تبليغاتX
شراگیم

شراگیم

که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام

نکاتی که از دیدن برنامه ی به نام دموکراسی متوجه شدم از این قرار بود: 1- یک میلیونر آمریکایی برای تحقق دموکراسی در برخی نقاط جهان سازمانی را درست کرده است به نام بنیاد سورس که هدفش کمک به برقراری دموکراسی و به زبان دیگر تحقق «جامعه باز» در کشورهایی با حکومتهای توتالیتر و استبدادی ست...این سازمان غیر دولتی در وقوع انقلابهای مخملی در جمهوری های تازه استقلال یافته و روی کار آمدن حکومتهایی مبتنی بر دموکراسی موثر بوده و نقش فعال داشته است. تقریبا نیمی از برنامه حول این مساله دور میزد که بنیاد سورس به چه طریق و چگونه به جنبش های آزادیخواه و خواهان دموکراسی در کشورهایی مثل اوکراین و گرجستان کمک کرده است...اینجا دو مساله وجود دارد...یا آقایانی که با این ذوق و شوق و دادار دودور برنامه "به نام دموکراسی" را ساخته اند معتقدند که دموکراسی چیز بدی ست و مثلا انقلاب نارنجی اوکراین نباید به وقوع می پیوسته و بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی جمهوری های تازه استقلال یافته باید کما فی السابق و طبق عادت مالوف با حکومتهای توتالیتر خود سر میکردند و هر چیز و هر کسی که برای تغییر حکومت و برقراری حاکمیت مردم یا همان دموکراسی در این کشورها زمینه سازی و فعالیت کرده و موجب گذار از جامعه بسته به جامعه باز شده است باید امروز محاکمه و رسوا شود...یا اینکه دموکراسی خوب است اما سازمانها و نهادها و افرادی که برای برقراری دموکراسی مثلا در اوکراین فعالیت میکردند حق نداشتند از جایی و یا سازمانی خارج از اوکراین کمک بگیرند و پشتیبانی شوند و لابد حالا که این کار را کرده اند مزدور و وطن فروش هستند. معلوم نیست حرف حساب آقایان چیست! یعنی زعمای قوم ناراحتند که چرا یک سازمان غیر دولتی آمریکایی برای برقراری دموکراسی در جهان تلاش میکند؟ آقایان فکر میکنند مچ چه کسی را گرفته اند وقتی به طور رسمی و علنی در مجلس آمریکا هر ساله چندین میلیون دلار برای تحقق دموکراسی در گوشه و کنار جهان تصویب می شود؟ مگر برای مبارزه با فقر و اعتیاد و ایدز و قحطی و بی سوادی و غیره و ذلک دهها سازمان دولتی و غیر دولتی در همان آمریکا فعال نیست؟ چرا افشای وجود یک سازمان غیر دولتی که برای برقراری دموکراسی فعالیت میکند اینطور آقایان را ذوقمرگ کرده است؟ اگر دقت میکردید در این برنامه در فهرست کشورهایی که مورد توجه بنیاد سورس برای تحقق جامعه باز قرار داشتند در کنار نام ایران نام کشور عربستان نیز آورده شد...اگر این بنیاد یک بنیاد سیاسی با اغراض استعماری و استکباریست چرا باید نامی از عربستان که در این سالها بزرگترین حامی سیاستهای آمریکا و به زبان دیگر غلام حلقه به گوش آمریکا بوده است می آمد؟ 2- نکته دوم این بود که این سه متهم بخت برگشته اعتراف کردند با بنیاد سورس در ارتباط بودند و تقریبا نیمی دیگر از این برنامه حول همین موضوع و چگونگی شکل گیری این ارتباط نهفته بود...من واقعا متوجه نمی شوم حتی اگر اعتراف این سه تن تحت فشار بازجویی و به زور نبوده است در این مساله چه نکته خاصی وجود دارد که باید در بوق و کرنا شود؟ آیا بنیاد سورس سازمانی مخفی و زیرزمینی بوده است؟ آیا مثلا با مافیای تجارت اسلحه در ارتباط بوده است؟ آیا کارنامه سیاهی داشته است و مثلا در کودتای 28 مرداد دخالتی داشته است؟ چرا حکومت باید چنین برگ بی ارزشی را با اینهمه رجز خوانی و سر و صدا پایین بیاورد...