تازگیها برای نوشتن کمی سخت گیر شده ام...یعنی فکر میکنم حتما باید موضوع بکر و یا جالبی برای پرداختن داشته باشم که بیایم اینجا و روده درازی کنم...بعضی وقتها هم واقعا غصه ام میگیرد و فکر میکنم هیچ استعدادی در زمینه ی نوشتن ندارم والا یک ادم با استعداد، از هیچ و پوچ میتواند چنان مطلب خواندنی و جالبی خلق کند که جاودانه شود...چند سال پیش داستانی خواندم با عنوان" سیبیل"...الان یادم نیست مال موپاسان بود یا کس دیگری...اما اسم داستان "سیبیل" بود و تمام داستان هم حول گفتگوی دو زن در مورد سیبیل دور میزد...پنجاه صفحه لاینقطع فقط درباره ی سیبیل و انقدر هم خواندنی که نمیتوانستی کتاب را زمین بگذاری...خب استعداد این است...اگر فکر میکنید کار ساده ایست فقط یک صفحه در مورد سیبیل بنویسید...نویسنده با این کار قدرت نمایی کرده است...درست مثل قهرمانان ورزشی که در هنگام مسابقات به کارها و بازیهای نمایشی روی می آورند....یا همین چخوف خودمان...! یک داستان کوتاه دارد که در آن هنگام تنفس یک جلسه محاکمه (اگر اشتباه نکنم) قاضی و دست اندرکاران دادگاه به جای رسیدگی به پرونده درگیر بحثی بی انتها در مورد غذاهای مورد علاقه خود میشوند...یک بحث طولانی با جزئیاتی دیوانه وار...ولی این داستان آموزش آشپزی نیست...یکی از شاهکارهای ادبیات است...
وقتی از خودم نا امید میشوم که میبینم اینهمه موضوع برای نوشته شدن دور و برم وجود دارد و من همیشه ته ذهنم به دنبال موضوع مهمی می گردم که ارزش پرداخته شدن داشته باشد...احساس عقیم بودن میکنم...زندگی به من بسته های بیشماری هدیه داده است...بسته های بزرگی که با زیباترین کاغذها تزئین شده بودند اما وقتی آنها را یکی یکی باز کرده ام دیدم همه خالی بوده است...شوخی بی مزه ای کرده است زندگی با من...اولین بسته پدرم بود...سرهنگ زمان شاه بود...چند ماه دیگر انقلاب عقب میافتاد تیمساری اش هم آمده بود....نه از این سرهنگ های پیزوری امروزی که سواد خواندن و نوشتن هم ندارند...دو تا لیسانس داشت و یک فوق لیسانس..افسر مهندس بود و سالها در آمریکا دوره دیده بود....دوره هایی که شاید کمترینش پرواز با هواپیمای شکاری باشد...در ساعات فراغتش مربی پاتیناژ در قصر یخ هم بود...عکسهای جوانی اش را که ببینی فکر میکنی آرتیست سینما بوده است...از شدت خوش تیپی و خوش قیافه گی...با دختر شاه فالوده نمیخورد...! چه شانسی آورده ام که پسر چنین پدری شده ام...زندگی چه لطفی در حق من کرده است که پدرم یک آدم عامی و بی سواد و درب و داغان کوچه خیابانی نیست...
اوه...شوخی مسخره ای بود...! از وقتی یادم می آید این جعبه ی مشعشع خالی را به دوستانم نشان داده ام که ببینید...این پدر من است...و واقعا هم پدر من بود...بی انکه برایم پدری کند...بی آنکه یکبار فکر کنم که میتوانم روی کمکش...روی حمایتش...روی تجربه اش حساب کنم...یکبار میتوانم بهش تکیه کنم و با خیال آسوده جلو بروم....پدری که بعد از انقلاب انقدر فرو ریخت و فرو ریخت و فرو ریخت که امروز حتی جرئت نمیکنم به او فکر کنم....
