تبليغاتX
شراگیم

شراگیم

که این روزها فیلتر شده (www.sharagim.net) این وبلاگ در اصل آینه ایست برای وبلاگ اصلی ام

راستش کمی توی ذوقم خورده است...من انتظار داشتم لااقل سازمانهایی مثل کمپین زنان و تمامی وبلاگهای مطرحی که داعیه ی آزادیخواهی دارند از این طرح حمایت کنند و یا در تهیه منشور کمک کنند...مساله این نیست که این طرح را چه کسی مطرح کرده...مساله این است که این طرح چه میگوید و در شرایط موجود چقدر میتواند راهگشا باشد...من از آنجا که به کار آمد بودن چنین طرحی ایمان داشتم ریسک مطرح کردن آن را در وبلاگ خودم قبول کردم...من این طرح را برای انگشت نما کردن خودم علم نکرده ام که همه میدانیم در این مملکت انگشت نما شدن میتواند به قیمت تباه شدن زندگی انسان تمام شود...! واقعا دلم میخواست نهاد و یا سازمانی مثل سازمان زنان و یا دیگر ان.جی.او. هایی که در ایران برای پیشبرد دموکراسی فعالیت میکنند این ایده را بگیرند و خودشان متولی چنین طرحی شوند...به خاطر همین هم این طرح را ابتدا به صورت ایمیل با خانوم اردلان مطرح کردم ...من با علم به اینکه ممکن است طرح چنین چیزی در وبلاگم من را به دردسرهای جدی بیندازد و با در نظر گرفتن اینکه هیچ مجرای دیگری برای معرفی چنین طرحی وجود نداشت تصمیم گرفتم آن را همنیجا بیان کنم...باور کنید از آن روز زندگی ام زهرمار شده است...همواره در هول و اضطراب هستم...این طرح چه بگیرد و چه نگیرد من بازنده ام...! آنقدرها هم آدم آرمانگرایی نیستم که بگویم در راه هدفم حاضرم زندگی ام را قربانی کنم...این طرح اگر بگیرد اولین کسی که به سراغش می آیندمن هستم  و اگر هم نگیرد درد ناکامی از یکطرف و ترس از اینکه زیر ذره بین گذاشته باشندم و هر لحظه به سراغم بیایند هم از طرف دیگر روزگارم را تیره و تار میکند...من پیه تمام این چیزها را به تنم مالیده ام به امید اینکه بتوانیم از این وضعیت انفعال بیرون بیاییم...به امید اینکه گشایشی در کار جنبش های آزادیخواه و عدالت جو پیدا شود...من همه اینها را به این خاطر انجام دادم که راهی شود برای اینکه خواسته های واقعی و حداکثری خود را مطرح کنیم...اصلاح در قوانین قرون وسطایی ما را به جایی نمی رساند...باید خواستار لغو تمامی این قوانین شویم...!
از هر زاویه ای به این طرح نگاه شود طرح خوبیست...همسو کردن و یکصدا کردن تمامی جنبش های اعتراضی...بیان خواسته های حداکثری به طور وضوح و با کمترین هزینه...دل کندن از جریان متوقف و شکست خورده ای مانند اصلاحات...قابلیت نفوذ بالای چنین طرحی در میان قشرهای مختلف مردم...خروج از وضعیت انفعالی بعد از سرکوب های چند ماهه ی اخیر...
دلم میخواهد بدانم مشکل این طرح چیست...چرا پیشگامان جنبش زنان که امروز هرکدام با احکام تعلیقی سنگین عملا دیگر توان و جسارت برگزاری تجمع را ندارند نباید از چنین طرحی استقبال کنند؟ چه راهکار دیگری بهتر از چنین طرحی سراغ دارید؟
من فکر میکنم حتی اگر مواد این منشور را بسیار محدود تر از موارد مطروحه کنیم و مثلا فقط یک یا دو شق آن را هم بگیریم تا هزینه های همراهی با آن را پایین بیاوریم باز هم قدمیست بسیار بزرگ برای رسیدن به حقوق انسانی خویش...یعنی حتی اگر به طور مثال مواد منشور را در حد مخالفت با برخوردهای پلیس با زنان و دختران در سطح جامعه هم کاهش دهیم و بتوانیم ان را همه گیر کنیم باز هم برنده ایم...
باید بشود یک نماد را (نمادی فراتر از خاموش و روشن کردن چراغها و یا بوق زدن و مانند ان) به عنوان نماد اعتراض در جامعه جا بیندازیم...در جامعه ای که تنها راه مشارکت در سرنوشت و اعتراض در آن که با سرکوب مواجه  نشود شرکت در انتخابات بین دو گزینه بد و بدتر است راهی جز این نداریم... بعدها همین نماد می شود سمبل یکپارچگی و اعتراض ها و خواسته های بیشتر...
در آخر من واقعا یک سوال دارم...میخواهم بدانم اگر هزینه شرکت در چنین طرحی را تا آن اندازه تقلیل دهیم که هیچ دادگاهی نتواند بر علیه چنین اعتراضاتی اعلام جرم کند(مثلا انتقاد از عملکرد پلیس در برخورد با بدحجابی و یا اعتراض به بعضی قوانین و مانند آن) ، آنگاه تمامی مخالفتها با چنین طرحی به موافقت تبدیل می شود؟ میخواهم دوستانی که علت مخالفتشان با طرح فوق را پر هزینه بودن میدانند و معتقدند این طرح به خاطر ترس مردم از دستگیری و متهم شدن به اقدام علیه امینت ملی جواب نمیدهد و از پیش محکوم به شکست است آیا نظرشان در مورد این طرح عوض می شود؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:37  توسط شراگیم زند  | 

نوشته ی زیر پیشنویس منشور طرح اعتراض است...به علت گرفتاری و بد قولی دوستانی که قول مساعد برای همکاری و همفکری در نوشتن این پیش نویس را داده بودند به تنهایی آن را تهیه کرده ام و حتما متن پیشنویس خالی از اشکال نیست...این پیشنویس چه از نظر نگارشی و چه از نظر محتوا میتواند تغییرات زیادی داشته باشد...این نوشته را به قصد تصحیح و تکمیل آن بخوانید و نظرات خود را در مورد آن بنویسید...به کمک همه دوستان و کسانی که تجربه و شناخت و سابقه بیشتری در مبارزات و اعتراضات اینچنینی داشته اند نیاز داریم...اگر در وبلاگستان و یا محیط حقیقی کسانی را می شناسید که نظراتشان میتواند در مورد این طرح و این منشور راهگشا باشد این طرح و این نوشته را به آنها معرفی کنید..در حال حاضر اولین قدم و شاید مهمترین قدم این است که افراد آگاه و مطلع در مورد این پیشنویس همفکری و همراهی کنند...پس اگر میخواهید برای پیشبرد این طرح کاری انجام دهید در انعکاس دادن آن کوتاهی نکنید...خیلی مهم است که این منشور همانقدر که شفاف و صریح است کامل و بی نقص و تاثیر گذار نیز باشد...عنوانی را که برای منشور اعتراض انتخاب کرده ام در اصل ایده ی دوست خوبی بود که با عنوان «آزادی برای مردم» در بحثهای مربوط به طرح اعتراض شرکت فعال داشت:


 «منشور آزادیخواهی مردم ایران»

از آنجا که بر طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر که به تصویب تمامی کشورهای عضو سازمان ملل رسیده است، هیچ حکومت و یا دولتی نمیتواند و نباید در قلمرو حاکمیت خود قوانین و مقرراتی را به تصویب برساند و یا به اجرا بگذارد که با اصول سی گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز میثاق نامه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مصوب در مجمع عمومی سازمان ملل متحد تعارض و تقابل داشته باشد و نظر به اینکه بر طبق اصل بیست و هشتم از اعلامیه جهانی حقوق بشر هرکسی حق دارد خواستار برقراری نظمی مدنی و بین المللی باشد که تحقق کلیه حقوق و آزادیهای مقرر در اعلامیه جهانی حقوق بشر به طور کامل در آن میسر شود؛ بنابراین ما جمعی از شهروندان ایران که قوانین، برخوردها و رفتارهای نظام حاکم را مغایر با منشور جهانی حقوق بشر و توهین و تعرض به شان، کرامت، شعور و حیثیت انسانی خود میدانیم، ضمن اعتراض به قوانین و برخوردهای موجود، خواهان به رسمیت شناخته شدن تمامی حقوق انسانی خود به طور کامل (مطابق اعلامبه جهانی حقوق بشر) به عنوان یک انسان آزاد و صاحب کرامت و اندیشه هستیم.

ما اعتقاد داریم که هیچ نوع حکومت و یا نهاد و یا فردی مطلقا و تحت هیچ عنوانی حق ندارد با دستاویز قرار دادن پاره ای مسائل مانند مذهب و سنن و یا باورها و اعتقادات، حقوق جهانشمول انسانهای تحت حاکمیت خود را تضییع و یا محدود نماید.

ما معتقدیم انسانها همگی آزاد و برابر هستند و قومیت، نژاد، جنسیت، عقیده و مذهب آنها نباید باعث محروم شدن آنها از حقوقی شود که مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر باید از آن برخوردار باشند.

ما به عنوان شهروندان جامعه ایران معتقدیم هرگونه فعالیت و مشارکت سیاسی در سیستم حکومتی فعلی ایران و در چهارچوب قوانین موجود قادر به بازگرداندن حقوق تضییع شده ی ما به عنوان یک انسان آزاد نخواهد بود و تنها راهی که ممکن است ما را به حقوقی شایسته مقام انسانی برساند برگزاری همه پرسی برای تدوین و جایگزینی قوانینی مترقی و منطبق بر معیارها و ارزش های انسان مدرن و متمدن امروزیست.

از آنجا که هر حکومتی مشروعیت خود را از مردم می گیرد و نظر به اینکه نسل جوان و میانسال امروز ایران در همه پرسی جمهوری اسلامی در سال 1358 نقشی نداشته است،ما انتظار داریم که شرایط برگزاری یک رفراندوم آزاد و سالم برای همه مردم ایران فراهم شود تا مشخص شود که بعد از 28 سال تجربه ی امتزاج دین با سیاست آیا ملت ایران هنوز خواستار حکومتی دینی و اسلامی ست یا حکومتی سکولار و انسانی را انتخاب خواهد کرد.

از آنجا که امکان شرکت هیچ گروه و یا فرد و یا طیف فکری مخالف جریان حاکم در هیچکدام از دوره های برگزاری انتخابات وجود نداشته و ندارد و از آنجا که در دوره هشت ساله حاکمیت اصلاح طلبان نیز حقوق انسانی ما مطابق منشور جهانی حقوق بشر تامین و تضمین نگردید، و نیز با در نظر گرفتن اینکه جنبش اصلاحات حتی در مقام شعار هم فراتر از قوانین موجود نمی رود و داعیه تغییر دادن این قوانین را نیز ندارد ؛ ما معتقدیم دوران دل بستن به اصلاحات به عنوان راهی برای تحقق حقوق انسانیمان به سر رسیده است.

