پنجشنبه نزدیک غروب بود...خوابیده بودم که سهیل زنگ زد که راهی کردان است و الان هم نزدیک خانه من است و از من پرسید که چه کاره ام...هنوز خواب و بیدار بودم و واقعا نمیدانستم که کجا هستم و یا چه کاره ام...داشتم خواب میدیدم که یک محموله طلا را از بانک مرکزی به من تحویل داده اند که بروم و نمیدانم کجا تحویل بدهم...خیلی طلا بود...یک کامیون پر از شمش های ده کیلویی طلا... به شدت وسوسه شده بودم که یک شمش را برای خودم بردارم...گمانم یکی را هم برداشته بودم و توی داشبورد گذاشته بودم که سهیل زنگ زد...چند دقیقه ای طول کشید تا فهمیدم که امروز پنجشنبه است و چند ساعت قبل از سر کار به خانه رسیده ام و چیزکی خورده ام و صاف رفته ام توی رختخواب و برای شب هم برنامه ای ندارم...گفتم برویم ولی فردا باید تهران باشم...رفتیم...
آخرین باری که با سهیل رفته بودم به ویلایشان در کردان همه جا را برف پوشانده بود و یکی دو بار هم میان برفها گیر کرده بودیم...اما این بار زمین خشک بود و جز چند تکه ابر ارغوانی خبری در آسمان نبود...خورشید تازه داشت غروب میکرد و هوا کمی سرد بود...البته نه آن سرمایی که آدم را به صرافت روشن کردن آتش بیندازد...از آن سرماهایی که فقط ته دلت را می لرزاند و غصه دارت می کند...وسایل را که از عقب جبپ خالی کردیم اولین کارمان روشن کردن آتش برای تهیه ذغال و کباب کردن جوجه هایی بود که سهیل با خود از خانه آورده بود... بوی چوب سوخته که بلند شد بیشتر دلم گرفت...هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و از دورها صدای پمپهای آب و پارس سگها به گوش میرسید. کمی که از شب گذشت صدای خنده شغالها هم بلند شد.
ظاهرا هر دو خوش بودیم...جوجه ها را کباب کردیم وخوردیم و گفتیم و خندیدیم...سهیل یک شیشه الکل طبی هم گذاشته بود وسط که اگر خواستیم قاطی دلسترهایمان کنیم و بخوریم...کباب را خوردیم و شیشه دست نخورده باقی ماند...
بعد از شام با سهیل نشستیم به حرف زدن...حرف به کلاسهای داستان نویسی کشید...از من پرسید که چیزی در دست نوشتن دارم...؟ منظورش داستان یا هر چیزی جدی تر از وبلاگ بود...شاید فکر میکرد حالا که وبلاگ نمی نویسم دارم زیر جلکی کار جدی تری میکنم و مثلا داستانی مینویسم...با اینکه یک داستان کوتاه نوشته بودم اما جوابم منفی بود...به هر حال راضی ام نمی کرد...چیزی را که نشود به آن افتخار کرد باید فراموش کرد...سهیل رفت و از توی جیپ دفترش را آورد و آخرین داستانش را که قرار بود فردا در کلاس میرصادقی بخواند برایم خواند... گفتم که به نظرم خوب است...حتی میخواستم بگویم حال و هوای داستانش کمی شبیه فلان داستان سلینجر شده است که هرچه زور زدم اسم سلینجر به خاطرم نیامد...سهیل اصرار داشت که داستانش پر از اشکال است... آن شب بعد از کمی حرف زدن نشستیم به تماشای یک فیلم خنده دار ازBenny Hill ...کلی خندیدیم …چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود که چراغها را خاموش کردیم و خوابیدیم..
صبح صبحانه را که خوردیم راهی شدیم...سهیل من را تا دم در خانه رساند...تعارفش کردم که بالا بیاید اما گفت که باید برود و به قراری برسد...تشکر و خداحافظی کردم...وارد خانه که شدم انگار فاجعه ای اتفاق افتاده باشد.