یعنی واقعا اینقدر دستش خالی ست؟ در نهایت این سه متهم بخت برگشته جلوی دوربین های تلویزیونی اعتراف کردند که به دنبال براندازی نرم و یک انقلاب مخملین مشابه آنچه در جمهوری های تازه استقلال یافته به وقوع پیوست با هدف برقراری دموکراسی در ایران بوده اند...صرف نظر از اینکه اعتراف جلوی دوربین تلویزیون و ابراز پشیمانی و ندامت بعد از هشت ماه حبس و بازجویی و احتمالا شکنجه اصولا آنقدر بی مزه و نخ نماست که ارزش بحث را هم ندارد اما همین اعترافات حتی اگر به صورت خود خواسته و داوطلبانه نیز انجام شده بود به خودی خود صرفا بیان و تحلیل سازوکار سازمانهایی مانند بنیاد سورس است که برای برقراری دموکراسی در گوشه و کنار جهان فعالیت میکند...و جالب اینجاست که همین اعترافات مقطع و به دقت گزینش شده و مغرضانه نیز بیشتر از اینکه آدم را متوجه خبط و خطا و توطئه ای بکند و یا با رو کردن مدارکی اهداف و سیاستهای مذموم و پشت پرده چنین سازمانی را رو کند، حس تحسین آدمی را بر می انگیخت که هنوز سازمانهایی مانند بنیاد سورس با کارنامه درخشانی در کمک به برقراری دموکراسی(گرجستان و اوکراین و...) وجود دارند که با برنامه ریزی و به صورت مدون و هدفمند و صرف هزینه به دنبال ایجاد یک جامعه باز و یک حکومت مبتنی بر اراده و رای مردم از راه مسالمت آمیز و بدون خشونت و خونریزی به جای حکومتهای استبدادی و خودکامه هستند. 3- شاید تنها قسمتی که در خلال این دو قسمت برنامه ما متوجه شدیم که چرا سازمانی مثل سازمان سورس بد است و همکاری با آن مذموم است مربوط به آخرین جملات آقای جهانبگلو باشد آنجا که صراحتا در آخرین جمله اش با صدایی لرزان از همکاری اش با سازمانی مثل سازمان سورس ابراز پشیمانی کرد و چنین سازمانی را دشمن مردم ایران خواند...معلوم نیست فردی با آن درجه از معلومات و تحصیلات و با آن سابقه طولانی دموکراسی خواهی به ناگاه بعد از دستگیری و چند ماه بازجویی شدن چه بر سرش می آید که اینچنین متحول و متنبه می شود و ناگاه انگار پرده ای از جلوی چشمش کنار می رود و واقعیت پس پرده را میبیند...احتمالا انفاس قدسی بازجوهای محترم وزارت اطلاعات باعث باز شدن چشم ایشان و مشاهده اضواء حقیقت شده است. اینهمه را نوشتم که بگویم این برنامه «به نام دموکراسی» با آنهمه بوق و کرنایش گلاب به رویتان مصداق کامل این ضرب المثل بود که : « خود گوزی و خود خندی...»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:29  توسط شراگیم زند  | 

آخرین باری که از ته دل خندیدم رو یادم نمیاد...شدم یه آدم گوشه گیر و منزوی که خودم رو هم به وحشت میندازم...این روزها هرکس بهم زنگ میزنه و یا من رو میبینه اولین چیزی که ازم میپرسه اینه که شراگیم چیزی شده؟...نه...چیزی نیست...فقط یه کم خسته م...احساس میکنم حقم رو از زندگی نگرفتم...اینجور مواقع درست مثل مریضی که سراغ قرص هاش میره میرم سراغ پولهام...مذبوحانه سعی میکنم با خرج کردن و خرید و خوش گذروندن وغذا خوردن توی بهترین رستورانها و شایدم مسافرت به زندگی بی رنگ و لعابم رنگ و جلایی بزنم...ولی خوب میدونم که همه اینها مقطعی هست...شاید اون لحظه ای که از این مغازه به اون مغازه و از این پاساژ به اون فروشگاه میرم تا کفش و لباسی انتخاب کنم و یا اون لحظه ای که توی رستوران با کارد و چنگال به جون استیک یا شیشلیکم افتادم لحظه های خوبی باشن اما به محض اینکه میرسم خونه همه چیز برمیگرده سر جای اولش...