ما معتقدیم که موارد زیر از مصادیق نقض آشکار حقوق بشر در ایران و توهین به حیثیت و شعور انسانی افراد می باشد و باید با وضع قوانین جدید و مترقی جلوی آن بدون قید و شرط و فورا گرفته شود:
1- سانسور و قیم مآبی چه در حوزه نشر و رسانه و اینترنت و چه در سایر حوزه های فرهنگی،هنری، عقیدتی و یا اطلاع رسانی.
2- نبودن آزادی بیان و تحت تعقیب قرار دادن و زندانی کردن افراد به جرم نشر افکار سیاسی و یا عقیدتی غیر همسو با منافع و سلائق نظام حاکم.
3- دخالت و تفتیش در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان(چه تحت عنوان مبارزه با منکرات و مفاسد و چه در قالب طرح هایی مانند جمع آوری ماهواره ها و مانند آن)
4- اجباری بودن حجاب اسلامی برای بانوان و برخورد و بازداشت زنان و دختران تحت عنوان مبارزه با بدحجابی.
5- غیر عادلانه و تبعیض آمیز بودن قوانین مربوط به زنان (قوانین مربوط به ارث، دیه، شهادت، ازدواج و طلاق، حضانت فرزندان و مانند آن) 
6- وجود قوانین جزایی غیر انسانی و غیر متناسب با جرم انجام گرفته مانند اجرای احکام اعدام برای جرائم غیر جنایی و یا قطع عضو و شلاق و مانند آن.

نظر به اینکه حق اعتراض جزء حقوق اولیه شهروندی ماست ، برآنیم تا برای نشان دادن اعتراض خود و تا زمان احقاق حقوق انسانی خویش، نوار  زرد رنگی را به نشانه اعتراض و همدلی و همراهی با دیگر معترضین به بازوهای چپ خود ببندیم. بدیهی ست تمام کسانی که با موارد مطروحه در این منشور موافقت دارند میتوانند به نشانه اعتراض و در اعلام همبستگی با سایر معترضین به این حرکت نمادین بپیوندند.
این حرکت یک حرکت کاملا مردمی ست و به هیچ حزب و گروه و فرقه ای مرتبط نیست و ما معتقدیم که در شرایط فعلی تنها راهیست که بتوانیم خواسته های خود را که امکان طرح کردنش در پای صندوقهای رای وجود ندارد مطرح کنیم و اعتراض خود را از طریق مسالمت آمیز و به دور از هرگونه اغتشاش و بی نظمی و خشونت به دستگاه حاکم و جهانیان نشان بدهیم تا شاید روزی همین اعتراض ها زمینه ساز استقرار دموکراسی در ایرانی شود که همواره در طول تاریخ مهد فرهنگ و تمدن و آزادیخواهی و عدالت طلبی بوده است .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 19:57  توسط شراگیم زند  | 

این طرح اعتراض هیچ حسنی هم اگر نداشته باشد و حتی اگر هیچگاه مقدمات اجرایی شدنش فراهم نشود لااقل این یک حسن را دارد که خودمان را بهتر بشناسیم...یک نگاه به کامنتهای مطلب قبلی نشان میدهد که تقریبا تمام افرادی که کامنت گذاشته اند موافق آن پنج اصل ذکر شده بودند و لااقل اختلاف نظر و مخالفتی در این باره وجود نداشت...حالا اگر این جامعه مجازی و کسانی که در نظر سنجی شرکت کرده اند را بتوانیم مشتی از خروار جامعه ایران بدانیم به هر حال جای امیدواریست...
اما چند نکته:

1- من احساس میکنم ما بدمان نمی آید با گفتن اینکه قاطبه مردم ایران در جهل مطلق به سر می برند و تا مغز استخوان مذهبی هستند  خودمان را تافته جدا بافته و بالاتر از دیگران نشان بدهیم...این احساس حتی اگر خود آگاه نباشد به صورت ناخودآگاه در پشت تک تک کامنتها و اظهار نظرهایی که چنین استدلالهایی داشته اند وجود دارد...هیچ دلیلی وجود ندارد که بگوییم تمام کسانی که به اینترنت دسترسی دارند روشنفکرند و یا زمینه های روشنفکری را دارند و بالعکس اکثر کسانی که به این رسانه دسترسی ندارند همه متعلق به یک طیف فکری خاص از جامعه (یا همان مذهبی های دو آتشه و متعصب) هستند...به اعتقاد من دسترسی به اینترنت هیچ ارتباطی با نگرش و جهانبینی افراد ندارد و هرکسی که متعلق به قشر متوسط به بالای جامعه از نظر اقتصادی باشد و بتواند کامپیوتری تهیه کند میتواند به این رسانه دسترسی پیدا کند...لپ کلام اینکه اگر امروز در نظرخواهی این وبلاگ تقریبا صد در صد افراد مخالفتی با منشور پنجگانه ی ذکر شده نداشتند به احتمال قریب به یقین اگر همین نظر سنجی را در محیط حقیقی هم انجام میدادیم درصد بالایی از مردم اعتراض به موارد مذکور را وارد میدانستند...

2- بعضی ها که در هر حرف و حرکتی بوی توطئه و ساخت و پاخت و غرض ورزی را می شنوند فکر میکنند شخص شراگیم زند از این طرح قرار است به جایی برسد و دندان تیز کرده است که اگر احیانا این طرح همه گیر شود بشود لیدر و رهبر و لابد یک شبه به شهرت و شاید هم ثروت برسد...نمیدانم بخندم یا گریه کنم...همه درد ما این است که در هر حرکت و تشکلی به دنبال رهبر و لیدریم...بگذارید خیالتان را راحت کنم...من فقط یک ایده را مطرح کرده ام و جز اینکه در نهایت مثل تک تک کسانی که موافق این ایده هستند برای اجرایی شدنش کوشش کنم و برای نشان دادن اعتراضم بازوبندی به بازویم ببندم کار دیگری نخواهم کرد...همین الان هم کلی هول و ولا دارم و  هر شب خواب میبینم ریخته اند در خانه ام و آفتابه به گردنم انداخته اند و دارند توی اکباتان به جرم شرارت و تشویش اذهان عمومی میچرخانندم...!
من که همین سالها قرار است از ایران بروم مگر دیوانه ام بیایم و خودم را توی هچل بیندازم؟ کدامیک از شما جرئت چنین ریسکی را دارد که در ایران زندگی کند و با نام حقیقی اش بنویسد و اینقدر در دسترس باشد و چنین مسائلی را در وبلاگش مطرح کند؟ همه امید من این است که وبلاگم آنقدر توی چشم نباشد که توجه برادرانمان را در وزارت اطلاعات و یا نهادهای قضایی جلب کند...تنها کابوس من این است که اسم من در کنار چنین طرحی بر سر زبانها بیفتد و مطرح شود...فکر میکنید پیدا کردن منی که جیک و پوک خودم را اینجا نوشته ام برای کسانی که بخواهند پیدایم کنند کاری دارد؟

3-  اما جمعبندی که از نظرات شما می شد کرد این بود که تقریبا نیمی از شما چنین حرکتی را مثمر ثمر نمیدانستید...نمیدانم با توضیحاتی که من در خلال کامنتها و در جواب برخی دوستان دادم چقدر توانستم دوستان مخالف را متقاعد کنم...اکثر مخالفان با چنین طرحی فرهنگ و شعور مردم ایران را در حدی نمیدیدند که از چنین حرکتهایی استقبال شود... نکته اینجاست که این طرح هیچگاه داعیه ی این را ندارد که اکثریت مردم، معترض به موارد پنجگانه ذکر شده هستند...البته با توجه به شواهد و قرائن (که در شماره یک به آن پرداختم) چنین چیزی محتمل است اما انجام چنین حرکتی منوط به تعداد کسانی که به این طرح میپیوندند نیست...اصلا فرض را بر این بگیرید که در اقلیت هستیم...چرا نباید صدای اعتراضمان را به گوش دیگران برسانیم؟ چرا نباید با هم اتحاد داشته باشیم و از حرکتهای نمادین برای نشان دادن اتحاد و همدلیمان در اعتراض به چیزهایی که آنها را مغایر شان انسانی و حقوق خود میدانیم استفاده کنیم؟
دسته دیگری از مخالفین با چنین حرکتی مطرح میکردند که چنین طرحی هیچ آلترناتیوی را برای نظام موجود معرفی نمیکند...من معتقدم در حال حاضر و در این مرحله نباید به دنبال جایگزین بود... هر آلترناتیوی از دل همین اعتراضات سر برخواهد آورد...یعنی بالاخره این اعتراضات در صورت همه گیر شدن (که بهتر است امیدوار باشیم همه گیر شود) مجرای سیاسی خودش را پیدا خواهد کرد...( آب که راه افتاد چاله اش را پیدا خواهد کرد!)...مهمترین نکته این است که دیگر امید شفا از امامزاده های اصلاح طلب نداشته باشیم...بدانیم با رای دادن به عناصری که از فیلتر شورای نگهبان رد می شوند جز اینکه آب به آسیاب حکومت بریزیم کاری نکرده ایم...متاسفانه مردم ایران صندوقهای رای را محلی برای نشان دادن اعتراض خود میدانند...حکومت هم از این حربه نهایت استفاده را میکند و با این وسیله همیشه تنور انتخاباتش را گرم نگه میدارد...اصلاح طلبی امثال خاتمی در مقابل خواستهای ما بیشتر شبیه یک شوخیست...خاتمی چه چیزی را میخواهد اصلاح کند؟ اصلاح کردن چنین حکومتی شبیه بزک کردن پیرزنی عجوزه است...ما خواهان حق و حقوقی هستیم که در تمامی جوامع متمدن به رسمیت شناخته می شود...حقوق اولیه انسانی...(پیشنهاد میکنم منشور حقوق بشر را بخوانید تا با حقوق اولیه انسانی خود آشنا شوید) ...تازه این حداقل خواسته ماست که ما خیلی بیشتر از اینها میخواهیم...خاتمی آبنباتی ست که حکومت هراز گاهی از جیب در می آورد و به دست مردم میدهد تا آرامشان کند... نقشش دقیقا همان سوپاپ اطمینان است که پتانسیل عظیم خشم ها و نارضایتی ها و اعتراضات مردم را از کانالهای مجاز به هرز ببرد...!
در این مورد حرف زیاد است...حرف من این است که باید جنبشی شروع شود که ادعایش عبور از خاتمی و تمام کسانیست که میخواهند در چهارچوب قانون اساسی (بخوانید قانون اسلامی!) فعالیت کنند...حرف من این است که باید شرایط برای برگزاری یک رفراندوم بزرگ در ایران آماده شود...ادعا نمیکنم چنین چیزی نزدیک است اما چنین چیزی ایده آل است...مسیر اصلاحات هیچگاه ما را به حقوقی که شایسته مقام انسانی ماست نمیرساند...وقتی مجرای اعتراض را عوض کردیم (یعنی به جای اعتراض پای صندوقهای رای و رای دادن به اصلاح طلبان به امید رسیدن به حداقل حقوقی که یک حکومت مذهبی میتواند به ما بدهد، خواسته های بزرگ و حداکثری خود را مطرح کردیم و برای رسیدن به آن گامی عملی برداشتیم) آنگاه میتوانیم امیدوار باشیم که در آینده ای دور یا نزدیک روزی به حقوق اولیه ی انسانی خود خواهیم رسید...!

