رفتم کت و شلوار بگیرم که برق از سه فازم پرید...آشغالی اش سیصد و پنجاه هزار تومان...بهترش چهارصد هزار تومان...خوبش چهارصد و پنجاه هزار تومان...حالا بخواهی یک پیرهن و کراوات هم با کت و شلوارت ست کنی میزند بالای پانصد تا...بعد کفش هم میخواهم آن هم حدود صد تایی باید پیاده شوم...دست خالی هم که نمیشود رفت خانه مردم...یک دسته گل آبرومند هم کم کم پنجاه تایی آب میخورد...نمیدانم شیرینی هم باید بگیرم یا شیرینی را بعد از اینکه بله اولی را گرفتیم باید بگیریم...خلاصه حساب کردم و دیدم اینکاره نیستم...بعد میگویند چرا جوانها ازدواج نمیکنند...وقتی یک خواستگاری الکی رفتن ششصد هفتصد تا آب میخورد وای به حال مراسمات بعدی اش...البته نه اینکه جا زده باشم ها...نه...آسمان به زمین بیاید من تا به وصال این خانوم شین نرسم دست بردار نیستم...ولی فعلا یکماه خواستگاری را عقب انداخته ام تا کمی پول جمع کنم...البته ناگفته نماند که این شکم قلمبه مان هم مزید بر علت شد...هرجا کت و شلوار امتحان کردم و خودم را در آینه برانداز کردم دیدم که شده ام کپ جواد خیابانی...گفتم در این یکماه هم پس اندازم به حد نصاب می رسد و هم شکمه را کمی آب میکنم...البته شکم هم آنطور که فکر میکنید نیست ها...یک نموره برجستگی ست که تصمیم دارم صافش کنم...دیروز رفتم و همین باشگاه بغل خانه مان ثبت نام کردم و همان موقع هم لخت شدم و رفتم روی تردمیل...البته وقتی میگویم لخت شدم منظورم لخت مادرزاد نیست...این اصطلاح است...خلاصه چشمتان روز بد نبیند...تا دویست کالری سوزاندم جد آبادم جلوی چشمم آمد...آنوقت فکر کنید این دویست کالری با خوردن یک بستنی کوچک ظرف یک دقیقه برمیگردد سرجایش...همانجا روی تردمیل با خودم عهد بستم که دیگر حواسم به تک تک کالریهایی که میخورم باشد...همینطور می دویدم و عرق ریزان و نفس نفس زنان در حالی که با چشم نشانگر میزان کالری مصرف شده را نگاه میکردم که خیلی با طمانینه و سر فرصت یکی یکی اضافه میشد در دلم به هرچه بستنی و ماکارانی و برنج و روغن و شیرینی و چیپس و حتی شیرکاکائو و آب هویج فوحش میدادم...باور کنید ساده ترین راه برای لاغر شدن نخوردن است... اینهایی که میگویند بخور و ورزش کن مازوخیست دارند...تا روی تردمیل نرفته باشی نمیفهمی من چه میگویم...به مربی آنجا گفتم من تا یک ماه دیگر باید به هشتاد و پنج کیلو برسم...هشتاد و پنج کیلو وزن ایده آل من است...یکجورهایی به این وزن نوستالوژی دارم...یادم است تازه رفته بودم دبیرستان و در اوج دوران چاقی ام قرار داشتم...وقتی میگویم چاق شما همچین یک پسر تپل مپلی را در نظرتان مجسم نکنید...از آن چاق های هیولاگونه بودم و شده بودم سوژه خنده کل دبیرستان...بهم میگفتند بمب هیدروژنی...! آخر در دبیرستان ما یک نفر دیگر هم بود که سال بالاتر از من بود و تقریبا توی مایه های آقای بامبل چاک بود...لقب او بمب اتمی بود...وقتی من وارد دبیرستان شدم یک شورای ده نفره از بچه های عوضی دبیرستان تشکیل شد که لقبی هم برای من پیدا کنند...بعد از کلی رایزنی و بحث به این نتیجه رسیدند که لقب من بشود همانی که گفتم...بمب اتمی را پشت سر گذاشته بودم...آن روزها پدرم قول داده بود اگر من بشوم هشتاد و پنج کیلو برایم یک تفنگ بادی بخرد...