همون احساس تنهایی و یکنواختی و بیهودگی میاد سراغم و این بار نگرانی و عذاب وجدان بابت پولهایی که از دست دادم هم قوز بالا قوز میشه و آوار میشه روی همه ی اینها...! بعضی وقتها دیدن یک فیلم خوب یا خواندن یک کتاب میتونه تا حدی حالم رو بهتر کنه...مثلا همین امروز صبح توی بدترین لحظه ها یه فیلم خوب به دادم رسید...زندگی دوگانه ورونیکا...احساسم موقع تماشای اون فیلم با اون موسیقی سحر آمیزش و با اون نماهای نوستالژیکش از پاریس و کراکوف بی نظیر بود...و مهمتر از این هر دو رنه یاکوب بود با اون موهای نرم و خوشرنگ و اون چشمهای سبز درخشان و اون غم بی نظیر نگاهش...چیزی نمونده بود که عاشقش بشم...بلافاصله بعد از دیدن فیلم توی اینترنت شروع به جستجو برای گیر آوردن عکسهای بیشتری از شهر کراکوف کردم...چیزی که دنبالش بودم خیابانهای سنگفرش شده ی خلوت با درختهای قطور اما بدون برگ بود که در دو طرفش ساختمانهای سنگی و یا آجری چند طبقه داشته باشه و شاید هم یک کافه با چراغهای روشن و میزو صندلی هایی از جنس چوب به رنگ قهوه ای سوخته که بیرون کافه چیده باشن...دنبال چنین چیزی بودم و ترجیح میدادم که عکسبرداری توی یک هوای ابری و بدون سایه و یا نزدیک های غروب انجام شده باشه...توی تهران چنین جایی رو پیدا نمیکنی...شاید نوستالژیک ترین جای تهران برای من اون تیکه ی بین پمپ بنزین باغ فردوس تا میدون تجریش باشه و اگه بخوام یه کم با اغماض نگاه کنم میتونم بگم از پل پارک وی تا میدون تجریش...البته به شرطی که مثلا عصریا غروب یه روز تعطیل پاییزی یا زمستونی باشه و خیابونها هم کاملا خلوت باشه...کاش می شد خیابونهای تهران رو سنگفرش کنن...از اون توده سیاه و بی معنی که اسمش آسفالته هیچ وقت خوشم نیومده...دلم میخواد جایی زندگی کنم که همه خیابونهاش سنگفرش باشه...یه جای خلوت و آروم کنار یه روخونه...شایدم دریا...یه جایی که درختهاش اونقدر بزرگ و تنومند باشن که کنارشون احساس کنی یه بچه کوچیکی...!درختهایی که با ابعاد غول آساشون بهت بگن که خیلی سال قبل از اینکه تو به وجود بیای اونها اونجا بودن و خیلی سال بعد از اینکه نوبت زندگیت به پایان رسید اونها همچنان اونجا خواهند بود...همین به تنهایی بزرگترین تسکین هست برای آدم بی قراری مثل من...!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:7  توسط شراگیم زند  | 

جعفر کیانی یکی از دو متهم به داشتن رابطه نامشروع چند روز پیش در یکی از روستاهای اطراف تاکستان قزوین سنگسار شد و متهم دیگر پرونده نیز (مکرمه) بعد از یازده سال زندانی بودن همین روزها به سرنوشت جعفر دچار حواهد شد...آسیه امینی نازنین شخصا به محل اجرای اعدام جعفر(روستای آقچه کند) رفته و صحت خبر را تائید میکند. در خبری دیگر سخنگوی قوه قضائیه دیروز اعلام کرد که سی نفر از کسانی که در طرح های ضربتی پلیس برای مقابله با اراذل و اوباش دستگیر شده اند در روزهای آتی اعدام خواهند شد...در هیچ دوره ای از تاریخ ایران چنین چیزی سابقه ندارد و حکومت ایران بدون توجه به فشارهای جامعه جهانی و سازمانهای مدافع حقوق بشر هر روز عده ی بیشتری را روانه کشتارگاه های شرعی و اسلامی خود میکند. غم انگیز است که بوی بنزین چنان همه جا را فرا گرفته که دیگر بوی خون را نمیشنویم...هر جا که میروی صحبت از سهمیه بندی بنزین و کارت سوخت است...در این هیاهو بر سر افزایش احتمالی قیمت بنزین چه اهمیتی دارد که جان آدمی چقدر ارزان شده است؟ واقعا چه می شود کرد؟ چند درصد از مردم ایران مشغله ی ذهنی شان این روزها خبر اعدام قریب الوقوع آن سی جوانی ست که همین روزها برای عبرت سایرین بالای دار می روند؟ چند درصد از مردم ایران نگران وضعیت دانشجو های زندانی دانشگاه پلی تکنیک هستند؟ چند درصد از ما خبر سنگسار جعفر کیانی را شنیدیم و چین بر پیشانی مان افتاد؟ جامعه ایران بیمار است...آنقدر بیمار است که اخبار اعدامها و تصاویر مرتبط با آن صرفا وسیله ای می شود که هیجان را به زندگی های یکنواختمان بیاورد...برای همین است که به تماشای یک مراسم اعدام چنان میرویم گویی که به تماشای یک سیرک میرویم...! چه اهمیتی دارد آنکس که بالای دار ذره ذره جلوی چشمانمان جان میدهد کیست؟ چه اهمیتی دارد آن مرد یا زن نگونبختی که تا سینه در خاک شده است انسانی مثل ماست...مهم این است که مجوز کشتنش صادر شده و چه هیجانی بالاتر از اینکه بدون عذاب وجدان بتوانیم شاهد و یا دخیل در اجرای مراسم کشته شدن انسانی باشیم که به فتوای اهل فن! وبزرگان سزایش مرگ است...؟ قبول بفرمائید هیجان دارد...از آن اتفاقهایی نیست که هر روز در زندگی های یکنواختمان بیفتد و یا هر روز فرصت انجامش را داشته باشیم...اذن کشتن صادر شده و بدون ترس از مجازات و بدون عذاب وجدان میتوانیم آنقدر سنگ به انسانی بزنیم تا بمیرد...چرا باید خودمان را از شرکت در این مراسم کم نظیر محروم کنیم؟ مگر در تمام طول عمرمان چند بار اتفاق میفتد که بخواهند کسی را در محله مان سنگسار کنند و یا به بالای دار بکشند؟ چرا نباید برای شرکت و یا تماشا برویم؟ من از مردم کوچه و خیابان حرف میزنم...از مردم روستای آقچه کند...از مردم شهر نکاء...از بچه های قلعه حسن خان...از توده های مردم ایران حرف میزنم...آقا و خانوم وبلاگ نویس و وبلاگ خوان...روی سخن من با شما نیست...حرف من با آنهاییست که شاید هیچگاه این سطور را نخوانند...شاید هیچگاه هیچ سطری نخوانند...کسانی که حقوق بشر برایشان چیزی مرادف با حقوقی ست که ماه به ماه از بانک و یا کارفرمایشان میگیرند...روی سخن من با آنهاییست که برای آنکه بر انگیزانیشان صرفا باید احساساتشان را تحریک کنی...توده های سواری دهنده...توده هایی که بسته به اینکه افسارشان دست چه کسی ست گاه چنان خون ریز می شوند که برگ سیاهی بر صفحات سیاه تاریخ می افزایند و گاه چنان آرام و بی صدا به هنر و صنعت و کشاورزی می پردازند که باعث رونق یک دوره تاریخی می شوند. باور کنید جامعه ایران پر است از چنین افرادی...همانهایی که برای کشته شدن امام حسینشان در هزار و سیصد سال پیش چنان رقیق القلب می شوند که با شنیدن نام حسین اشکشان سرازیر می شود و عجیب آنکه جلوی چشمشان میتوانی دختر شانزده ساله ای را به جرم فساد اخلاقی بالای دار بکشی و کک شان هم نگزد...آدمهای احساساتی عقل گریز...آدمهای جنایتکار... مگر ذات آدمها در طول تاریخ عوض شده است؟ چه دلیلی وجود دارد اگر همین آدمهایی را که هر روز سفره حضرت ابولفضل میاندازند را هزار و چهارصد سال به عقب شیفت دهیم به جای حسین حسین کردن یزید یزید نمیکردند؟ انقدر به دین و مکتب و اعتقاداتتان ننازید...اگر در زمان حکومت بنی امیه حسین تنها ماند و کشته شد دقیقا به این دلیل بود که تمام ابزارهای تبلیغات در دست بنی امیه بود...بنی امیه توانست بر احساسات شما مردم سوار شود و چند صد هزار نفر را به جنگ هفتاد و دو تن بفرستد...