4- من معتقدم احزابی مانند حزب کمونیست کارگری و سایر احزابی که بیرون از ایران برای جایگزینی یک حکومت سکولار و انسانی به جای یک حکومت مذهبی و روحانی تلاش میکنند علت اصلی ناکامی شان در داشتن پایگاه مردمی داخل ایران این است که اینها به جای اینکه از دل یک جریان مردمی بیرون بیایند از دل نوشته ها و کتابهای روشنفکران و لیدرهای حزبیشان بیرون آمده اند و بعد سعی در جلب و جذب مخاطب داشته اند...من با اینکه با خیلی از اصول و دیدگاه های احزاب چپ احساس نزدیکی میکنم اما نمیتوانم انها را زیاد جدی بگیرم...یعنی اینکه عده ای روشنفکر با گرایشهای چپی در کافه ای هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای ایران جمع شوند و حزبی به راه بیاندازند و اساسنامه تدوین کنند و مانیفست بدهند از نظر من بیشتر بر روی یکدیگر میتوانند تاثیر بگذارند تا بر روی مردم داخل ایران و شاید به خاطر همین است که اکثر گروه های اپوزوسیون خارج از ایران به شدت دچار توهم نسبت به برد و تاثیر افکار و آرای خود بر روی مردم ایران هستند...یعنی انقدر که با هم جلسه تشکیل میدهند و میتینگ میگذارند و اجتماع میکنند و یا افتراق و انشعاب مینمایند و آنقدر که تکانهای ناشی از چنین زلزله های درون حزبی تکانشان میدهد، فکر میکنند همه دنیا (بخوانید ایران) نیز همراه آنها لرزیده است غافل از اینکه در ایران اگر کل حزب را هم منحل اعلام کنند نود درصد مردم ایران اصلا متوجه نمیشوند که جریان چه بوده...!
من معتقدم اگر یک حزب و یا حتی یک فرد و یا جریان سیاسی از دل یک جنبش و حرکت خودجوش مردمی بیرون بیاید به مراتب تاثیر گذار تر از این خواهد بود که فرد یا حزبی سعی کند مردم را به دور خود جمع کند...برای همین است که اعتقاد دارم باید اجازه داد این جنبش پا بگیرد و بزرگ شود و آنگاه مجرای سیاسی اش را پیدا خواهد کرد...!

 5- در حال حاضر چند مساله عمده برای شروع چنین طرحی وجود دارد...اولین قدم تهیه منشور برای کسانیست که مایلند به این طرح بپیوندند...باید اهداف طرح و خواسته های ما به طور واضح و شفاف مشخص شود...با چند نفر از دوستان در حال تهیه پیشنویس چنین طرحی هستیم...احتیاج و امکان این نیست که طرح به رای گذاشته شود...کسانی که به مطالب طرح شده در پیشنویس اعتراض دارند میتوانند به آن نپیوندند...اما پیشنویس اولیه طرح در همین وبلاگ و یا وبلاگ دیگری که معرفی خواهد شد و مخصوص اطلاع رسانی در مورد این طرح است قرار خواهد گرفت تا با استفاده از نظرات دوستان معایب آن را برطرف کنیم... به هر صورت سعی می شود در تهیه نسخه نهایی نظرات مفید و سازنده لحاظ شود...بعد از تهیه ی منشور قدم بعدی اطلاع رسانی در مورد آن و تعیین روزی به عنوان روز شروع طرح است...به نظر من قبل از آن باید نسخه ای از طرح برای افراد سرشناس در زمینه های مختلف فرستاده شود و حمایت آنها جلب شود...وبلاگهای پر بیننده باید در این مورد اطلاع رسانی کنند و یا لوگوی چنین طرحی را در صورت تمایل در وبلاگ خود بگذارند...بعد باید از طریق رادیو و یا کانالهای ماهواره ای در مورد این طرح اطلاع رسانی صحیح انجام بگیرد...یعنی حتی اگر در اقلیت هم باشیم باید حرکت ما در جامعه بار معنایی پیدا کند...بدون اطلاع رسانی همه این کوشش ها بی نتیجه است...یعنی اگر کسی در خیابان بازوبندی به بازو داشت همه باید بدانند این فرد به پایمال شدن حقوق اولیه انسانی خود معترض است...من معتقدم و امیدوار که این حرکت بعد از مدتی همه گیر خواهد شد...(همانطور که گفتم حتی اگر همه گیر هم نشود می شود سمبل همدلی و همبستگی بین همین جماعت معترض پراکنده و نماد آزادی و آزادیخواهی)...وقتی اعتراضی با این صراحت و شجاعت در جامعه بیان می شود دیر یا زود به تغییر شرایط منجر می شود...این که واکنش حکومت در قبال این حرکت چه خواهد بود بعدا مشخص می شود...به هر حال هر واکنشی از جانب حکومت انتظار می رود...یا بدون تفاوت میماند و کل ماجرا را مسکوت می گذارد و یا شروع به بگیر و ببند میکند...مطمئن باشید از بگیر و ببند های طرح حجاب بدتر نیست...اگر این را تحمل می کنیم آن را هم تحمل خواهیم کرد...البته احتمالا چوب توی آستین من یک نفر که چنین چیزی را پیشنهاد داده ام خواهند کرد...(خداوکیلی اگر من را گرفتند برای آزادی ام پتیشن امضا کنید...!)
6- عرضی نیست جز اینکه یک  برای اینجا درست کرده ام که دوستانی که برای دور زدن فیلترینگ مشکل دارند بتوانند آن را بخوانند...اگر لطف کنید و در قسمت لینک های خود به وبلاگ جدید تحت نام "شراگیم بدون فیلتر " لینک بدهید و آن را به دوستانتان نیز معرفی کنید مزید امتنان خواهد بود...! 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:57  توسط شراگیم زند  | 

چند وقت پیش نامه ای نوشتم برای پروین اردلان (از فعالین جنبش زنان) و در آن طرحی را پیشنهاد دادم برای مقابله و یا حداقل اعتراض به شرایط و اوضاعی که این روزها شاهدش هستیم...پروین در جوابم نوشت از آنجا که درگیر طرح کمپین یک میلیون امضا هستند ترجیح میدهند فعلا همه ی نیرو و توان و تمرکز خود را بر روی آن طرح بگذارند و نمیتوانند کمکی کنند و ضمن مثبت دانستن این طرح پیشنهاد کردند که طرحم را با سایر ان جی او هایی که در ایران فعالیت میکنند در میان بگذارم...
به هر حال تصمیم گرفتم این طرح را همینجا در وبلاگم منعکس کنم و معتقدم اگر اطلاع رسانی درست و همه گیر در مورداین طرح انجام شود راهی بسیار موثر و بدون ریسک برای ایجاد همبستگی بین قشرهای مختلف مردم و نشان دادن اعتراض مشهود به اوضاع موجود است...!
این روزها شاهد رفتارهای تحقیر آمیز نهاد های قدرت نسبت به جامعه و شهروندان آن هستیم...دولت احمدی نژاد تخته گاز و چهار اسبه میتازد...شرایط امروز ایران را فقط میتوان با اروپای قرون وسطی مقایسه کرد...مشکل اینجاست که بعد از مدتی این رفتارها چنان برای مردم عادی می شود که اگر یک روز پلیس با باطوم به خاطر لباسی که پوشیده ایم بر فرق سرمان نزند و کنج زندان نیندازدمان احساس خوشبختی و آزادی میکنیم...!حکومت با این شل کن و سفت کن ها عملا تعاریف ما را از آزادی تغییر میدهد...آنوقت است که برای مردم ایران خاتمی می شود نماد آزادی و آزادیخواهی...!
آنقدر تلخ به کاممان میریزند تا طعم گس امثال خاتمی را برایمان چون انگبین کنند...می گویید نه صبر کنید و ببینید در انتخابات بعدی مردم برای رای دادن به خاتمی یا کسی مثل او  چطور از سر و کول یکدیگر بالا می روند و چطور یکی مثل خاتمی بر شانه های مردم مثل یک قهرمان بزرگ ملی وارد کاخ ریاست جمهوری می شود...این از ترس افعی به مار پناه بردن وقتی غم انگیز می شود که از مار اسطوره و قهرمان بسازیم...! این تراژدیست که قهرمان ملی مردم ایران کسی باشد که به ولایت فقیه اعتقاد و التزام دارد...وزارت ارشادش بر سانسور و ممیزی نشریات و کتابها ادامه می دهد (گیرم کمتر سختگیرانه!) و  در حکومتش هنوز بدحجابی و تماشای ماهواره و شرب خمر جرم و مستوجب مجازات تشخیص داده می شود...این تراژدیست که دل به حکومتی ببندیم که محتویات اینترنت در آن به شدت کنترل و سانسور می شود و در قوانینی که او اجرا کننده اش است زنان به اندازه نیمی از مردان از حق و حقوق برخوردارند...!خنده دار است که کسی را ضامن رسیدن به حقوق انسانی خود بدانیم که در دوران حکومتش هزاران نفر با جرایمی مثل شرارت و یا تجاوز به عنف و یا محاربه بالای دار رفته اند و دهها هزار نفر به جرم شرب خمر و روابط شخصی شان محکوم شدند و به زندان افتادند و شلاق خوردند و حتی اعدام شدند...آیا در دوران حکومت خاتمی بازار وزرا (اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی) همیشه داغ نبود...؟(گیرم نه به داغی این روزها) ...اینها مشخصه های دوران حکومت خاتمی ست...هنوز یادم نمی رود سالگرد فروهر ها را و جریان کوی دانشگاه را...اگر آن اتفاقات در دوران حکومت  احمدی نژاد میفتاد لکه ننگی می شد بر کارنامه سراسر سیاهش اما خاتمی آنقدر خوب است!! که چنین سیاهی هایی در دوران حکومت سراسر گل و بلبلش دیده نمی شود...!
 به هر حال این درد ماست که آنقدر در قفس بوده ایم که یک روحانی کمتر بنیادگرا مثل خاتمی قهرمان روشنفکریمان می شود...
این نوشته برای زیر سوال بردن خاتمی نیست...موضع من نسبت به خاتمی و خاتمی چی ها از همان اول مشخص بود...نمیخواهم در این مورد کامنتی را بخوانم...مساله این است در این شرایط چه باید کرد؟ فردا از گیر احمدی نژاد خلاص می شویم و دوباره در قفسی کمی بزرگتر گرفتار یک خاتمی دیگر می شویم...
حرف من این است...برای عوض کردن شرایط موجود باید اعتراض کرد...باید فریاد زد...برای فریاد زدن باید اول درد را احساس کرد...من درد را میبینم...برای من که خودم را عاقل و بالغ میدانم توهین است که پلیس وارد خانه ام شود و از روی پشت بام دیش ماهواره ام را بردارد و جریمه ام کند و بگوید طبق قانون تو حق نداری صحنه هایی را ببینی و چیزهایی را بشنوی که حکومت تو را از دیدن و شنیدن آنها منع کرده است...برای من توهین است اگر یک روز عده ای به من بگویند تو باید طبق سلیقه ما لباس بپوشی در غیر این صورت مجرمی و باید مجازات شوی...توهین است اگر عده ای به من بگویند راه تو این است و چاه تو این است و بعد به زور چماق بخواهند من را به راه بیاورند و وارد بهشت کنند...توهین است اگر ببینم کتابی که میخوانم باید ابتدا از فیلتر وزارت ارشاد رد شود...توهین است اگر عده ای که احتمالا عاقلتر از من هم نیستند برایم تصمیم بگیرند که کدام سایتها را حق دارم ببینم و کدام سایتها را حق ندارم ببینم...برای من توهین است زندگی کردن در جامعه ای که در آن مجازات هیچ ارتباطی با میزان جرم ندارد...یعنی اگر تو ده ها قتل هم مرتکب شوی اعدامت میکنند و اگر یک سی دی را تکثیر کنی و یا اگر به کسی که قانون تو را مجاز به عشقبازی با او نکرده است عشقبازی کنی هم اعدامت میکنند....!
طرحی که من در نامه ام برای خانوم اردلان تشریح کردم اینگونه بود که اعلام شود که تمام کسانی که برای حقوق اولیه انسانی خود ارزش قائلند و قوانین و برخوردهای حکومت را تبعیض آمیز و نا عادلانه و مغایر شان انسانی خود میدانند و از بنیادگرایی و تحجر به ستوه آمده اند در اقدامی نمادین و هماهنگ بازوبند های سیاهی به بازوی چپ خود ببندند... این حرکت چه همه گیر بشود و چه نشود چندین فایده مشخص دارد...اول بگذارید منفی به قضیه نگاه کنیم...یعنی اگر این حرکت بعد از اینکه اطلاع رسانی کافی در موردش انجام گرفت (چه از طریق روزنامه ها و چه شبکه های ماهواره ای و چه از طریق وبلاگها و اینترنت و حتی چت و اس ام اس و برخوردهای روزانه در سطح جامعه) از پشتیبانی مردم برخوردار نشود نشان دهنده این است قاطبه ی مردم اعتراضی به وضع و قوانین موجود ندارند و یا اینکه همت کافی حتی در حد بستن یک نوار مشکی به بازوی خود برای نشان دادن اعتراض در آنها وجود ندارد...حداقل تکلیفمان با خودمان مشخص می شود...این یعنی باید هنوز کار فرهنگی انجام شود...یعنی هنوز درد احساس نشده است که بخواهد به فریاد تبدیل شود...یعنی جامعه همان جامعه ایست که برای تماشای یک اعدام با شور و هیجان جمع می شوند و یا موافق اجرای مجازات برای کسانی هستند که با پوشش غیر اسلامی در سطح شهر تردد میکنند و یا اینکه دولت را محق میدانند که وارد حریم خصوصی افراد شود و در مورد روابطشان و اینکه چه میبینند و چه میخوانند و چه میکنند از آنها بازخواست کند...!
به هر حال این جامعه هنوز به ان درجه از بلوغ نرسیده است که بفهمد چه بر سرش آمده است و طبیعیست عده ای خود را به مقام قیومیت چنین جامعه ای برکشند و برایش تعیین تکلیف کنند...اینجاست که می گویند هر حکومتی آیینه ی تمام نمای مردمانش است و در این حالت باید برای آگاه کردن مردم کوشید...اگر این شق را در نظر بگیریم (که امیدوارم اینگونه نباشد...چون با اینکه معتقدم قاطبه ی مردم هنوز اسیر باورهای غلط و قربانی ناآگاهی خود هستند اما بعید میدانم خیلی از آنها به اندازه دولتمردان بنیادگرا، متحجر و دچار جمود فکری باشند) به هر حال چنین طرحی (بستن بازوبند) باعث نزدیک شدن و همدلی بیشتر همان درصد پراکنده معترضین و به مرور زمان سازمان یافتن آنها می شود...می شود یک سمبل...من معتقدم بعد از مدتی همین بازوبندهای سیاه می شود درفش کاویانی برای مردمی که از پراکندگی و نداشتن انسجام رنج میبرند...مثلا همین که در تاکسی یا در خیابان با کسی برخورد کنی که مثل تو نوار باریکی به بازو بسته است و یک لبخند بین شما رد و بدل شود همین به تنهایی یک همدلی و قوت قلب است که شاید زندگی را در این جهنم بیشتر قابل تحمل کند...و مهمتر از ان یک اعتراض مشهود است بدون آنکه ریسک بالایی داشته باشد (با هیچ دلیلی نمیتوان افرادی را که برای اعتراض نواری به بازو بسته اند تحت تعقیب قرار داد)...وقتی اعتراض مشهود شد و از حد غرولند های درگوشی فراتر رفت میتواند زمینه ساز تغییر شود...!
اما شق دوم این است که این حرکت فراگیر شود...انوقت فقط تصور کنید روزی مثلا در خیابان انقلاب در حال قدم زدن هستید و از هر ده نفر هشت نفر بازوبند سیاهی به نشانه اعتراض به وضع موجود به بازو دارند...مطمئن باشید که جامعه ای که چنین همدلانه و یکصدا و مشهود اعتراض می کند به خود قوت قلب و اطمینان و اعتماد به نفس می دهد و دیر یا زود باعث دگرگونی اوضاع خواهد شد...من معتقدم این حرکت در صورت اطلاع رسانی گسترده در مورد آن و اهداف آن همه گیر خواهد شد...اول از همه اینکه حتی محافظه کار ترین افراد هم بدون ترس از گرفتار شدن میتوانند به آن بپیوندند...بستن یک تکه پارچه به بازو نه از مصادیق اخلال در امنیت عمومی ست و نه تشویش اذهان عمومی...یک اعتراض آرام و مسالمت آمیز است به وضع موجود و هیچ دادگاه و مفتشی نمیتواند کسی را به خاطر چنین اعتراضی مورد پیگرد قرار دهد...(حالا بحث کسانی که بیش از حد محافظه کار هستند و یا به خاطر داشتن مشاغل دولتی خاص نمیتوانند اعتراض مشهودی داشته باشند به کنار)...در ثانی این یک حرکت کاملا مردمی خواهد بود و به هیچ سازمان و گروه و حزبی وابسته نیست...اعتراض جامعه است به حکومتی که خودش را نماینده و قیم  جامعه میداند...یک نه بزرگ است به همه کسانی که میخواهند با زور و تهدید جامعه را به سبک و سیاق خودشان اسلامی کنند...هیچ حزب و گروه و شخصی نمیتواند و نباید ادعا کند که این جنبش متعلق به اوست...این حرکت کاملا فارغ از جهتگیریهای سیاسیست...هرکسی که معتقد است بنیادگرایی و تحجر حقوق اولیه انسانی اش را مورد تهدید و تحدید قرار داده است پرچمدار این جنبش است...به همین دلیل مردم که کلا ذهنیت مثبتی نسبت به سیاسی بازی و باند بازی و حزب بازی ندارند با خاطر آسوده میتوانند به این جنبش بپیوندند...
برای چنین حرکتی باید ابتدا یک منشور جامع و کامل تهیه شود...من فکر میکنم اصول این منشور باید به گونه ای تعیین و تبیین شود که بر احقاق حقوق اولیه انسانی و شهروندی و کرامت انسانی افراد تاکید شود...:

