اما دسته دوم جماعت اناث هستند که به حکم غریزه همیشه خاطرشان به نوعی عزیز است... به هر حال این هم برگ برنده ایست که دخترها دارند و هیچ کاریش هم نمیشود کرد...این گروه هم خودشان چند دسته اند...دسته اول بهشان میگویند "قرشمال" ها...این دسته در برخوردهای اول کم رو و خجالتی هستند و خودشان هم نمیدانند از جان آدم چه میخواهند و حالا تیری توی تاریکی رها میکنند بلکه بر قلب سنگ بی مروت ما بنشیند که معمولا هم نمینشیند...!با این دسته باید خیلی احتیاط کرد...یعنی اگر در جواب نامه اش که پر از قلب سوراخ شده و گلهای پر پر شده است چند خط بنویسی و زیرش هم یک دو نقطه ستاره ی ناقابل بگذاری باید بعدها جوابگو باشی که تویی که نمیخواستی با من بمانی پس چرا انقدر دم از عشق و عاشقی میزدی؟و اگر با تعجب بپرسی کجا دم از عشق و عاشقی زدم همان ایمیل دو نقطه ستاره دارت را لوله میکنند و چنان توی ماتحتت فرو میکنند که از هرچه نقطه و ستاره است بیزار می شوی...!
دسته دوم که به "خفت کن" ها شهرت دارند رو راست تر و در عین حال خطرناک ترند...اینها هم از همان اول تیری را در تاریکی رها میکنند اما به این نیت که بزنند چشم و چالت را در بیاورند...صراحت لهجه و رک گویی و حرفهای قبیحه زدن از مشخصات این دسته است...نامه نگاری با این دسته لذت بخش و راحت است چون بدون رودربایستی هستند و تو علاوه بر دو نقطه ستاره میتوانی چیزهای خیلی خفن تری را هم برایشان بفرستی و آب از آب تکان نخورد...خطر این دسته وقتی ست که رابطه تان به محیط حقیقی کشیده شود و تا به خودت بیایی میبینی مثل دوال پا بر پشتت جهیده اند و راه فراری هم نداری...!اینها دیگر آن گروه نازک نارنجی قرشمال نیستند که بتوانی دورشان بزنی و هروقت از رابطه خسته شدی با کمی گریه و زاری سر و ته قضیه هم بیاید...از مردانگی و آبرو و هستی ساقطت میکنند...!
اما در این بین دسته سومی هم از هر دو جنس وجود دارد که میشود با آنها بدون دغدغه رابطه داشت و نگران چیزی نبود...آدمهایی که به هر دلیل من هم از مصاحبتشان لذت میبرم...بیشتر دوستان فعلی من در این دسته قرار میگیرند...و البته اکثر کسانی که چشم دیدن من را ندارند در یکی از دسته های اخیر جای میگیرند...یعنی به هر حال یک جایی به انها آنطور که باید و شاید توجه نکرده ام یا آنها را پیچانده ام...نمیدانم...البته همیشه عده ای هستند که بدون دلیل با آدم چپ بیفتند...یا به دلایلی که به عقل جن هم نمیرسد...!
اما چه شد که اینها را نوشتم...؟ دوستی نامه ای برایم فرستاده بود که نمیدانم با پسری حرف تو بود و آن شخص میگفت شراگیم برخلاف نوشته هایش آدم متظاهر و غیر قابل تحملی ست...برایم جالب بود بدانم این شخص کیست و چطور من را میشناسد و چرا من را متظاهر و غیر قابل تحمل میداند...همینطور داشتم در ذهنم کسانی را که به هر نحوی از من خوششان نمیاید طبقه بندی میکردم که یکدفعه به سرم زد چیزهایی را که در سرم است بنویسم...خوشبختانه تعداد دوستانی که دارم خیلی بیشتر از کسانی ست که چشم دیدن من را ندارند و از این بابت خوشحالم...
بدم نمیآید کسانی که از من خوششان نمی آید بنویسند دقیقا به چه دلیل با من مشکل دارند...! البته صادقانه و با صراحت و ترجیحا بدون توهین...شاید واقعا برخی از این کدورتها به خاطر کج اندیشی و سوء تفاهم باشد و بشود با گفتگو آن را برطرف کرد...و اصلا از کجا معلوم که اگر عیب و ایرادم را به من تذکر دهید سعی در برطرف کردن ان نکنم...!