اگر امروز اوضاع برعکس شده و در ایران فریاد حسین حسین است که شنیده می شود و یزید و خاندانش لعن و نفرین می شوند به خاطر این است که بعدها بلندگوهای تبلیغات به دست کسانی افتاد که به دلایل تاریخی مذهب تشیع را مذهب رسمی ایران کردند...! مردم ساده اندیش و احساساتی من...این صاحبین قدرت هستند که در طول تاریخ مشخص میکنند حق چیست و نا حق کدام است...این حکومتها هستند که باعث شدند واقعه کربلا برای شما واقعه بزرگ و بی نظیری در طول تاریخ بشری بشود...بروید خارج از ایران و در کشورهای سنی که نود درصد مسلمانان جهان در آنجا زندگی میکنند و ببینید حسین شما هیچ عددی نیست...و ابوبکر و عمر و عثمان ی که شما لعن میکنید بالاترین مقامها و احترامها را در میان قاطبه ی مسلمین دارند... مردم ساده و احساساتی من...تعبیر فروغ از شما را بسیار دوست میدارم..."جانیان کوچک"...هر کدام از شما بالقوه یک جنایتکار بزرگید...جنایتکارید به خاطر اینکه تعقل را کنار گذاشته اید و راه احساس را پیش گرفته اید...در مراسم سید و سالار شهیدان که شرکت میکنید یک لحظه به این فکر کنید که هر کدام از شما میتوانستید شمر باشید...خولی باشید...فقط کافی بود در زمان و مکان مناسبی قرار می گرفتید تا تعبیرتان از حق و ناحق باژگونه می شد. همین روزها مکرمه نیز به سرنوشت جعفر دچار می شود...همین روزها سی جوان بالای دار خواهند رفت...و ما همچنان دوره میکنیم...شب را و روز را...هنوز را...!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:57  توسط شراگیم زند  | 

دیگر میخواهم بر این فراخی عظیمی که من را فرا گرفته است غلبه کنم و چیزکی بنویسم و به تمام شایعات مبنی بر اینکه شراگیم را گرفته اند و شراگیم کیبوردش را آویزان کرده و شراگیم ازدواج کرده و شراگیم دور از جانش سرطان پروستات گرفته و...و...و...خاتمه بدهم...هیچ اتفاقی نیفتاده است...من همان شراگیم عذب اوغلی ای که بودم هستم و حکومت هم علی رغم اینکه چندین تیم اطلاعاتی ش را برای دستگیری من بسیج کرده اما پیدا کردن من مثل پیدا کردن یک مورچه ی سیاه در بن یک چاه به زیر صخره ی صما می ماند... همینجور الکی که نیست...!از نظر عقلی و مزاجی هم کاملا سالم هستم و ازدواج نکرده ام و حتی یک خال هم به پروستاتم نیفتاده... اما این که یک بیست روزی ننوشتم چند تا علت داشته که هیچ کدامش به شماها مربوط نیست...حالا مگر اینهمه مدت که نوشتم چه گُلی به سر من و وبلاگم زده اید که حالا مدعی شده اید؟ فی الحال هم حوصله ی خیلی هایتان را ندارم...خواهشا الکی خودتان رو لوس نکنید برای من...!
اممممم...در این مدتی که نبودم چند اتفاق اساسی افتاده است...اول از همه اینکه به کوری چشم همه آنهایی که چشم دیدن این یک پرده شکم من را نداشتند رفته ام در یکی از بهترین باشگاه های فیتنس و تناسب اندام تهران ثبت نام کرده ام...یک کفش آدیداس خیلی گران هم خریده ام که صرفا برای دویدن است و کلی سیستم های عجیب و غریب دارد...از تهویه هوا بگیر بیا تا بالشتک هوا و سیستم ترمز ABS و مانند آن ...البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که در این دو سه هفته ای که به باشگاه می روم این یک پرده شکمم همچین بفهمی نفهمی دو پرده شده است و به خصوص وقتی مینشینم از وسط چین میخورد و یک نیم طبقه به آن اضافه می شود...احتمالا علتش این است که شکمم دارد کم کم شش تکه می شود...یعنی اول سه تا سطر (Row) اضافه میکند و بعد هم دو تا ستون ( (Columnو در مجموع شکمم می شود شش تکه...! درست شبیه شکم ژان کلود وان دام...فعلا که دو تا سطرش ردیف شده و تقریبا یک سوم راه را رفته ام...