1- اعتراض به سانسور و قیم مآبی در زمینه اطلاع رسانی وفرهنگ و هنر و نبودن آزادی بیان (چه در حوزه نشر و  چه در حوزه رسانه و اینترنت)
2- اعتراض به دخالت در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان
3- اعتراض به پوشش اسلامی اجباری
4- اعتراض به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان
5- اعتراض به قوانین جزایی غیر انسانی و قرون وسطایی و نیز اعتراض به دربند بودن زندانیان سیاسی و عقیدتی

مسلم است که اعتراض های موجود  تنها در صورت بازنگری کلی و تغییر در قانون اساسی و قوانین جزایی کشور به ثمر می رسد...در اصل جامعه با بستن نوارهای مشکی صراحتا خواهان یک رفراندوم بزرگ خواهد شد...
من اعتقاد دارم در شرایط موجود و به خاطر جو نارضایتی عمومی و افزایش فشار بر شهروندان و افزایش برخوردهای پلیسی در سطح جامعه چنین حرکتی میتواند مورد استقبال قرار بگیرد و همه گیر شود...یعنی جامعه این روزها برای یک اعتراض هماهنگ و منسجم آمادگی لازم را دارد...
همانطور که گفتم اولین گام برای چنین حرکتی تهیه یک منشور جامع و کامل (و البته صریح و مختصر) است که به صراحت خواسته های معترضین را بیان کند...شخصا آن 5 مورد را اصول لا یتغیر این منشور میدانم...یعنی معتقدم کسی که به درجه ای از آگاهی رسیده باشد با این اصول مخالفتی نخواهد داشت...یعنی بعید است انسان روشنفکری پیدا شود و مثلا اعتراض کند که باید سانسور وجود داشته باشد یا مثلا مجازات اعدام را برای زن خیانت پیشه و یا متجاوز به عنف مجازاتی عادلانه و انسانی بداند...! علی ایحال اگر اختلاف سلیقه ای هم هست در جزئیات است و کسی که حتی یکی از این اصول را قبول نداشته باشد از دید من در زمره ی افراد آگاه قرار نمیگیرد و خب این حق را هم دارد که در این حرکت همراهی نکند...!وظیفه ما این است که با تعامل و گفتگو بتوانیم متقاعدش کنیم...شخصا کسانی را می شناسم که متاسفانه معتقد به برخوردهای پلیسی با زنان بد حجاب در سطح شهر هستند...یا مثلا معتقدند که یک متجاوز به عنف را باید تکه تکه کرد و دار هم برای چنان فردی کم است...! قضیه وقتی بغرنج تر می شود که میبینم خیلی از این افراد اصلا آدمهای مذهبی و یا موافق حکومت هم نیستند...اما به خاطر زندگی کردن در یک جامعه بیمار (که مجازات را نوعی انتقام گیری از مجرم میداند!) دچار این افکار شده اند...در جامعه ای که هر روز خبر اعدام چند نفر زینت بخش صفحات روزنامه هاست و هر چند وقت یکبار در میادین اصلی شهرها مجرمی را آویزان میکنند دیگر قبح کشتن از بین رفته است...در باره اعدام و مخالفتم با آن قبل'>http://www.sharagim.net/2006/12/post_77.html">قبل ها نوشته ام و نمیخواهم حرفها را تکرار کنم...به هر حال حتی اگر قاطبه ی مردم از وضع موجود راضی باشند یا حتی نسبت به آن بی تفاوت باشند باز هم بستن نوار مشکی به بازو میتواند باعث افزایش همدلی و قوت قلب افرادی شود که آرزوی زندگی کردن در جامعه ای سالم و انسانی را در سر دارند...

پ.ن: طرح بستن بازوبند مشکی چیزی بود که بعد از صحبت با دوست خوبم (خانم شین) به ذهنم رسید...خانوم شین که از طرح های برخورد با بد حجابی دل پری داشت تلویحا به من گفت که کاش می شد در اعتراض به چنین طرحی همه دخترها و زنها به جای مانتو گونی های گشاد تنشان کنند...من هم قبل ها به طرح های مشابهی فکر کرده بودم که مثلا زن ها و دخترها در اعتراض به حجاب اجباری موهایشان را از ته بتراشند و بدون روسری به خیابانها بیایند...اما به هر حال کمتر کسی حاضر است به چنین حرکتی تن در دهد و گونی پوشیدن هم از آنجا که خیلی ها حاضر به انجامش نیستند و آن را دون شان خود میدانند منتفی می شود...(گرچه معتقدم برای کسی که واقعا به عمق فاجعه پی برده باشد و کارد به استخوانش رسیده باشد انجام هیچکدام از این کارها دور از ذهن نیست)...به هر حال من فکر کردم بهترین راهکار برای مبارزه با وضع موجود همین پارچه های سیاهیست که بر بازو بسته می شود...چون اولا تمام افراد جامعه چه زن و چه مرد میتوانند در آن شرکت کنند و در ثانی با کار و فعالیتهای روزانه افراد تناقضی ندارد و نیز از ریسک بسیار پایینی برخوردار است...دلم میخواهد نظر شما را بدانم...اگر این نوشته را به دیگران معرفی کنید به طوری که بتوانیم از همفکری تعداد بیشتری بهره مند شویم شاید با کمک یکدیگر بتوانیم زمینه های اجرایی شدن چنین طرحی را فراهم کنیم...

 

 


--------------------------------------------------------------------------------
  50  nazanin  ( - , mail )  8:41 @ Sun, 27 May 07 

مگه يادتون رفته تظاهرات ارام و مسالمت اميز زنان رو در ۲۲خرداد که با شاخه های گل حق و حقوق خودشون رو مطالبه ميکردند چگونه وحشيانه ياسخ گرفت؟ همينطور تجمع کارگران .. معلمان... دانشجويان ..... توهین تحقیر و کتک زدن زنان و دختران همه اینها رو میبینید باز هم صحبت از مبارزه مدنی ميکنيد ؟ مدنيت کيلويی چند ؟....... همه اين تجربه ها بما ميگه که مماشات و سازش برای قابل تحمل کردن این دولت کاریست عبث .... (متاسفانه هيچ راهی جز درگيری مستقيم مردم با اين اراذل و اوباش وجود نداره دير يا زود.... .


