تبليغاتX
شراگیم

شراگیم

که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام

رفتم کت و شلوار بگیرم که برق از سه فازم پرید...آشغالی اش سیصد و پنجاه هزار تومان...بهترش چهارصد هزار تومان...خوبش چهارصد و پنجاه هزار تومان...حالا بخواهی یک پیرهن و کراوات هم با کت و شلوارت ست کنی میزند بالای پانصد تا...بعد کفش هم میخواهم آن هم حدود صد تایی باید پیاده شوم...دست خالی هم که نمیشود رفت خانه مردم...یک دسته گل آبرومند هم کم کم پنجاه تایی آب میخورد...نمیدانم شیرینی هم باید بگیرم یا شیرینی را بعد از اینکه بله اولی را گرفتیم باید بگیریم...خلاصه حساب کردم و دیدم اینکاره نیستم...بعد میگویند چرا جوانها ازدواج نمیکنند...وقتی یک خواستگاری الکی رفتن ششصد هفتصد تا آب میخورد وای به حال مراسمات بعدی اش...البته نه اینکه جا زده باشم ها...نه...آسمان به زمین بیاید من تا به وصال این خانوم شین نرسم دست بردار نیستم...ولی فعلا یکماه خواستگاری را عقب انداخته ام تا کمی پول جمع کنم...البته ناگفته نماند که این شکم قلمبه مان هم مزید بر علت شد...هرجا کت و شلوار امتحان کردم و خودم را در آینه برانداز کردم دیدم که شده ام کپ جواد خیابانی...گفتم در این یکماه هم پس اندازم به حد نصاب می رسد و هم شکمه را کمی آب میکنم...البته شکم هم آنطور که فکر میکنید نیست ها...یک نموره برجستگی ست که تصمیم دارم صافش کنم...دیروز رفتم و همین باشگاه بغل خانه مان ثبت نام کردم و همان موقع هم لخت شدم و رفتم روی تردمیل...البته وقتی میگویم لخت شدم منظورم لخت مادرزاد نیست...این اصطلاح است...خلاصه چشمتان روز بد نبیند...تا دویست کالری سوزاندم جد آبادم جلوی چشمم آمد...آنوقت فکر کنید این دویست کالری با خوردن یک بستنی کوچک ظرف یک دقیقه برمیگردد سرجایش...همانجا روی تردمیل با خودم عهد بستم که دیگر حواسم به تک تک کالریهایی که میخورم باشد...همینطور می دویدم و عرق ریزان و نفس نفس زنان در حالی که با چشم نشانگر میزان کالری مصرف شده را نگاه میکردم که خیلی با طمانینه و سر فرصت یکی یکی اضافه میشد در دلم به هرچه بستنی و ماکارانی و برنج و روغن و شیرینی و چیپس و حتی شیرکاکائو و آب هویج فوحش میدادم...باور کنید ساده ترین راه برای لاغر شدن نخوردن است... اینهایی که میگویند بخور و ورزش کن مازوخیست دارند...تا روی تردمیل نرفته باشی نمیفهمی من چه میگویم...به مربی آنجا گفتم من تا یک ماه دیگر باید به هشتاد و پنج کیلو برسم...هشتاد و پنج کیلو وزن ایده آل من است...یکجورهایی به این وزن نوستالوژی دارم...یادم است تازه رفته بودم دبیرستان و در اوج دوران چاقی ام قرار داشتم...وقتی میگویم چاق شما همچین یک پسر تپل مپلی را در نظرتان مجسم نکنید...از آن چاق های هیولاگونه بودم و شده بودم سوژه خنده کل دبیرستان...بهم میگفتند بمب هیدروژنی...! آخر در دبیرستان ما یک نفر دیگر هم بود که سال بالاتر از من بود و تقریبا توی مایه های آقای بامبل چاک بود...لقب او بمب اتمی بود...وقتی من وارد دبیرستان شدم یک شورای ده نفره از بچه های عوضی دبیرستان تشکیل شد که لقبی هم برای من پیدا کنند...بعد از کلی رایزنی و بحث به این نتیجه رسیدند که لقب من بشود همانی که گفتم...