پ.ن: امروز درست یک سال از اولین قرار ملاقاتم با خانوم شین میگذرد...درست پارسال همین موقع بود که او را دیدم...یعنی امروز به نوعی سالگرد آشنایی مان است...البته من که این چیزها یادم نمی ماند...خودش به من گفت که امروز چنین روزی ست و با حافظه فوق العاده ای که دارد بعید میدانم اشتباه کرده باشد...خانوم شین هم از ان دخترهایی ست که حسابی ماندگار شد در زندگی من...اگر اشتباه نکنم سومین دوست دخترم است که مرز یکسال را رد میکند...اولی را وقتی داشتم که هنوز وبلاگ نداشتم...و دومی هم حلی بود که اگر خواننده قدیمی اینجا باشید حتما میشناسیدش...در مورد خانوم شین نوشتن سخت است...شخصیتش شبیه "کورین" در جنگل واژگون جی.دی.سلینجر است...نمیدانم...توصیف کردنش سخت است...از ان تیپ آدمهاییست که اگر در یک مهمانی کسی از او در مورد مساله خاصی نظری بخواهد که اطلاعاتش در ان مورد کم است عارش نمی آید بگوید من در این زمینه مطالعه کافی نداشته ام...و اگر هم چیزی بداند تا از او نپرسند برای خودنمایی در بحثها پیش قدم نمیشود... فیلم بازی نمیکند...خود خودش است...برخلاف خیلی ها نمیخواهد خود را بیشتر از ان چیزی که هست نشان بدهد و اهل ادعا کردن هم نیست...من را بیشتر از هرکس دیگری دوست دارد و این مساله گاهی من را به شدت غمگین و نگران میکند...نگران سرانجامی که رابطه مان ممکن است داشته باشد...بعضی وقتها حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده و رابطه مان به سمت و سویی پیش می رود که دیگر نمیتوانم جلویش را بگیرم...همین الان حتی تصور اینکه در ایران باشم و بخواهم رابطه ی دیگری را شروع کنم هم برایم ممکن نیست...بارها موقعیتهایی داشته ام که از هر لحاظ هیجان انگیز تر و آینده دار تر و عقلانی تر از رابطه ام با خانوم شین به نظر میرسیده اما مگر میشود اینجا باشم و خانوم شین هم بغل گوشم باشد و انوقت من با دختر دیگری رابطه ای داشته باشم...؟ اصلا تصورش هم برایم غیر ممکن است...برای همین میگویم حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده...با اینکه هیچوقت قول و قراری بین ما نبوده و همیشه به او گفته ام که رابطه ما یک روز محکوم به تمام شدن است اما خیلی وقتها خودم هم به حرفم ایمان ندارم...دیگر نمیتوانم برای خودم و برای زندگی ام تصمیم بگیرم...انگار در جایی که نمیدانم کجاست و در زمانی که نمیدانم کی بوده عهدی را بسته ام که نمیشود آن را زیر پا گذاشت...کندن از خانوم شین برای من سخت نیست...هیچوقت آدم احساساتی و وابسته ای نسبت به روابطم نبوده ام...سخت نیست اما غیر ممکن است...به خاطر همه خوبیهایش و خلوصش و صداقتش و عشقش نمیتوانم به او پشت کنم...چطور بگویم...یکسال است با او هستم و فقط با او هستم...بارها شده همه ی وجودم غرق تمنای بوسیدن و در آغوش کشیدن و بودن با کس دیگری بوده... اما با اینکه امکانش را هم داشته ام نتوانسته ام...همیشه موقع عمل کم آورده ام...بعضی وقتها دلم میخواسته ولنگار باشم...دلم میخواسته آزاد و بی قید باشم...دلم میخواسته زندگی ام فقط و فقط متعلق به خودم باشد...دلم میخواسته روابطی را تجربه کنم که قلبم را از جا بکند...روابطی که لحظات هیجان انگیز و دورنمای امیدوار کننده ای داشته باشد...خیلی وقتها شده که قلبم با دیدن دختری لرزیده است...اما مثل یک مرد متاهل دست و پا بسته به خودم اجازه ی نزدیک شدن به او را نداده ام...و یا انقدر با تردید و دو دلی رفتار کرده ام که جایی برای رابطه نزدیکتر نگذاشته ام...خانوم شین همه ی هیجان و التهاب عشق های غیر منتظره ای را که میتوانستند سر راه من سبز شوند و دریای آرام زندگی ام را طوفانی کنند از من گرفته و به جای آن یک دنیا آرامش و سکون و سکوت و زلالی و زیبایی به زندگی من ارزانی کرده است...نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم...!