--------------------------------------------------------------------------------
  49  nazanin  ( - , mail )  8:12 @ Sun, 27 May 07 

درود بر شراگيم عزيز و دوستانش.....ييشنهادی که برای اعتراض دادی بسيار خوبه و به ما ميگه که هنوز خردک شرری هست ( تو بخوان شرفی ) از هيچ بهتره...... ولی يادمون باشه که در جنگل و حوش اين قدرت است که حرف اول و اخر رو ميزنه... يس بايد از سر قدرت به ميدان امد نه ضعف..... کار از نوار سیاه و قرمز گذشته تو فکر میکنی این جانوران اسلامی نمیدونند که مردم چقدر از اونا متنفرند؟ خوب میدانند ...... ويه مورد ديگه اينکه اتحاد به تنهايی کافی نيست. اتحاد مردم اگر سازماندهی شده و متشکل و هدفمند نباشه مسلما به بيراهه خواهد رفت.درست مثل قيام بحق مردم در سال ۵۷ ( انزمانها که ما خيلی نخودی بوديم) بقول شاعر ازادی زنده ياد شاملو همانند خالی کردن يک تير در گاودانی بود کور و يکيارچه.... که توانست خمينی دجال رو به همه غالب کنه و وارثان واقعی ان مردم سرشون بي کلاه ماند. اينبار بايد هوشيار بود و گذشته رو چراغی کرد برای راه اینده..... اکثر مردم ایران بخصوص نسل انقلاب خواهان یک جامعه ازاد و سکولار هستند ولی متاسفانه برای دفاع از ازادی ابزارهای لازم رو در اختیار ندارند در حالی که قدرت دفاع از خود و جامعه خود را دارندولی دستشون خالیه اتفاقا این صبوری مردم و سکوتشون در مقابل این اراذل و اوباش حکومتی از هوشمندی مردم ماست چرا که بدرستی دریافته اند که با دست خالی نمیتوان به مصاف گرگهای هار رفت. .


--------------------------------------------------------------------------------
  48  آقای کمالی  ( url , mail )  7:41 @ Sun, 27 May 07 

واقعا که مضحک است . اقای خاتمی علی رغم ضعف های زیادی که داشت و من به شخصه به ایشان رای هم ندادم .ولی بارها اعلام کرده بود که سرسپرده رهبر عظیم الشان انقلاب است و آنانی که خیال می کنند ایشان با اسلام مخالفند هم مشتی خوش خیال سرسپرده بیش نیستند .
حال شما عاشقان فساد و آمریکا می خواهید وانمود کنید که ایشان مخالف انقلاب و اسلام است !
ای کاش روزی برسد که بتوانید واقعیت ها را ببینید و متوجه شوید که ملت جهان چقدر از آمریکا متنفرند و چقدر به رئیس جمهور محبوب ما علاقه مند هستند .
نمونه اش هم اقای هوگو چاوز که بعد از نامه تاریخی امام به گورباچف به شدت به ایشان علاقه مند شدند و نمونه های بسیار زیادی هم وجود دارد که مجال نیست معرفی شوند !
به قول سرور شهیدان اگر دین ندارید حداقل ازاده باشید !
به امید آن روز .

 

--------------------------------------------------------------------------------
  47  نیوشا  ( - , mail )  6:08 @ Sun, 27 May 07 

جناب شراگیم عمق فاجعه زمانی آشکار میشه که قشر روشن فکر که اهل قلم هم هستن ٬ این جوری استقبال میکنن ! از مردم عادی که دست رسی به اینترنت ندارن چه انتظاری میره ! قشری که نون شب ندارن و حتی سواد خوندن ...بهترین نویسنده ها و منتقدین و مترجمین این جا از لینک کردن و دادن نظرات روانشناسی مردمی که به یقین حرفهای خودشه ٬ حرف میزنن ! توهین هم که دیدم ! این جماعت همون ملت ایرانن ٫ همون هایی که شما و خانواده های ما رو میسوزونن ... طرح عالیه اما همبستگی این مردم دیازپام خورده سخت ..

 

--------------------------------------------------------------------------------
  46  نوه عمه‌ی آقای کمالی  ( url , - )  6:01 @ Sun, 27 May 07 

صلوات بفرستید.


--------------------------------------------------------------------------------
  45  هاله  ( - , - )  5:59 @ Sun, 27 May 07 

این غلط‌های املائی رو من مخصوصا" تو کامنت قبلی گذاشتم ببینم ملت حواس‌شون هست یا نه!

:)


--------------------------------------------------------------------------------
  44  هاله  ( - , - )  5:57 @ Sun, 27 May 07 

دوستان‌ای که می‌گن این کارها فایده نداره ... چرا یک فایده خیلی بزرگ داره و اون‌ام اینه که حداقل در *یک صف* به نحوی به این اجهافات می‌شه اعتراض کرد ولو این‌که جلوی اجهافات رو نگیره. بابا جان ببخشید بلانصبت به گاو و گوسفند هم که سیخونک بزنی یک مع تحویل‌ات می‌دن!

یعنی ما یک مع هم نمی‌تونیم از خودمون دروکنیم؟

آخه روش‌های قبلی (بی‌تفاوتی منظورمه!) تا حالا خیلی کار کرده و مؤثر بوده؟ به جز بدتر و بدتر شدن اوضاع چه اتفاق‌ای افتاده؟

قبل از این‌که داد بکشید تو اون‌جا نشستی می‌گی لنگ‌اش کن و نسخه نپیچ و از این حرف‌های تکراری ... من که نمی‌گم مبارزه مسلحانه ... دیگه از این راه‌کار اعتراضی شراگیم آروم‌تر امکان نداره به جدم. اگر این‌ام با خشونت جواب بدن دیگه باید به فکر انقلاب باشید چون رسما" نفس کشیدن ممنوع شده.


--------------------------------------------------------------------------------
  43  بی بی  ( - , - )  5:43 @ Sun, 27 May 07 

راستی یه حرفی: من باورم نمی‌شه این پیشنهاد تو باشه. فکر کنم پیشنهاد برادرت باشه. از تو بعید می‌دونم بعد از این همه سال و دیدن وقایع روزگار این پیشنهاد رو بدی.
اگه *اینا* در جریان دغدغه های ما قرار بگیرن و نقشه هامون باور کن جلو مانیتور از خنده روده بر می‌شن. همه که مثل کمالی درک و صداقت ندارن بیان نظرشون رو صریح اعلام کنن بقیه لبخندی می‌زنن و می‌رن می‌گن بچه ها خوش باشید که حالا حالاها مهمونیم!ا


--------------------------------------------------------------------------------
  42  بی بی  ( - , - )  5:11 @ Sun, 27 May 07 

شراگیم این طرح عملی نیست. با اون بخش اول حرفهات موافقم. تو فکر می کنی حداقل این جریان مار وافعی رو بتونی حالی این ملت کنی؟ مشکل الان غم شکم و مایحتاج ضروریه. کسی که گرسنه شد آزادی و این حرف ها می شه براش قرتی بازی. ضمن این که با اون دوستمون موافقم که مذهب جزو فرهنگ اکثر مردم بافته شده و همونا خیلی هم راضی هستند که زنا دیگه با ظاهر زننده نمی تونن تو خیابون بیان ومجبور نیستن به بچه هاشو هی بگن تو اینجوری نگرد!(این رو به عینه دیده ام که می گم) یه عده دیگه هم خوشحالن می گن: ما که نداریم. بذار اونا هم نداشته باشند.
می دونی؟ زمانی که آزادی باشه اختلافات اقتصادی خودش رو بیشتر نشون می ده. من که پول ندارم اینترنت برا بچه ام بخرم. بذار شراگیم هم نخونه. من که نمی تونم مانتو مدل جدید بپوشم بذار همه چادری شیم لباسامون معلوم نشه. باور کن همینه. من بیشتر با طبقه ی عامه سرو کار دارم. این حرف ها قرتی بازیه. درست مثل هخا که می گفتند گفته چراغ های خونه ها رو خاموش کنید برا مبارزه! یا با روسری سفید برید بیرون. ضمن این که فراموش نکن: "اینا" اول می کنند بعد می شمارند ببینند چند تا داشتی. پس کسی ریسک چنین کارهایی را نمی کنه که بیاد بازو بند ببنده بگه کاریمون ندارن. اون دوره که ملت این ریسک ها رو می کردند جور دیگه ای فکر می کردند. الان کسی نمی اد برا آزادی مطبوعات و روسری و این قرتی بازی ها!!! ریسک کنه. فقط برای شکم ممکنه که اونم دیدی با صنف های مختلف چه برخوردی شد و هنوز سرانشون تو زندونن و بقیه حقوقاشون رو گرفتند و خفه شدند!ا متاسفانه این شده روزگار.


--------------------------------------------------------------------------------
  41  mahtab  ( url , - )  4:06 @ Sun, 27 May 07 

جمله تخته سیاه حرف نداره.
در ضمن مخلص آقای کمالی عزیز...
به امید آن روز!!!


--------------------------------------------------------------------------------
  40  بابک  ( - , mail )  3:17 @ Sun, 27 May 07 

گفتند خلايق هر چه لايق
اگه الاغ خر نبود کسی نمی تونست سوارش شه
اين طرحها فقط هيجان انگيزند ولی عملی نيستند
وقتی با يه رای ندادن ساده ميشه خيلی چيزا رو نشون داد ولی نصف آدما رای می دند چرا انتظار کارای با کلاس از ملت داريد؟!
شعور توده مردم وقتی بالا رفت همه چيز حل می شه
فکر می کنيد اگه همين حکومت حاکم آمريکا بشه چند روز دوام مياره؟!


--------------------------------------------------------------------------------
  39  بابک  ( - , mail )  3:07 @ Sun, 27 May 07 

خانوم شین عزیز(شماره 2)
شما که می خواهی انگلیسی تایپ کنی
I am agree is wrong
you should say :I agree

 

 

--------------------------------------------------------------------------------
  38  هارد ابوسایو  ( url , mail )  2:41 @ Sun, 27 May 07 

شراگیم عزیز
به جد با نظراتت در مورد مسائل امروز مملکت بی سر و سامانمان موافقم. طرح پیشنهادی ات هم شاید از نظر عده ای سوسول بازی و بچه بازی به نظر بیاید اما مطمئنا در وضعیت موجود که تقریبا کسی حاضر نیست برای بیان اعتراض خودش و موقعیتش را به خطر بیندازد طرح هوشمندانه ای است. این روزها که در حال پخش دفترچه های آموزشی کمپین یک میلیون امضا بین همکلاسیان و هم دانشگاهیان خود هستم . بیزاری و نفرت اغلب افراد نسبت به اقدامات اخیر اینان را بوضوح می بینم. در مورد طرح پیشنهادی خانم شین هم باید گفت که قبل از این من و چند تا از دوستان این را امتحان کردیم و حتی چند روزی را با شلوار کردی (از نو ع خانواده) به دانشگاه رفتیم به نشانه اعتراض به رفتار حراست با طرز پوشش دنشجوبان ولی در عمل نه تنها آنطور که باید نتیجه نگرفتیم بلکه از سوی بسیاری هم به استهزا گرفته شدیم.
لیکن طرح شما بدلیل آنکه کمتر با عرف فعلی در تضاد هست حتی اگر نتواند راه گشا باشد باعث همدلی و احساس یگانگی بین افراد جامعه خواهد گشت.
ضمنا به نفی کنندگان این حرکت هم شعر زیر را تقدیم میکنم:
+همراه شو عزيز
تنها نمان به درد
کاين درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمی شود

+ در آخر بگذار يک پيشنهاد اقتصادی را هم مطرح کنم که برای من جدی است ولی تو شوخی اش فرض کن . در صورت همه گیر شدن می شود روی توليد بازو بند های سياه مخصوص اعتراض هم سرمايه گذاری کرد!!!