بمب اتمی را پشت سر گذاشته بودم...آن روزها پدرم قول داده بود اگر من بشوم هشتاد و پنج کیلو برایم یک تفنگ بادی بخرد...در آن سن و سال تفنگ بادی ته ته ته همه امال و آرزوهای من بود...مثل این که مثلا امروز باباهه بگوید اگر فلان کار را بکنی برایت یک پنت هاوس توی فرمانیه میگیرم...یادم است آن زمانها به صد و هجده کیلو هم وزنم رسیده بود و هر زوری که زدم تا به وصال تفنگ بادی برسم وزنم از صد و ده پایین تر نیامد...تا اینکه زد و سال اول دانشگاه قبول نشدیم و رفتیم خدمت...فکرش را بکنید گروهبانهای آموزشی چه سوژه نابی برای اذیت کردن پیدا کرده بودند...درست روز اول خدمتم که رفته بودیم لباسهایمان را تحویل بگیریم سر بشین پاشو و پا مرغی رفتن کارم به بیمارستان کشید...دردسرتان ندهم...در مدت سه ماه نزدیک سی کیلو وزن بنده کم شد...البته تا زنده ام به جان همه ی افسرها و گروهبانهای عوضی دوران اموزشی ام دعا میکنم...شده بودم هشتاد و پنج کیلو اما آنقدر با ژ-3 و کلاشینکوف در دوران خدمت ور رفته بودم که هوس تفنگ بادی به کل از کله ام پریده بود...خلاصه بعد از خدمت هم خوشبختانه دیگر وزنم زیاد نشد و هشتاد و پنج تا نود و پنج نوسان میکردم...امروز هم به هرکسی میگویم یک زمانی من صد و هجده کیلو وزنم بوده کسی باور نمیکند بس که خوش هیکل و سکسی و تراشیده شده ام...! ای بابا...این حرفها را من دیگر برای چه میزنم...؟ برای که میزنم؟ بابا دیگر متاهل شدیم رفت...حالا گیرم که من خود براد پیت...اینکه بیایم اینجا جار بزنم که آی ملت من کپی برابر اصل براد پیتم چه حاصلی برای من دارد...چه فرقی به حال شما دارد؟ جز این است که فقط شماها بیشتر غصه میخورید و ناخون هایتان را میجوید؟ شبیه براد پیتم؟ خب باشم...مفت چنگ خانوم شین...! بالاخره شماها هم که تنها نیستید...بالاخره یک حسنی...مصطفایی...صادقی...چیزی دور وبرتان هست که شب جمعه با موتور بیاید عقبتان و ببردتان فرحزاد...؟ اگر نیست خب سهیل که نمرده...بابا به خدا سهیل هم پسر خوبی ست...همه چیز که قد و هیکل و قیافه و اخلاق و مرام و شیک پوشی و جنتلمنی و نزاکت و ادب و فرهنگ و فهم و درک و تواضع و مهربانی و خلوص و وفا و صداقت نیست که...تازه سهیل هم لیسانس دارد و هم کردان ویلا دارد...(خدا این وزیر کشور سابق را لعنت کند که جملاتی مثل جمله قبل را یکجورهایی از درجه اعتبار ساقط کرده است...!)...اصلا بروید همین الان یک آفلاین برایش بگذارید و برای آخر هفته یک قراری با او فیکس کنید...فقط اگر پیشنهاد داد با جیپش بروید سمت کرج یا مثلا بروید ویلایشان در کردان و با هم کتاب بخوانید و یا در مورد حلقه فرانکفورت بحث کنید در کیفتان یک سیخی...میخی...کارد میوه خوری ای چیزی بگذارید...البته سهیل واقعا از ان تیپها نیست که بخواهد به زور به کسی تجاوز کند... ولی کار است دیگر...شاید اگر از راه دیپلماسی و مذاکره به نتیجه نرسد آنوقت خدایی نکرده به زور متوصل شود...! من هم برای مبادا میگویم یک چیزی همراهتان بیاورید که اگر کار به آنجاها کشید (که نمیکشد) بتوانید فرو کنید توی شکمش!

اصلا بی خیال این حرفها...آمدم بگویم که فعلا خواستگاری یکماهی عقب افتاده و بروم که حرف به حرف رسیدیم به اینجا...خلاصه که سهیل هم پسر خوبی ست...!