در آن سن و سال تفنگ بادی ته ته ته همه امال و آرزوهای من بود...مثل این که مثلا امروز باباهه بگوید اگر فلان کار را بکنی برایت یک پنت هاوس توی فرمانیه میگیرم...یادم است آن زمانها به صد و هجده کیلو هم وزنم رسیده بود و هر زوری که زدم تا به وصال تفنگ بادی برسم وزنم از صد و ده پایین تر نیامد...تا اینکه زد و سال اول دانشگاه قبول نشدیم و رفتیم خدمت...فکرش را بکنید گروهبانهای آموزشی چه سوژه نابی برای اذیت کردن پیدا کرده بودند...درست روز اول خدمتم که رفته بودیم لباسهایمان را تحویل بگیریم سر بشین پاشو و پا مرغی رفتن کارم به بیمارستان کشید...دردسرتان ندهم...در مدت سه ماه نزدیک سی کیلو وزن بنده کم شد...البته تا زنده ام به جان همه ی افسرها و گروهبانهای عوضی دوران اموزشی ام دعا میکنم...شده بودم هشتاد و پنج کیلو اما آنقدر با ژ-3 و کلاشینکوف در دوران خدمت ور رفته بودم که هوس تفنگ بادی به کل از کله ام پریده بود...خلاصه بعد از خدمت هم خوشبختانه دیگر وزنم زیاد نشد و هشتاد و پنج تا نود و پنج نوسان میکردم...امروز هم به هرکسی میگویم یک زمانی من صد و هجده کیلو وزنم بوده کسی باور نمیکند بس که خوش هیکل و سکسی و تراشیده شده ام...! ای بابا...این حرفها را من دیگر برای چه میزنم...؟ برای که میزنم؟ بابا دیگر متاهل شدیم رفت...حالا گیرم که من خود براد پیت...اینکه بیایم اینجا جار بزنم که آی ملت من کپی برابر اصل براد پیتم چه حاصلی برای من دارد...چه فرقی به حال شما دارد؟ جز این است که فقط شماها بیشتر غصه میخورید و ناخون هایتان را میجوید؟ شبیه براد پیتم؟ خب باشم...مفت چنگ خانوم شین...! بالاخره شماها هم که تنها نیستید...بالاخره یک حسنی...مصطفایی...صادقی...چیزی دور وبرتان هست که شب جمعه با موتور بیاید عقبتان و ببردتان فرحزاد...؟ اگر نیست خب سهیل که نمرده...بابا به خدا سهیل هم پسر خوبی ست...همه چیز که قد و هیکل و قیافه و اخلاق و مرام و شیک پوشی و جنتلمنی و نزاکت و ادب و فرهنگ و فهم و درک و تواضع و مهربانی و خلوص و وفا و صداقت نیست که...تازه سهیل هم لیسانس دارد و هم کردان ویلا دارد...(خدا این وزیر کشور سابق را لعنت کند که جملاتی مثل جمله قبل را یکجورهایی از درجه اعتبار ساقط کرده است...!)...اصلا بروید همین الان یک آفلاین برایش بگذارید و برای آخر هفته یک قراری با او فیکس کنید...فقط اگر پیشنهاد داد با جیپش بروید سمت کرج یا مثلا بروید ویلایشان در کردان و با هم کتاب بخوانید و یا در مورد حلقه فرانکفورت بحث کنید در کیفتان یک سیخی...میخی...کارد میوه خوری ای چیزی بگذارید...البته سهیل واقعا از ان تیپها نیست که بخواهد به زور به کسی تجاوز کند... ولی کار است دیگر...شاید اگر از راه دیپلماسی و مذاکره به نتیجه نرسد آنوقت خدایی نکرده به زور متوصل شود...! من هم برای مبادا میگویم یک چیزی همراهتان بیاورید که اگر کار به آنجاها کشید (که نمیکشد) بتوانید فرو کنید توی شکمش!
اصلا بی خیال این حرفها...آمدم بگویم که فعلا خواستگاری یکماهی عقب افتاده و بروم که حرف به حرف رسیدیم به اینجا...خلاصه که سهیل هم پسر خوبی ست...!
پ.ن:دیالوگ روی تخته سیاه از رودی بالی ست