--------------------------------------------------------------------------------
  37  کارتاژ  ( url , mail )  1:29 @ Sun, 27 May 07 

شراگیم جان واقعا با این طرح ابلهانه ای که دادی خودت را از جماعت روشن فکر میدانی؟


--------------------------------------------------------------------------------
  36  بهناز  ( - , - )  1:03 @ Sun, 27 May 07 

ببخشید ،" با " عنوان ...


--------------------------------------------------------------------------------
  35  پانته‌آ  ( url , - )  0:49 @ Sun, 27 May 07 

فهميدم چی ميگی شراگيم جان. تو گفتی ف من از فرحزاد هم رد شدم!
هفتهء اول: خبر طرح شراگيم از طريق تمام رسانه‌ها و نهادهای غيررسمی فارسی‌زبان جهان پخش ميشود (حالا مثلاً).
هفتهء دوم: خبر دهان به دهان ميگردد و در طيف ناراضی از حکومت باعث واکنشهای مختلفی ميشود:
الف) ای بابا شما هم دلتون خوشه ها! (اقرار ميکنم که واکنش خودم چيزی توی همين مايه‌هاست)
ب) فقط همين مونده که عقيده‌امون رو در ملاء عام اعلام بکنيم. مگه از جونم سير شده‌ام؟
پ) اين شراگيم کيه؟ از کی پول ميگيره؟
ت) طرح براندازی؟ مگه ما نگفتيم بايد سيستم رو از درون تغيير داد؟!
ث) من اصلاً به سياست علاقه ندارم.
ج) خدا مرگم بده بازوبند مشکی که علامت عزاست، شگون نداره!
چ) به من رنگ مشکی اصلاً نمياد!
هفتهء سوم: تعداد معدودی بادل‌وجرأتها و خوش‌خيالها از جمله خود شراگيم به جرم بستن بازوبند مشکی که به اعتراف خودشان نماد مسلم مخالفت با نظام جمهوری اسلامی و ارزشهای پاک انقلابی است، همچنين به دليل تشويش اذهان عمومی، جاسوسی برای استکبار جهانی، داشتن روابط نامشروع و شرب خمر دستگير ميشوند و ميروند آنجا که عرب نی انداخت. بدبختانه از قرار معلوم مأموران حکومتی نيز رسانه‌ها و نهادهای غيررسمی فارسی‌زبان جهان را دنبال ميکنند.
هفتهء چهارم: کل موضوع به دست فراموشی سپرده شده است و زندگی همچنان جريان دارد.
مرگ من بدت نياد ها. ايده‌ات خيلی قشنگه و من با کلمه به کلمهء حرفهات موافقم، به خصوص قسمتی که در مورد خاتميه. اما نظرم اينه که از اين امامزاده نميتونی انتظار معجزه داشته باشی. چيزی که تو ميگی از آلمان‌شرقيها برمياد که شمع روشن کنند و هر دوشنبه شب توی خيابون راه برند و انقلابشون خاموش باشه و بدون خونريزی. تازه اگه شرايط زمانه مستعد نبود و شخصی به اسم گورباچف دبير حزب کمونيست شوروی نشده بود، همين هم هيچ تأثير نداشت و مثل بهار پراگ در نطفه خفه ميشد. در ايران هم فعلاً اينها بر خر مراد سوارند و اين مردمی که من ميبينم رو با هيچ سريشمی نميشه متحد کرد.


--------------------------------------------------------------------------------
  34  مجید  ( - , - )  0:37 @ Sun, 27 May 07 

واقعا\" معذرت می خوام که انقدر تکرار شد سرعت اینترنتم پایین بود بازم شرمنده :\">


--------------------------------------------------------------------------------
  33  yaac  ( url , - )  0:03 @ Sun, 27 May 07 

اعتراض به اين صورت و به اين شکل ميتونه نتيجه ی بالاتری بده نسبت به اعتراضاتی مثل تظاهرات . من کاملا با اين طرح موافقم چون درصد خطرش هم برای مردم خيلی پايينه و اگه واقعا به اندازه ی کافی اطلاعات داده بشه و طرح موفق نشه يعنی مردم ما هنوز خيلی ميزان آگاهيشون حداقل به حق خودشون کمه اينم واقعا جای تاسف داره به هر حال منم سعی ميکنم اين مطلب رو به بقيه برسونم .


--------------------------------------------------------------------------------
  32  بهناز  ( - , - )  23:59 @ Sat, 26 May 07 

شراگیم عزیز ؛
سلام .
اگر درست متوجه شده باشم منظور شما از پیشنهاد این طرح ، در واقع نشان دادن واکنشی است که در دنیا ، از آن به عنوان " نافرمانی مدنی " یاد می شود و بسیار رایج است ، البته در کشورهای به اصطلاح دموکراتیک . به هر حال این طرح می تواند جالب باشد ولی با اجرایی بسیار هوشمندانه، و اگرنه بازهم به این رژیم گرسنه خوراک خواهید داد .مجددا قابل ذکر است که اصل طرح قابل تحسین است ، ولی هنوز تا اجرایی شدن ، راه نسبتا زیادی در پیش روی دارد .
به هر حال ،
هماره پیروز باشید .


--------------------------------------------------------------------------------
  31  شاهین  ( - , - )  23:36 @ Sat, 26 May 07 

با نگین شماره ۱۶ موافقم...هرچند همه دنبال راه چاره ایم..و این باعث نمیشه که مخالف باشم.


--------------------------------------------------------------------------------
  30  مجید  ( - , mail )  23:35 @ Sat, 26 May 07 

من با عملی بودن یا نبودن این طرح کاری ندارم اما دیگه از این به قول لیلا مثل گوساله سرم رو انداختن خسته شدم تا کی فقط حرف حرف حرف ... تا کی میگید نمیشه نمیشه نمیشه ... حتی اگرم به قول بعضی دوستان هیچ فایده ایم هم نداشته باشه حداقل نشون دهنده اینه که در وجودمون هنوز یه ذره آدمیت مونده حاضریم به خاطر این بی احترامی هایی که بهمون میشه یه عکس العملی نشون بدیم حداقل نشون بدیم که می فهمیم این برخورد های حکومت شایسته ی یه انسان نیست
پیشنهاد اولم اینه که این مطلب رو در یه جا که فیلتر نشده قرار بدی شراگیم عزیز تا بشه به بقیه به راحتی لینک کرد ممنون


--------------------------------------------------------------------------------
  29  مجید  ( - , mail )  23:35 @ Sat, 26 May 07 

من با عملی بودن یا نبودن این طرح کاری ندارم اما دیگه از این به قول لیلا مثل گوساله سرم رو انداختن خسته شدم تا کی فقط حرف حرف حرف ... تا کی میگید نمیشه نمیشه نمیشه ... حتی اگرم به قول بعضی دوستان هیچ فایده ایم هم نداشته باشه حداقل نشون دهنده اینه که در وجودمون هنوز یه ذره آدمیت مونده حاضریم به خاطر این بی احترامی هایی که بهمون میشه یه عکس العملی نشون بدیم حداقل نشون بدیم که می فهمیم این برخورد های حکومت شایسته ی یه انسان نیست
پیشنهاد اولم اینه که این مطلب رو در یه جا که فیلتر نشده قرار بدی شراگیم عزیز تا بشه به بقیه به راحتی لینک کرد ممنون


--------------------------------------------------------------------------------
  28   ( - , - )  23:34 @ Sat, 26 May 07 

من با عملی بودن یا نبودن این طرح کاری ندارم اما دیگه از این به قول لیلا مثل گوساله سرم رو انداختن خسته شدم تا کی فقط حرف حرف حرف ... تا کی میگید نمیشه نمیشه نمیشه ... حتی اگرم به قول بعضی دوستان هیچ فایده ایم هم نداشته باشه حداقل نشون دهنده اینه که در وجودمون هنوز یه ذره آدمیت مونده حاضریم به خاطر این بی احترامی هایی که بهمون میشه یه عکس العملی نشون بدیم حداقل نشون بدیم که می فهمیم این برخورد های حکومت شایسته ی یه انسان نیست
پیشنهاد اولم اینه که این مطلب رو در یه جا که فیلتر نشده قرار بدی شراگیم عزیز تا بشه به بقیه به راحتی لینک کرد ممنون


--------------------------------------------------------------------------------
  27  مهران  ( url , mail )  23:14 @ Sat, 26 May 07 

شراگیم جان در کامنت قبلی منظورم اين مردک کمالی بود. می بخشی عزيز دوبار مزاحم شدم.


--------------------------------------------------------------------------------
  26  مهران  ( url , mail )  23:07 @ Sat, 26 May 07 

بله فکر خوبی است. نمیشه بیکار نشست تا مردم حتماً از عالم غیب رشد پیدا کنن و از این جهالت مذهبی و سنت های تحقیر کننده و مزاحم خود به خود نجات یابند. باید از یه جایی عملاً شروع کرد. چون همه که اهل مطالعه سایت و وبلاگ و کتاب های روشنگرانه نیستند. آنوقت با این نوار سیاه بر بازو، سبزی فروش سر کوچه ما هم برایش سؤال هایی به وجود میاد که خیلی خوبه. البته اگه این طرح یه کم همه گیر بشه، رژیم هم چون خشن و مکر الماکرینه هم با سرکوب و هم با فریب با آن برخورد خواهد کرد که باید با همتی بلند پیگیرش بود.
ضمناً اینایی که میگن قرون وسطی، قرون وسطی، بدونن که قرون وسطای اسلامی از روز نخست ظهور اسلام به وجود آمده و تا کنون هم ادامه داره.
لطفی کن شراگیم جان به این مردک توکلی اجازه نده اینجا بر علیه تمامی ارزش های انسانی مزخرف بنویسه. به گفته مشهور کامو: به دشمنان آزادی نباید آزادی داد.

