تبليغاتX
شراگیم

شراگیم

که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام

من را نه گرفته اند، نه تصادف کرده ام، نه ازدواج کرده ام، نه سرطان گرفته ام، نه عاشق شده ام، نه بهم تجاوز شده است و نه به کسی تجاوز کرده ام، ،نه به مسافرت رفته ام،  نه معتاد شده ام، نه اکس میترکانم،  نه الکلی شده ام، نه پولدار شده ام، نه به گدایی افتاده ام، نه اینترنتم قطع شده است، نه لپ تاپم سوخته است، نه با از شما بهتران میگردم، نه با اراذل و اوباش دمخور شده ام، نه تارک دنیا شده ام، نه کونم گشاد شده است، نه دوست دختر جدیدی پیدا کرده ام، نه صاحبخانه جوابم کرده است، نه قرعه کشی گرین کارت اسمم درآمده است، نه هیچ چیز دیگر...هنوز منتظرم آن حس خواندن و نوشتن برگردد...میترسم از اینکه به کل آدم دیگری شده باشم، یعنی آن شراگیم فرهیخته و اهل دلی که همه اش دنبال کتاب و خلوت و شعر و سکوت بود جای خودش را به یک شراگیم معمولی و خشک و خالی و کمی هم پفیوز داده باشد. از همانهایی که  تا دلت بخواهد توی جامعه ریخته و همه عمرشان به دو دو تا چهارتا کردن میگذرد و یک قران یک قران جمع میکنند و خرج میکنند و زندگیشان میگذرد...الان من دقیقا یک شراگیم معمولی و خشک و خالی ام که توی مغز کوچکم چیزی نیست جز اینکه چطور میشود سه چهار میلیون جمع کرد و بعد چگونه میشود این سه چهار میلیون را کرد  بیست سی میلیون و آن بیست سی میلیون را داد به یک صاحبخانه پدرسوخته ای و دیگر از شر اجاره خانه دادن راحت شد...این فکرها مثل قلوه سنگهای بزرگی همه ی فضای مغزم را پر کرده و در فضای خالی لا به لای این قلوه سنگها هم افکار پفیوزانه ای در جریان است که تقریبا یکسر همه شان متصل به آلت تناسلی میشود...اوه...چه مغز حقیر و کثیفی...! مسخ شدن فقط این نیست که آدم شب بخوابد و صبح بیدار شود و ببیند که سوسک شده...این هم یکجور مسخ شدن است که به خودت بیایی و ببینی هبوط کرده ای و هیچ ربطی به آن شراگیم یک سال پیش نداری.
واقعا من عوض شده ام؟ خیلیها هستند که لای چرخدنده های زندگی تغییر شکل و تغییر فرم میدهند...قرار نیست هر کسی که در 16 سالگی شعر مینوشته در چهل سالگی بشود شاملو...همانطور که خیلیها هستند که تا سنین میانسالی یک آدم معمولی و مزخرف هستند و یکهو میشوند یک  فیلمساز یا هنرمند طراز اول...من با خودم صادقم...میدانم که این روزها نمیتوانم یکجا بنشینم و کتاب پروست را دست بگیرم و با لذت بخوانم...میدانم حتی نوشتن هم مثل سابق تسکینم نمیدهد...ترجیح میدهم اگر وقت فراغتی پیدا کنم یک فیلم به قول آن مردک "قشنگ صحنه دار" بیینم! من همه ی اینها را میدانم  ولی نمیدانم که قرار است از این به بعد اینگونه باشم یا همه ی این اوضاع و احوال یک تلاطم روحی گذراست؟ نمیدانم که این بی توجهی ام به کتاب یک زکام ساده روحی ست یا سرطانی ست که در همه ی وجودم ریشه دوانده.

باید بیشتر بنویسم...شاید امشب چند خط دیگر به این نوشته اضافه کنم...شاید فردا یک پست جدید بنویسم...شاید از این به بعد هر روز ولو شده در چند خط خودم را سوهان بزنم تا این کبره های ابتذال و روزمرگی که روح و ذهن من را پوشانده اند فرو بریزد...

پ.ن: شما این دو خط آخر را زیاد جدی نگیرید... این تو بمیری هم احتمالا از همان تو بمیری هاست!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:17  توسط شراگیم زند  |