پ.ن:دیالوگ روی تخته سیاه از رودی بالی ست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:41  توسط شراگیم زند  | 

هنوز کمی گیجم...نزدیک دو سال بود که میگفتم نه...میگفتم نمیشود...میگفتم نه از لحاظ روحی شرایطم برای ازدواج کردن مساعد است و نه از لحاظ مالی...میگفتم تنهایی ام را دوست دارم...میگفتم نمیتوانم روی زندگی تو ریسک کنم...میگفتم ازدواج کردن یعنی دفن کردن همه رویاهایم...میگفتم که عاشقش نیستم...خانوم شین اولین کسی نبود که این حرفها را به او می زدم...خیلیها بودند که یک ماه...دو ماه...شش ماه...یک سال و بلکه هم بیشتر ماندند و بعد که دیدند آبی از ما گرم نمیشود رفتند پی زندگی شان...ولی خانوم شین ماند و بالاخره امروز با هم قرار گذاشتیم که تا دوهفته دیگر بروم خواستگاری اش...!

فکرهایم را کرده ام؟ نمیدانم...چه فکری؟ دارم سعی میکنم با نوشتن این سطور به افکارم نظم بدهم...شاید بتوانم اتفاقاتی که افتاده و یا قرار است بیفتد را تجزیه و تحلیل کنم...خانوم شین فاکتورهای مثبت زیادی دارد...در این شکی نیست...مهمترینش این است که برای آنچه میخواهد به دست بیاورد میجنگد...درست برعکس من که همیشه نظاره گر بوده ام...منفعل بوده ام... انگار این اتفاقهایی که میفتد...روابطم...کارم...خانه ام...مشکلاتم و هرچه که هست مربوط به من نیست...انگار این زندگی من نیست و آن را از پشت پنجره ای میبینم...یا فیلمی ست که از تلویزیون پخش میشود...تلویزیونی که با وجود برنامه های تکراری، مبتذل و خسته کننده اش هیچوقت جرئت و شهامت خاموش کردنش را نداشته ام...اما خانوم شین اینگونه نیست...درست وسط معرکه است...!
خب گیرم که همه اینها واقعیت داشته باشد...واقعا هنوز شک دارم که قول و قرار خواستگاری با او گذاشته باشم... یعنی هر لحظه ممکن است صدای بیب بیب موبایلم بلند شود و من بیدار شوم و ببینم همه اینها خواب بوده است...خواستگاری؟ آن هم من؟ شما باورتان میشود؟ اگر من را بشناسید و حرفم را باور کنید تا خر بودن فقط یک جفت گوش دراز فاصله دارید...ولی فعلا که گوشهای خودم دراز تر از همه شما شده است...چون ظاهرا واقعیت دارد...خب بگذارید بر اعصابم مسلط باشم ببینم تا دوهفته دیگر چه کارهایی باید بکنم...امممممم...اول از همه باید یک ایمیلی به مادرم بزنم و بگویم ماجرا چیست...اما چه بنویسم؟...ننه جون آی ننه جون...دختر همسایه مون...قدش بلنده ننه جون...گیسوش کمنده ننه جون...نه...این خوب نیست...درست است دخترهمسایه ما این مشخصات را دارد اما من که قرار نیست خواستگاری او بروم...باید بنویسم تصمیم گرفته ام سر و سامانی به زندگی بی سرو سامانم بدهم و بروم خواستگاری خانوم شین... احتمالا زیاد به نظرش شوخی بامزه ای نخواهد رسید و خواهد نوشت که برو و یک گوز گنده هم به همراهت...! یا اگر جدی هم بگیرد همان جمله معروفش را خواهد گفت که شما دوتا به هم قلاب شده اید و ازدواج کردن زیر چهل سال عین حماقت است و قس علیهذا...و اگر من بر تصمیمم پافشاری کنم سری به افسوس تکان میدهد که شری جان زندگی خودت است و به هر حال میدانی که اگر ازدواج کنی کار گرین کارتت حالاحالاها درست نخواهد شد و اگر فکر میکنی این خانوم شین ارزش ماندن در ایران را دارد خب برو و ازدواج کن و اضافه میکند که البته با این اوضاع اقتصادی آمریکا و وضعیت بیزینس به هر حال روی من حسابی نمیتوانی بکنی و با این جملات خیال خودش و خودم را از بیخ راحت میکند...