 

--------------------------------------------------------------------------------
  25  sarah  ( url , - )  22:56 @ Sat, 26 May 07 

کتابی ميخواندم (سالها پيش) به اسم يونی کامپ. اينجا هم عينا همان است . ما مسخ شده و در حبس . جوری هستيم که با گدايی حقوقمان امرار معاش می کنيم و اگر نيازهای اوليه مان برآورده شود احساس غرور . اما... نکته اينجاست که آيا اين نيست که هر ملتی لايق همان حکومتی است که موجوديت و حقيقت دارد و بر او حکم می راند؟
تو مينويسی من می خوانم او امضا جمع ميکند آنها برهنه می شوند برای اعتراض اما ...
در سطح کلان همه مقيد به همينند که هست . به فکر پول برای خريد کالای وارداتی مارکدار يا ارتزاق خانواده پرجمعيت . به فکر همين در رفتن ها از چنگ مامور و پوشيدن شلوار کوتاه در خفا .
ما ملت عمل نيستيم هر چقدر هم که من يا مثل من بگوييم
نه! اينها هنوز به جان نيامده اند . تنها می خواهند با گذر فصل یا به مدد پوشیدن مقنعه یا معجزه ای دیگر؛ کمی کمتر کتک بخورند. همين


--------------------------------------------------------------------------------
  24  sokot  ( url , - )  21:45 @ Sat, 26 May 07 

به نظر اينجانب موضوع خيلی غامض تر ازين حرفاس که شما ميگی!! مردم نون ندارن بخورن! تموم روز و شبشون فکر اين که قسط خونه و ماشين و کرايه خونه و هزار و يه کوفت زهرمار...
ولی به هر حال من هر کاری لازم باشه انجام ميدم و همکاريهای لازم رو بعمل ميارم!! فقط بگين چطوری؟


--------------------------------------------------------------------------------
  23  علی  ( url , mail )  21:44 @ Sat, 26 May 07 

فکر می کنم طرح گونی مطمئن تر از بازوبند باشد / چون اولی اگر سرتا پا را بپوشاند / هیچ نظامی نمیتونه بدون رسوا شدن / باهاش روبرو بشود / ولی در مورد بازوبند / گروه های موتورسوار و شخصی و غیره / یعنی به شکل غیر مستقیم می زنند و اذیت می کنند / تا مردم را منصرف کنند./ نمی دانم از طرح این جملات منفی مثل؛ "حالا این کار را هم کردیم، چه فایده؟" / یا "با این مردم گوساله ..." / بکجا می رسیم؟ / جز این که بی حمیتی و بی تفاوتی خودمان را توجیه کنیم؟


--------------------------------------------------------------------------------
  22  مهرداد بزرگ  ( url , - )  21:39 @ Sat, 26 May 07 

سلام شراگیم جان! خوبی؟
آقا اول این‌که مثل همیشه خیلی طولانی بود. هر چه تو اسهال قلم داری، متأسفانه من یبوست فکر دارم!
اما از بی‌ادبی بگذریم. با بخش اول متن فوق‌العاده موافقم. به هر حال جنبش‌های اجتماعی و حرکت‌های مدنی یک جایی باید استقلال خود را نشان دهد تا دیگر مشارکتی‌ای نباشد تا بخواهد سردم‌دار باشد. چیزی که با فضای موجود( و نه پتانسیل موجود!) فکر کنم، برگشت به دوره خاتمی نامحتمل که نیست هیچ، به احتمال زیاد اتفاق هم خواهدافتاد.
اما در مورد این طرح، به نظرم جالب است، اما آمیخته با قدری رویا و توهم! راست‌اش قدرت بسیج کردن مردم، آن هم در ایران شاید تنها از کاریزمایی چون آیت‌الله خمینی برآید! اما طرح جالبی است. در مورد اجرایی شدن آن اما اصلاً خوش‌بین نیستم. و بیش از آن سوءاستفاده از آن هم بعید نیست.
باید اجرایی‌تر فکر کرد.
چند روز پیش یکی از دوستان در مورد برخورد دانمارکی‌ها در برابر یهود‌سوزی ناز‌ی‌ها در آلمان می‌گفت که اولین کسی که بازوبند یهودی بسته است شاه دانمارک بوده و به دنبال آن همه مردم بازوبند بسته‌اند و هیچ یهودی‌ای در دانمارک کشته نشده‌است. این مدل اگر در ایران هم اجرایی شود. خیلی خوب است. به هر حال باید کمی فرهنگ ایران را آنالیز کرد.
موفق باشی.


--------------------------------------------------------------------------------
  21  آقای کمالی  ( url , mail )  21:15 @ Sat, 26 May 07 

اقای به اصطلاح شراگيم ٬ خوب است بدانيد که مردم فهيم و شهيد پرور ما هيچ وقت حاضر نمی شوند که به حرفهای امثال شما قلم به دستان مزدور گوش دهند و بازوبند سياه بر بازوی خود ببندند .
مردم ما فقط در ايام فاطميه و ماه محرم و به خاطر سالار شهيدان سياه می پوشند و علتش هم اين است که اسلام دينی است که بر دل ها حکمرانی می کند و بس .
بلی . اگر کسی انقدر نادان باشد که بازوبند سياه بر بازوی خود ببندد در واقع انگار می گويد که من يک عروسک کوکی سرسپرده بيش نيستم و خودم را به رايگان به خداوندان زر و زور فروخته ام !
من نمی دانم چرا حجاب اسلامی انقدر برای شما درد آور است ؟ يعنی اگر زنی خودش را مثل يک عروسک و کالا در جامعه عرضه نکند از حقوق انسانی برخوردار نيست ؟
حقوق بشر يعنی فساد و خود فروشی ؟ يعنی بدحجابی ؟ بلی ؟
شمائی که دم از ازادی های غربی می زنید خوب است بدانید که در غرب میلیونها نفر به دلیل انکار افسانه هولوکاست در زندان ها به سر می برند .
خوب است بدانید ملیونها زن به خاطر حجاب اسلامی در زندان های غرب به سر می برند .
ایا شما صحنه های دردناک و وحشتناک کتک خوردن یک دانشجو در دانشگاه های آمریکا را ندیده اید ؟
این به نظر شما ازادی است ؟
یا ازادی را فقط در بی ناموسی و فسق و فجور و بدحجابی می دانید ؟
بلی ؟
یعنی اگر غربی ها خودشان را بیندازند توی چاه آن وقت شما هم بی مطالعه خودتان را می اندازید توی چاه ؟
ای کاش شما و امثال شما یاد بگیرید که انسان ارزشمندتر از آن است که مثل یک عروسک کوکی در اختیار خداوندان زر و زور باشد .
ای کاش می فهمیدید که زن یک کالای مصرفی نیست و فقط برای ارضای هوس های نفسانی شما خلق نشده است .
به امید آن روز !


--------------------------------------------------------------------------------
  20  لیلا  ( - , - )  21:14 @ Sat, 26 May 07 

يک سوال دارم فقط....
خانومها و آقايونی که می فرمايند اين چيز ها هيچ تاثيری نخواهد داشت.ممکنه بگن ما تا کی عين گوساله بايد سرمونو بندازيم پايين تا هر جا که می برنمون بريم؟اونايی که ميگن ما هنوز قرون وسطا رو در پيش داريم.
فکر نميکنن بعد از گذروندن اين دوره کسی نمياد آزادی رو تقديمشون کنه.هر چيزی بهايی داره حيف که اينجا هيشکی حاضر نيست از هيچ چيزش بگذره.نميدونم تو اين زندگی نکبت بار و پر از خفت چی ديديم که اينطوری ۴ چنگولی چسبيديم بهش...

 

--------------------------------------------------------------------------------
  19  صبا  ( - , - )  20:17 @ Sat, 26 May 07 

سلام شراگيم عزيز ...من همون نسيم صبا هستم ..
خوندم نوشته ات رو ..اما گيرم كه بستيم ..به نظرت كاري داره كسايي رو كه بازو بند دارن ببرند و بترسونند ؟
مگه براي شكنجه كردن و ترسوندن آدمها اينا قانون نياز دارند يا دليل قانع كننده ؟؟؟
ميدوني كه زندگي جماعت ايروني شده مدام ترس ...
ما رو عادت دادن به اين كه هلمون بدن و بريم عقب تر بنشينيم ...يه روز كه هل مون هم كه ندن ما محال يه قدم جلو بياييم ...
مثل همين حجاب اجباري ...
ولي هر وقت موقعش شد ما هم ميبنديم :)

 

--------------------------------------------------------------------------------
  18  armaan ariai  ( url , mail )  20:12 @ Sat, 26 May 07 

سلام گل پسر..منهم همانند اردشير خواننده قديمی اينجا هستم اما اين اولين کامنت من است.. احساس کردم بايد بحث بيشتری در مورد اين پيشنهاد انجام پذيرد! گفتی در مورد خاتمی نميخواهم کامنتی بخوانم پس صحبتی نميکنم..نوشتی: با هیچ دلیلی نمیتوان افرادی را که برای اعتراض نواری به بازو بسته اند تحت تعقیب قرار داد و اينجای کار ميلنگد! نميدانم اول انقلاب سن و سالت در چه حد بود٬ اگر مطلع باشی اکثر مجاهدين سبيل داشتند و فرم سبيلشان نوعی نسبتا خاص بود(زياد بلند و يا چخماقی نبود) دايی بنده را بهمين اتهام دستگير و بازداشت کردند که سبيلت مانند مجاهدين خلق است پس مجاهدی!! اگر بخواهند گير ميدهند و فردا اژه ای بر صفحه تلويزيون ظاهر شده و ميگويد جلوی انقلاب مشکی و براندازی نرم را گرفتيم!!! من به شخصه کاملا با همچين طرحی موافقم و اگر کمکی از دستم بر بيايد دريغ نخواهم کرد!..ديگر اگر نخواهيم اين ضريب ريسک پايين را بپذيريم پس بهتر است برويم بميريم!!! حالا در مورد جزييات بحث اگر مطلبی به ذهنم رسيد بيان ميکنم ... به اميد فردای روشن برای من٬ تو و تمام مردم دنيا


--------------------------------------------------------------------------------
  17  اردشیر  ( - , - )  19:38 @ Sat, 26 May 07 

وبلاگ شما رو مدتی است که میخوانم جناب شراگیم ولی این اولین نظری است که قرار می دهم دلیلش هم این است که میبینم سیر فکری شما در حال تبدیل شدن به سیر عملی است فبل از این که نظر خودم را بگوییم بهتر است روشن کنم که این نظرات هیچ انتقادی به کار های شما نیست و فقط حاصل تجربه من است
جناب شراگیم فرض شما از جامعه ایران مانند فرضی است که من 10 سال پیش داشتم فرضی که مبنای ان تغییر سریع و بدون بنیان سازی قبلی است توجه داشته بایشد که ما در هر جامعه ای باید همیشه اکثریت را در نظر بگیریم و اقلیت همیشه قربانی اکثریت هستند من نمیدانم شما چقدر با مردم ایران (نه فقط تهران) سروکار داشتید بنده به شخصه با مردم حداقل 15 استان ایران و روزانه صد نفر از این ملت برخورد داشتم و دارم و میدانم ملتی که هنوز دارای فرهنگ نژاد پرستی است ملتی که هنوز از دیدن صحنه به اصطلاح ایثار(حماقت)(منظورم فیلم اخراجی هاست ) به گریه و وجد می اید ملتی که هنوز فشار و بدبختی را به زندگی می فروشد ملتی که به خود رحم نمی کند و... پدر من این ملت با 2 سال یا شاید 10 سال کار هم عوض نمی شود خودمان و اطرافیان اقلیت خودمان را نگاه نکنیم کلیت را بنگریم ما پیامبر که نیستیم (به فرض اگر هم بودیم خود پیامبر هم نتوانست در مدت 23 سال اعراب را اصلاح کند )به عنوان نمونه اگر بسیجی در دانشگاه نمی بود هیچگاه دفتر بسیج تشکیل نمیشد این ملت باید سیر تاریخی خود را تکمیل کند همانطور که ملت اروپا قرون وسطا و ملت امریکا سده 1800 را گذراند بیایید یک بار دیگر باور کنیم که کرم درخت از خود درخت است ملتی که با یک هیجان انقلاب میکند توانایی تحمل دموکراسی را ندارد نسل ما و حتی نسل فرزندان ما هم نمیتوانند شاهد این دگردیسی باشند مگر حکومت از ان کیست بهتر است برای پاسخ این پرسش قبل از انتخابات نگاهی به حوزهای انتخابی کنید (امار پایین رای هم به دلیل مخالفت نیست بلکه اکثریتی که رای نمیدهند فقط از روی مد این کار را میکنند و حتی فلسفه این کار را هم نمی دانند وچه بسا ناگهان از روی احساسات رای هم بدهند ) و چه راست گفت زنده یاد احمد شاملو : مردم ایران مرا از گند و عفونت سرشار کردند.
نمیدانم مفهوم گفته های مرا گرفتید یا نه ؟ پیروز باشید

 

--------------------------------------------------------------------------------
  16   ( - , - )  19:22 @ Sat, 26 May 07 

من هم همه جوره با تو موافقم همه جوره هستم حتی اگه مو هامو بتراشم


--------------------------------------------------------------------------------
  15  سورئاليست  ( url , - )  19:16 @ Sat, 26 May 07 

با اين مانيفست شدي عزيز دل همه فمينست هاي كمونيست و لائيك و .... خدا به خانم شين صبر بده !@!!
بعدشم تو هنوز لينك منو اضافه نكردي؟ خدا ازت بگذره..


