جمعه حوالی ظهر فرصتی شد تا سری به فروغ بزنم...فروغی که در زمستان به دنیا آمد، در پاییز زندگی کرد و باز در زمستان به زیر خاک رفت...مدتها بود به سراغش نرفته بودم...منتظرم نبود...اما همانجا بر روی آن تنه ی بریده شده ی درخت، پایین پایش نشستم...حرفی نزد و من هم چیزی نداشتم که بگویم...درخت بالای سرش تقریبا تمام برگهایش زرد شده بود...آنهایی که ظهیر الدوله رفته باشند میدانند کدام درخت را میگویم...همان درخت کوچکی که درست بالای قبر فروغ قرار دارد...همان درختی که ریشه هایش از جسم خاکی فروغ جان گرفته است...فروغ بد جنس رفته و توی درخت قایم شده و از همانجا من را میبیند و به حرفهای من گوش میدهد...خودش فکر میکند زرنگی کرده است...دلم میخواست فریاد بزنم...هی...! بیا بیرون...دیدمت... درست مثل بازی های قایم باشک دوران کودکی...و بعد فروغ با دلخوری بیرون بیاید که قبول نیست...تو جر زده ای...!
اما فروغ از آن درخت دیگر بیرون بیا نیست...میدانم...
از همانجا روی تنه ی درختی که نشسته ام نگاهم به ساختمان مسکونی مقابلم میفتد...یک ساختمان سفید و نوساز که از جایی که من نشسته ام طبقات سوم و چهارمش پیداست...فکر میکنم چقدر آدمهایی که در آن خانه زندگی میکنند خوشبخت هستند...فکر این که پنجره ی خانه ات رو به فروغ باز شود...باید خانه های آنجا خیلی گران قیمت باشد...نه به خاطر همجواری با فروغ...به خاطر بالای شهر بودنش...!این هم حماقت ماست که برای چیزهایی پول میدهیم که مطلقا ارزشی ندارند... برای اولین بار آرزو کردم که کاش انقدر پول داشتم که میرفتم به صاحبین آن خانه التماس میکردم ونیز مبلغی پیشنهاد میدادم که نتوانند آن را رد کنند و آن خانه را میخریدم...و بعد هر صبح می آمدم کنار پنجره و به فروغ صبح به خیر میگفتم و با او حرف میزدم...وای...چه سعادتی...!
سلام فروغم...دیشب خیلی سرد شده بود...حسابی یخ کردی...ها؟ اگر از جلد ان درخت بیرون می آمدی میتوانستم دعوتت کنم که شب را بیایی پیش من...دو قدم که بیشتر راه نیست...من هم آدم مطمئنی هستم...باور کن...مینشستیم با هم تا صبح کنار شومینه حرف میزدیم...من شبها نمیتوانم زیاد بخوابم...خیلی کم خواب شده ام...هزار تا فکر توی کله ام می آید و می رود...همه اش هم بی سر و ته...دارم پاک خل و چل می شوم...مثلا دیشب داشتم فکر میکردم که چند سال دیگر وقت دارم که تصمیم بگیرم در زندگی چه کار باید بکنم...؟تو چند سالت بود که فهمیدی چه کاره خواهی شد...؟ یادم است وقتی رفته بودی ایتالیا برای شاپور نوشته بودی که میخواهی انجا سرامیک و یا طراحی روی پارچه بخوانی که در آینده به دردت بخورد...تو واقعا فکر میکردی بعدا قرار است مثلا طراح روی پارچه شوی؟ خیلی عجیب است برای من...من حتی زمانی که هر روز میرفتم دانشگاه و کلی شهریه میدادم یک در هزار هم احتمال نمیدادم که در آینده بخواهم مهندس برق بشوم...اصلا اعتقادی به رشته ام نداشتم...راستی ببخشید که من نامه های خصوصی ات را خوانده ام...بعد از اینکه تو رفتی توی جلد ان درخت پسرت با همدستی عمران صلاحی که او هم امروز معلوم نیست توی جلد کدام درختی ست همه ی نامه های خصوصی ات را منتشر کردند...رازهای خصوصی برای دنیای آدمهای زنده است...من حتی میدانم تو در نامه های اولت برای شاپور چقدر رمانتیک بازی در آورده ای...البته از یک دختر 16-17 ساله آدم توقعی ندارد ...ولی بالاغیرتا این شاپور مگر چی داشت که تو اینقدر خودت را برایش میکشتی؟ همین کارها را میکردی که او هم برایت طاقچه بالا میگذاشت...!به هر حال برو خدا را شکر کن که فقط نامه هایت به دست مردم افتاده است... اگر آن زمان این دوربین های هندی کم اختراع شده بود چه بسا که امروز فیلمتان هم مثل فیلم "زهره" دست به دست می گشت...! شوخی کردم بابا...ناراحت نشو...یکی از نامه هایت را خیلی دوست دارم...بگذار بروم کتابش را بیاورم و برایت بخوانم...آهان...اینجاست...صفحه 227...آنجا که نوشته ای:
" ...اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید...در من نیرویی هست...نیروی گریز از ابتدال...و من به خوبی ابتذال وجود و زندگی را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پابند شده ام...من اگر تلاش میکنم برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است...نه...من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمیکند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...من میخواهم زندگی ام بگذرد...من زندگی میکنم برای اینکه این بار را به مقصد برسانم و برای اینکه زندگی را دوست دارم...پرویز...حرفهای من نباید تو را ناراحت کند...امشب خیلی دیوانه هستم...مدت زیادی گریه کردم...نمیدانم چرا... فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمیکردم خفه میشدم...تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمیکند...مثل یک ظرف خالی هستم و توی مردابها دنبال جواهر میگردم...پرویز نمیدانم برایت چه بنویسم...کاش میتوانستم مثل آدمهای دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم...کاش میتوانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قائل شوم...گاهی اوقات پیش خودم فکر میکنم به مذهب پناه ببرم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم...بلکه از این راه به آرامش برسم...اما خوب میدانم که دیگر نمیتوانم خودم را گول بزنم...روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با ناامیدی به خاکستر آن خیره می شوم...و به زن های خوشبختی فکر میکنم که توی خانه شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار میکنند..."
...میبینی...همه ی نامه هایت را خوانده ام...دیگر باید بروم...هوا سرد است و من هم باید پنجره را ببندم...کتری جوش امده و دیگر باید بروم صبجانه ای بخورم و بروم سر کار...آخ اگر میشد میتوانستیم یک صبجانه ی دبش با هم بزنیم...!
خیالبافی بس است...بلند می شوم و پیاده به سمت تجریش به راه میفتم...خیابان خلوت است و کف پیاده رو پر است از برگهای زرد و سرخ و قهوه ای...کلاغی بالای سرم با صدای بلند فریاد میکشد.