حالا من مانده ام و حوضم...قدم دوم این است که بروم به خاله کوچکه رو بیندازم که بیاید با من برویم خواستگاری...اول احتمالا شوکه میشود و بعد کلی میخندد و بعد میگوید آخه بریم خونه مردم بگیم چی؟ خونه داری؟ ماشین داری؟ تحصیلات داری؟ چی داری؟ بریم بگیم داماد دوچرخه یک میلیونی سوار میشه؟ چند بار بهت گفتم بیا و این پراید ما رو بخر...اگه خریده بودی الان لااقل میتونستیم بگیم داماد پراید هاچ بک فول کره ای داره...!خلاصه کلی که سر به سرم گذاشت تازه احتمالا میرود به شوهرش میگوید که شری میخواهد برود خواستگاری و نوبت او میشود که بیاید و سر به سر ما بگذارد و خلاصه با خوشی و خنده احتمالا ما را راهی خانه میکنند.
سراغ خانواده پدری که اصلا نمیخواهم بروم...عمه ام با اینکه زن بسیار خوب و مهربانی ست ولی آنقدر بهش سر نزده ام که راستش رویم نمیشود حالا که کارم گیر است بهش رو بیندازم...بقیه را هم که احتمالا اگر ببینم اصلا نمیشناسم...البته خواهرم هم هست...اما بدبختانه خواهرم با آنکه یکسالی از من بزرگتر است از نظر چهره و قیافه همه فکر میکنند نوزده- بیست سالش است و برای اولین بار فقط به عنوان همراه میتواند بیاید و در اصل حکم بزرگتر را در چنین مجلسی نمیتواند برای من داشته باشد...
پدرم!؟ شوخی میکنید؟...اممممم...البته بد فکری هم نیست...چرا به فکر خودم نرسید؟ آخرین باری که دیده بودمش گیر داده بود که تو چرا زن نمیگیری و من هم گفته بودم شما که گرفتید کجا را گرفتید؟ بهش برخورده بود ولی به هر حال پدرم از ان تیپهاست که بدش نمی آید ما را زن بدهد...امممم...فکر کنم بد نشود...با اینکه یک مقدار اخلاقش قاراشمیش است و ممکن است حرفهایی بی ارتباط با مساله خواستگاری هم بزند ولی به درد مجلس رفتن میخورد...فقط امیدوارم دوباره ریشش را بلند نکرده باشد...پدر من از ان آدمهاییست که وقتی میرود توی فاز ریش دیگر تا وقتی به زانویش نرسد بیخیال نمیشود...البته بد هم نیست...جدیدا مد شده و ریش و پشم نشانه کول بودن و باحالی ست...!
خب پس تصویب شد...باباهه و داداشه را برمیداریم و با خواهره و شوهر خواهره میرویم خواستگاری...امممم...ولی اینطوری هم نمیشود...یک زن همچین سر زبان دار کم داریم...از انها که خوب مجلس را گرم کنند...خواهر من بیچاره آنقدر مظلوم است که به امام حسین علیه السلام گفته است زکی...! از سنگ و علف صدا در بیاید از او در نمی آید...آنوقت مجبور میشویم برویم و همینطور بنشینیم و هی به همدیگر نگاه کنیم و نفس عمیق بکشیم و یا فوق فوقش هراز گاهی بگوییم عجب!... آهان...فهمیدم...یک زمانی یک دوست دختری من داشتم که همچین به سن بالاها میزد(خوشبختانه اینجا را نمیخواند)... با گریم و آرایش هم سه چهار سالی میشود پیرترش کرد...یک چادر هم بیندازد سرش میتوانیم جای عمه بزرگه قالبش کنیم...جان خودم اصل سوژه است...آن زمانها یک بند حرف میزد و واقعا آرواره های پر قدرتی داشت... بزرگترین هنرش این است که همه این مراسماتی را که من هیچوقت ازشان سر در نیاوردم همه را فوت آب بود...از بله برون و عقد کنون و طبق کشون بگیر بیا تا پاتختی و زیر تختی و رو تختی... زنگی بهش بزنم ببینم مزه دهنش چیست.......ولی نمیشود...آدم ضایعیست...یک وقت ما را میبیند و باز فیلش هوای هندوستان میکند و مخصوصا به قصد تخریب می آید که مجلس را به هم بزند...! فقط کافیست وسط مجلس سر درد دلش باز شود و در وفای خودش و جفای ما لب به سخن باز کند...خداوکیلی ضایع نیست؟ آنوقت خانواده عروس فکر میکنند که ما با عمه بزرگه خودمان هم بعـــــــــله...!
