من با دوچرخه م اصفهان هم رفتم...ولی جاده ی اصفهان برخلاف جاده چالوس حسابی من رو عذاب داد...پوستم رو کند...اشکم رو در آورد...یه شکنجه واقعی بود...به نظر عجیب میاد...کسانی که دوچرخه سواری کردن میدونن قاعدتا یه جاده کفی با یه جاده سربالایی برای دوچرخه سواری قابل قیاس نیست...اما همون جاده کفی برای من که بارها و بارها با اتوبوس و سواری طی کرده بودمش و همه جاش رو میشناختم شده بود یه هیولا...جاده ای که تا جایی که چشمت کار میکرد توی دل بیابون جلو رفته بود و میدونستی ته اون افق هم باز یه افق دیگه ست درست مثل همینی که داری میبینی...به همین خشکی، به همین یکنواختی و به همین دور دستی...و وقتی خیلی جلوتر بری...وقتی دو سه روز با همین منظره ها سر کنی تهش یه شهری هست که اونجا هم چیز تازه و ندیده ای منتظرت نیست...
اون چیزی که آدم رو بیچاره میکنه...اون چیزی که پدر آدم رو در میاره و آدم رو حسابی به غلط کردن میندازه سختی و آسونی و یا کوتاهی و بلندی راه نیست...مشخص بودن و یکنواختی راهه...اینه که تا صد کیلومتر جلوترت رو بدونی دقیقا چی در انتطارته...خیلی وقتها فکر میکنم برای آدمی مثل من ازدواج کردن یعنی از این جاده پر پیچ و خمی که توش هستم در بیام و خودم رو بندازم توی دل یه جاده ی کفی و آسون...یه جاده که مطمئناً من رو به یه جایی میرسونه...چرا نرسونه؟ همین خانوم شین مناسب ترین کیس برای ازدواج کردنه...وقتی تا حالا و با این همه جانگولر بازیهایی که من براش در آوردم و اینهمه فلسفه بافیهایی که کردم تا بتونه راحت تر از من جدا بشه هنوز باهام مونده یعنی به هر حال آدمیه که من رو واقعا دوست داره...چرا باهاش ازدواج نکنم وقتی که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم؟ دختر دوست داشتنی و بانمکیه...هیچ چیزی نداره که توی ذوق من بزنه...نه اهل ادا اطواره و نه زیاده خواهه و نه توقع بی جایی از من داره...خیلی با گذشت و مهربونه و از اون تیپ دخترهاییه که اگه کسی رو دوست داشته باشن، با بد و خوب و داشته و نداشته ش میسازن...توی این شرایطی که من دارم...توی این شرایطی که یه خلاء بزرگ رو به روم هست دهن باز کرده که من رو ببلعه...توی این شرایطی که شدم باتلاق و هر روز بیشتر از قبل توی خودم فرو میرم...توی این شرایطی که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز امیدی ندارم...شاید یه ازدواج اینچنینی بتونه شرایطم رو یه کم تثبیت کنه...یه کم متعادل کنه...شاید بتونه باعث بشه یه سری چیزهایی به دست بیارم...شاید باعث بشه یه هدفی پیدا کنم...
اما ازدواج برای آدمی مثل من همون جاده کفی و آسونیه که توانایی رکاب زدن توش رو ندارم...میدونم که ندارم برای اینکه وجب به وجبش رو میشناسم...یه جاده یکنواخت که از توی دل دنیایی تکراری و شناخته شده میگذره...میتونم تا هفتاد سال آینده م رو همین الان پیش بینی کنم...مثه همه زندگیا...بریم زیر یه سقف و شروع کنیم برنامه ریزی کردن و پول جمع کردن...شروع کنیم هی دور و بر خودمون رو شلوغ کردن...شروع کنیم هی مهمونی رفتن و مهمونی دادن...هی رسم و رسومات به جا آوردن...امروز بریم لباس بخریم...فردا بریم یخچال بخریم...پس فردا بریم مسافرت...بریم ترکیه...دوبی...یه سال جمع کنیم که یه هفته بریم آنتالیا...! سه سال جمع کنیم که یه ماشین زیر پامون باشه بتونیم شب جمعه ها بریم فرحزاد...یه عمر جمع کنیم و قسط بدیم که صاحب یه خونه 50 متری بشیم...این وسط مسطا هم یکی دو تا بچه بیاریم و هی نی نای نانای کنیم باهاشون و عن و گهشون رو بشوریم...تهش هم میرسی به یه شهر بزرگ و آباد...وقتی شدی بزرگ خاندان و یه عده بچه و نوه و نتیجه دور و برت رو گرفتن...ته تهش همینه دیگه...اونقدر عزت و احترامت میکنن تا جونت در آد...بعدش هم یه مراسم آبرومند و فاتحه مع الصلوات!
من نمیتونم اون زندگی رو تحمل کنم...من دوست دارم زندگیم مثه جاده چالوس باشه...دوست دارم زندگیم مال خود خودم باشه...دوست دارم پشت هر پیچش هزار تا اتفاق نیفتاده...هزار تا رویای ندیده...هزار تا عشق نرسیده...هزار تا ماجرای نچشیده منتطرم باشه...دوست دارم توی هر تونلی که میرم ندونم تهش سر از کجا در میارم...امروز اینجام...کی میدونه هفته دیگه شراگیم کجاست و داره چی کار میکنه؟ من میتونم همین الان یه لگد بزنم در کون هرچی کارخونه و کار و بیزینسه و هرچی هم دارم بفروشم و بکنم یه چادر و یه کیسه خواب و یه دوچرخه و راه بیفتم برم یه جایی که نمیدونم کجاست...من این کار رو نمیکنم ولی میتونم بکنم و همین که حس میکنم میتونم و این آزادی رو دارم که همچین حماقت قشنگی بکنم باعث میشه سر حال بیام...میتونم برم هند...برم روسیه...برم بلغارستان...برم یه جا که همه خیابونهاش سنگفرش باشه...برم یه جا که پر پرنده باشه...میتونم همه زندگیم رو بکنم توی یه کوله و برم یه گوشه ای از این دنیا هر بلایی که دلم خواست سر خودم بیارم...میتونم هروقت دلم خواست خودمو خلاص کنم...من اون زمانی بدبختم که حس کنم نمیتونم...که حس کنم زندگی من با زندگی یکی دیگه گره خورده...که حس کنم زندگیم مال خودم نیست...من دارم این سربالایی های نفس گیر رو به امید همین چیزهایی طی میکنم که هر ان ممکنه سر راهم سبز بشه...به امید چیزهایی که نمیدونم چیه و همه قشنگیش هم دقیقا برای همینه که نمیدونم چیه...به امید یه آدم جدید...یه رابطه جدید...یه موقعیت جدید...یه تجربه جدید...یه عشق جدید...یه زندگی جدید...متفاوت با همه اون چیزهایی که تا به حال تجربه کردم...پس چرا من باید راه دیگه ای رو انتخاب کنم؟ چرا باید خودم رو اسیر راهی بکنم که تا چشم کار میکنه توی افق صاف و مستقیم جلو میره و تهش هم اون شهری نیست که من آرزوی رسیدن بهش رو دارم...؟