اتفاق دیگر این است که برادرم همانطور که ناگهانی به این منزل دخول کرده بود ناگهانی هم خروج کرد و به نزد پدرم برگشت...یعنی باز شری ماند و حوضش...ما که اخر نفهمیدیم این آمدن و رفتنش از بهر چه بود...به هر حال هرچه بود حدود سیصد هزار تومانی خرج سر دست بنده گذاشت...حالا در فرصت دیگری شاید بیشتر در مورد این برادرکم برای شما نوشتم...!

دیگر اینکه یک سوال اساسی دارم از محضرتان...در مورد این Iphone های جدید شرکت apple هست که آیا سیم کارتهای ایران با موبایل های آمریکایی علی الخصوص این مدل جدید سازگار است یا خیر...راستش این مادر ما از آنجایی که فوق العاده انسان نازنینی ست قرار است به زودی از طریق یکی از بستگان که عازم ایران است یک چیزهایی برای بنده بفرستد و از انجا که پرسیده است چه چیزی میخواهی بدهم فلانی برایت بیاورد من مانده ام که چه بگویم...ظاهرا قیمت آی فون آنجا چیزی حدود 500 دلار است و خب اگر این موبایل با سیم کارتهای ایران نیز قابل استفاده باشد میتوانم ولو به این شرط که مبلغش را خودم پرداخت کنم سفارش یک آی فون را بدهم...!
یک سوال نیمه اساسی دیگر هم دارم و آن این است که اگر بخواهید با بودجه ای حدود یک میلیون تومان به تعطیلات یکهفته ای خارج از کشور بروید کجا را پیشنهاد میکنید؟ ترکیه؟ تایلند؟ دوبی؟ سنگاپور؟ مالزی؟ چین؟ تونس؟...کجا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 6:18  توسط شراگیم زند  | 

خب...پیشنویس منشور آزادیخواهی را که یادتان هست؟ آن پیشنویس به خاطر عدم مشارکت کافی برای تهیه آن همانطور به صورت پیشنویس باقی میماند...طرح چنین موضوعی صرفا یک ایده بود...حالا شاید بعدها همین ایده جرقه ای در ذهن کسی ایجاد کرد و بعدها کسی و یا سازمانی که صدایش از صدای من بلند تر و رسا تر بود پی اش را گرفت...(شخصا آن روز همه تلاشم را برای تبلیغ و پیشبرد آن خواهم کرد)...در حال حاضر از فضای وبلاگستان ناامید شدم...احساس میکنم تعداد خیلی زیادی فقط به خاطر این از طرح حمایت نکردند که شراگیم زند آن را مطرح کرده بود...اگر همین طرح با همین کیفیت توسط یک نام آشنا تر از شراگیم زند مطرح شده بود شاید امروز کاملا موضعگیریها متفاوت بود و این طرح اولین روزهای اجرا شدنش را تجربه میکرد...حس میکنم خیلی از کسانی که واقعا میتوانستند این طرح را پیش ببرند و کمکی کنند صرفا برای این آن را مسکوت گذاشتند که شراگیم زند به اصطلاح خودی نبود...!شاید هم اشتباه میکنم...به هر حال از خیلی آدم ها و خیلی مسائل پشت پرده دلخورم...امیدوارم روزی اتفاق نظری بین اهالی وبلاگستان برای مقابله و مبارزه با تحجر و استبداد و بی عدالتی حاصل شود...راهکاری عملی که ما را از این موضع انفعال خارج کند...من سعی خودم را کردم...اما ظاهرا مفید فایده نبود...اینجا هرکسی ساز خودش را میزند...!البته هر سازی که نوای آزادی و برابری را به گوش برساند جانبخش و امیدوار کننده است...اما کاش می شد همه این تک نوازی ها روزی به یک ارکستر هماهنگ و کوبنده تبدیل شود که اژدها شود و ببلعد هرچه کلاغ است و هرچه سیاهی ست...!

پ.ن: این مدت که با شما فقط در قالب طرح اعتراض حرف زدم آنقدر حرفهای روزمره ام  در دلم تلنبار شده که دارد خفه ام میکند...چقدر وبلاگ خوب است...چقدر نوشتن خوب است...و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید! :)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:58  توسط شراگیم زند  |