اصلا این دوستهای وبلاگی به چه درد میخورند پس...؟ آخ اگر مونیرو ایران بود...باور کنید چنان جای مادرم قالبش میکردم که خودم هم باورم میشد...از این وری ها در حال حاضر رفیق دختر که بخواهد رل سن بالا بازی کند ندارم...متاسفانه یا خوشبختانه با هرکس ماجرا و آشناییتی داشتیم باربی قد و بیبی فیس بوده اند...آهان...بروم سراغ این سهیل...البته اصلا قصد جسارت به دور و بریهای سهیل را ندارم...!...خودش را میبرم جای عموی مرحومم قالب میکنم...!

به من نگاه نکنید...من خل شده ام...قضیه جدی ست...جدی تر از آنچه فکرش را بکنید...من همیشه توی اوج جدی بودن مسخره بازی ام میگیرد...بروید شروع این نوشته را یکبار دیگر بخوانید...مو به تن ادم راست میشود بس که جدی و سنگین است...وسطش رسید یکهو کم اوردم و زدم به مسخره بازی...البته مسخره بازی هم نیست...واقعا دارم فکر میکنم تا دو هفته دیگر چه گهی باید بخورم... کل دارایی من در حال حاضر 5600 تومان است...البته سه هزار تومان هم ته کارت بانک ملی ام دارم که نمیتوانم برداشتش کنم...والسلام...حالا البته چند روز دیگر حقوق میگیرم...حقوقی که یک کت و شلوار آبرومند آیا از تویش در بیاید آیا در نیاید...! انوقت مثل خوشحال ها رفته ام و به دختر مردم گفته ام دو هفته دیگر میروم خواستگاری اش...!!چرا گفته ام؟ خب مرض دارم...کرم دارم...مازوخیسمم عود کرده است...قضیه ملانصرالدین را شنیده اید که نشسته بود و به تخم خودش جوالدوز میزد و فریاد میکشید؟ حکایت من است...بابا نمیدانم چرا گفتم...غلط کردم...ولی به هر حال اول و اخر که باید بروم...حالا شما چه کار دارید من چرا گفتم...اصلا خوب کردم...دلم خنک شد...میخواستم لج شماها را در بیاورم...اصلا وقت زن گرفتنم داشت میگذشت گفتم زودتر ازدواج کنم ...تازه ماشین و خانه قسطی هم میخواهم بخرم...یک عمر قسط میدهم تا چشمتان در بیاید...از این خانه های نود و نه ساله ته سرآسیاب ملارد...چهارتا بچه هم به دنیا می آوریم...شایدم پنج تا...به نیت پنج تن آل عبا...اسمشان رو هم حسن و حسین و علی و فاطمه و امممم...اون یکی کی بود...؟ همون پنجمی...اه...یادم نیست...مهم نیست...اسم آخری را هم میگذاریم حبه انگور...هر شب جمعه هم میرویم توی چمنهای میدان آزادی شمد میندازیم و برج آزادی را نگاه میکنیم...وقتی میگویم این کار را میکنم یعنی این کار را میکنم... .ته ته ته پوپولیستها میشوم...یعنی تا اون حد که محرم که شد بروم زیر علم چهل تیغه کون کثیفمو پاره کنم...تا اون حد که دخترامو پونزده سالگی بدم به یه مرد پنجاه ساله....من میخواستم نویسنده شم...؟ من به قبر کریمخان زند جد بزرگم خندیده ام که نویسنده شم...من اگر نویسنده بشو بودم اینهمه سال تنهایی برای نوشتن صد سال تنهایی هم کفایت میکرد...! حالا زن میگیرم بلکه استعدادم توی شستن کون بچه شکوفا شود...! در موردش کتاب هم مینویسم که آرزوی نویسندگی ام هم عقیم نماند...شستن کون کودک در بیست ثانیه... یا چهل نکته طلایی کون کودک...اسم هنری ام را هم میگذارم شراگیم کوندرا...! پس پیش به سوی آینده ای روشن با پنج دهنه کون نشسته ی آلوده...!.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 1:8  توسط شراگیم زند  |