بسته ی دوم که همزمان با بسته ی اول دریافت کردم هم مادرم بود...خوشگلترین دختر یک خانواده ی مرفه و تحصیلکرده...مادری که هروقت عکس جوانی اش را به کسی نشان میدادم فکر میکرد آن را از مجله ی مد بریده ام....مادری که تمام دوران کودکی و نوجوانی ام تا با دوستان و همکلاسیها حرف از مادر میشد دست میکردم توی جیب و عکسش را به عنوان برگ برنده در می آوردم و سینه ام را جلو میدادم که :" این مادر من است...الان آمریکاست...!" و همه با تحسین و حسرت نگاهم میکردند که:" جدی؟ عجب مامان خوشگلی داری..!" و وقتی به یاد مامان های گرد و قلمبه و بی ریخت خودشان میفتادند که دور ترین جایی که رفته بودند پابوس امام رضا بوده است به من حسادت میکردند...به من..!! .به من که همیشه حسرت این را داشتم که کاش گرد و قلمبه ترین مادر دنیا را داشتم اما به جای اینکه او را در جیبم بگذارم میتوانستم در آغوشش بگیرم...میتوانستم هر روز صبح با صدای او بیدار شوم...میتوانستم زنگهای تفریح ساندویچی را که او برایم پیچیده بود بخورم...هنوز هم هرجا صحبت از مادرم میشود همان عکسهای قدیمی و خاک گرفته را نشان میدهم که: " این مادر من است...الان امریکاست...از فعالین جنبش فلان است....فلان روز هفته ساعت فلان از صدای امریکا فلان برنامه اش پخش میشود..." و باز خیلی ها می گویند: "خوش به حالت...!عجب مادر باحالی داری" و به مادرهای چاق و پیر و چارقد به سر خود فکر میکنند...
کادوهای بعدی زندگی هم که جعبه های بزرگ و عناوین پر طمطراقی داشتند یکی بعد از دیگری خالی از آب درامدند...گیرم که در اینها درصدی خودم هم مقصر بودم....المپیاد فیزیک...قهرمانی تنیس روی میز...مهندسی برق...و...
و حالا مانده این بسته ی آخری که جرئت باز کردنش را هم ندارم...همین خرده استعدادی که فکر میکنم برای نوشتن دارم و روزی میتواند زندگی ام را بهتر کند...که میتواند باعث شود احساس کنم عمرم را هدر نداده ام... اگر این هم خالی باشد چه...!؟ این وبلاگ و هرچه در ان است نتیجه مستقیم ترسها و محافظه کاریهای من است...اینجا در قبال نوشته ام مسئولیتی ندارم...این نوشته ها حتی بهترینشان همه حکم اتود زدن را دارد...یک سری طرح های خام...این نوشته ها هیچوقت مورد قضاوت و نقد جدی قرار نمیگیرد...هیچوقت زیر ذره بین نمیرود...همیشه وسوسه ی این را داشته ام که استعدادم را با نوشتن یک داستان کوتاه یا بلند به خودم اثبات کنم...اما همیشه ترسیده ام...همیشه گفته ام هنوز زود است...هنوز انقدر پر نشده ای که خودت را در قالب یک داستانی که بتوانی زیرش را امضاء کنی خالی کنی...قبل از اینکه قلم مو به دست بگیری و بروی سراغ بوم نقاشی باید حالا حالاها اتود بزنی...روی همین کاغذ پاره های وبلاگ...! باید حالا حالاها کتاب بخوانی و خودت رامسلح و آماده کنی...باید درست مثل یک قلم نی انقدر خودت را بتراشی که قابلیت درست و زیبا نوشتن را پیدا کنی...باید خودت را به درستی صیغل دهی...! به هر حال این اخرین شانس من است...هیچ بعید نیست که زندگی دست از شوخیهای تخمی اش برنداشته باشد...هیچ بعید نیست هیچوقت نتوانم چیزی بنویسم...هیچ بعید نیست بدبخت تر و گمنام تر از هر چغندر کاری از دنیا بروم...تف به این زندگی اگر صد سال بعد شراگیم زند فقط یک نام متروک بر روی یک سنگ قبر ارزان قیمت در یک قبرستان دور افتاده باشد...! تف...!