--------------------------------------------------------------------------------
  14  نگین 00  ( - , - )  18:43 @ Sat, 26 May 07 

تا چند صباح دیگه تمام این نیروها که الان به زور چماق ناموس مردم را مجبور به رعایت قوانین قرون وسطایی خود شون می کنند جمع می شن! می دونید چرا؟ چون دیدم که مردانی با عبور از کنار این نیروهای حافظ امنیت جامعه!!! به آنها خسته نباشید می گفتن!!!
چون دیدم که مردانی(؟؟؟) رو که زنانی روکه حجاب کامل اسلامی !! نداشتن رو مورد بی احترامی و تحقیر قراردادن!!!
و این یعنی استفاده از مردم علیه مردم. کم کم و به زودی زود همه مون چنان به جون همدیگه می افتیم که همدیگر رو زنده زنده می دریم.

 

--------------------------------------------------------------------------------
  13  خانوم شین  ( - , - )  18:30 @ Sat, 26 May 07 

شماره های 4و5 و11و 13 عزيز:
قصد از انجام اينکار اينه که به نوعی اعتراض خودمون را بيان کنيم. خوب به نظر شما اگه ما همينطور ساکت باشيم و هيچ چيزی نگيم آیا می تونیم حق خودمون را بدست بياریم. من خواهان يک انقلاب نيستم. من ميخواهم توی اين کشور زندگی کنم و ميخواهم حق ابتدائی برای زندگی کردن داشته باشم. ميخواهم بدونم که حق من به عنوان يک انسان که دریک جامعه متمدن زندگی میکنه چی و از حقم استفاده کنم. بايد از يک جا شروع کرد من نميخواهم که ازغيب يک نفر بياد و منو نجات بده حالا چه در لباس ائمه یا در لباس سربازهای آمریکائی یا غیره. چون بازهم جامه یاد نگرفته که برای بدست آورد حقشون تلاش کنه. حق را باید بدست آورد.
من باید یاد بگیرم که وقتی کسی به حریم من تجاوز کرد از حریم خودم دفاع کنم. به نظر من این قانون اولیه زندگیه که بیشتر ما از این قانون توی زندگی شخصی خودمون پیروی میکنیم. ما باید این را یاد بگیریم که توی اجتماع بزرگتر هم به همین نحو هست. عزیزمن اعتراض حق اولیه همه انسانهاست. اگه ما آروم باشیم و کاری انجام ندیم مسئولین حتما خواهند گفت اینها که هیچ اعتراضی ندارند پس مشکلی وجود نداره. میخوام بدونم تو در محل کارت هم هر چیزی که مدیرت گفت انجام میدی؟!! و با هر شرایطی که برای تو در نظر میگیره تن میدی؟؟ مسلم که برای داشن شرایط بهتر با هم دیگه بحث میکنید و به توافق می رسید. ما هم همین را میخواهیم.

 

--------------------------------------------------------------------------------
  12  kiana  ( - , - )  18:13 @ Sat, 26 May 07 

ما هميشه کلمه-ی "اينا" را برای آدم-های حکومت و رژيم به کار ميبريم، اما "اينا" کی هستند؟ "اينا" خود "ما" هستيم، اين حکومت در مردم ريشه داره، چشمتون نره به يه عده خاص که ساکن-ِ شهر-های بزرگ هستند، ايران رو با تمام-ِ روستاها و شهر-های کوچک، دور افتاده و ... که در نظر بگيری، اکثرا مذهبی و سنتی هستند، همين شمال شهری-ها که به اصطلاح تحصيل کرده و از خانواده-های خوب هم هستند، باز هم خيلیا شون سنتی و مذهبی فکر ميکنند، من کلی آدم ميشناسم به اصطلاح مدرن و سطح بالا، که از يک طرف تعطيلات تابستان رو ميرن ترکیه، اروپا،... با مايو کنار دريا، disco و... اما وقتی بر می گردند ايران چند ماه بعدش نام نويسی ميکنند برای مکه !!! اينا همه تناقص فکری مردم ايران رو نشون ميده، همين روز-های عاشورا را ببين، مردم تحصيل کرده و مدرن برای غذای نذری دست و پا ميشکنند, نذرو نياز ميکنند، اگه زن همسايه با ارايش و تر و تميز ۳ بار تو روز از خونه بياد بيرون براش حرف در می آرند، زمان خاتمی که يه خورده فضا آزاد-تر شده بود و زن-ها مانتو کوتاه ميپوشيدند بارها از زبان مردهای به اصطلاح مدرن شنيدم که وای مانتو خانم چه تنگ چه ارايش غليظی و ... آدم دلش درد ميگيره وقتی در قشر تحصيل کرده و مدرن ميبينه که هنوز خرافات، تعصب, سنت , محترم ندانستن حقوق و آزادی ديگران و مرد-سالاری در بين اين قشر هم ديده ميشه. من هميشه فکر ميکنم چرا ما ميگيم اين حکومت و طرفدارا ش در اقليت هستند، اگه اين حکومت۲۹ سال تونسته دوام بياره معنيش اينه که "اينا" هنوز طرفدار دارند، معنيش اينه که مخالفان حکومت هيچ اتحاد و همفکری ندارند. ما بايد از اساسی-ترين بنياد جامعه يعنی خانواده شروع کنيم که مفهومِ آزادی، دمکراسی، استقلال و احترام به عقيده ديگران را به بچه-هامون ياد بديم. چطور ممکنه يک حکومت در اقليت باشه و با زور 29 سال دوام بياره؟ پس چرا اين جور حکومت-ها در مثلا سوئد، فنلاند و ...وجود نداره؟ چون مردمِشان نميخوان و مردمشان به فکر سازندگی هستند و انجا که حرف مملکتشان در ميان است بجای بد و بيراه گفتن بهم , همديگر را تحمل ميکنند و اتحاد ميگيرند. به نظرمن مشکل ما احمدی نژاد و دار و دسته اش نيست، مشکل , خود "ما" هستيم، مذهبِ قاطی شده با سياست، سنتی فکر کردن , مرد-سالاری و قهرمان طلبی. تا ما و خانواده-هامون تکليف مون را با خودمون معلوم نکنيم تا ندونيم مدرن هستيم يا مذهبی تا وقتی افکارمان را شفاف و واضح برای خودمون نکنيم همين احمدی نژاد مياد رو کار. از ماست که بر ماست!!!
نقطه ضعف-های ما سنت مذهب و مرد-سالاری و قهرمان طلبی است و حکومتِ ايران ازين نقطه ضعف-ها برای بقاي خودش استفاده ميکند. ما مردم بايد روی اين نقطه ضعفها کار کنيم. فرض کنيد الان يک حکومتِ دمکرات آمد سر کار، به مردم گفت آزاد هستيد. آيا اين حاجی بازاریها، اين مردم ِمتعصب و مذهبی (چه کاملا مذهبی چه نيمه مذهبی) حاضرند با مسائلی مثل آزادی دين يا بی دينی, با بی حجابی ، با همجنس گرايی, با هزار-و يک مسأله ديگر که به حقوق شخصی و فردی-افراد مربوط ميشه کنار بيان؟ وقتی ما ميگيم ايران يعنی تمام روستاها مناطق دور افتاده، و ...
يادمه زلزله بم که اتفاق افتاده بود، صليب-ِ سرخ از اروپا با سگ-های تربيت شده آمده بودند برای کشف اجساد يا آدم-های هنوز زنده زيرِ خاک، اين مردم سنتی -مذهبی ميگفتند نميخواهيم با اين سگ-ها کار کنيم چون نجس هستند!!!! عزيزم اگر احمدی نژاد و امثالش برِ ما حکومت ميکنند حق ما هستش. ما در ايران در دوران قرون وسطی هستيم. آنقدر بايد بگذره تا همه بفهميم که دين و سياست از هم جدا هستند, که هر آدمی زندگی شخصی-اش فقط و فقط به خودش مربوط هست. اما آزادی هنوز برای ايران و ايرانی زود است.

 

--------------------------------------------------------------------------------
  11  خارپشت  ( - , mail )  17:16 @ Sat, 26 May 07 

شراگیم تو بیست و هشت سالته، چرا بزرگ نمی شی بچه؟ تو واقعا فکر می کنی این طرح کمکی به بهبود وضعیت ایران می کنه؟ اینهمه ذکاوت و هوشمندی اجتماعی-سیاسی رو از کجا آوردی؟ بگو ما هم بریم بخریم.


--------------------------------------------------------------------------------
  10  کفتار  ( url , mail )  17:09 @ Sat, 26 May 07 

پیشنهاد :
1- برای حلقه بانوان از رنگ های شاد و تحریک کننده استفاده نشود.
2- حلقه ها تا حد امکان چسبان و بازو نما نباشد


--------------------------------------------------------------------------------
  9  اشکنه  ( - , - )  17:03 @ Sat, 26 May 07 

یکم از تو کتابها و نوشته ها بیا بیرون..یعنی فکرمیکنی که مردم عرضه همین کار رو هم دارند؟ یعنی فکر میکنی که نظام و ماشین تبلیغاتی میگزاره که این کار انجام بشه؟؟همین الان میتونم جملات رژیم رو بشنوم..اینکه دشمن سیاه دل چطوری یک سری آدم خودفروخته رو واداشته که دست به کار ابلهانه ای مانند بستن بازوبند سیاه بزنند، اینکه به طور ضمنی به مردم مومن و خداجوی ایرانی و بسیجی ها و پلیس اجازه برخورد فیزیکی و غیر فیزیکی با این آدمها رو بدن اینکه تمام کارمندای دولت و دانشجویان و دانش آموزان رو برحذر کنن از شرکت در این پروژه استکباری و غیره و غیره...مثل اینکه متوجه نیستی ما همین مردمیم که وقتی دختر یا خانومی رو به جرم عقب جلو بودن روسریش کتک میزنن میایستیم و نگاه میکنیم، موبایلمون رو در میاریم و فیلم میگیریم، میگیم و می خندیم و برای همه با آب و تاب تعریف میکنیم..حتی یک قدم هم جلو بر نمیداریم..کار خیلی وقته که از این حرفا گزشته دوست عزیز..
پیروز باشي


--------------------------------------------------------------------------------
  8  ستاره  ( url , - )  17:01 @ Sat, 26 May 07 

منم با دوستان موافقم که تعداد کسانی که مجبور به سکوتن کم نيست. بايد به اين نکته هم توجه داشت که کاربران اينترنتی و وبلاگ خونها زياد نيستن يعنی ضريب نفوذ اينترنت رو هم در نظر بگير. يه رسانه هم بايد مطرح کنه که بعيد ميدونم رسانه داخلی همچين کاری کنه. البته فقط شروعش يکم سخته بعدا خودبخود همه گير ميشه مثل خيلی چيزهای ديگه. در هرحال هم لينکت رو گذاشتم هم واسه دوستام فرستادم.


--------------------------------------------------------------------------------
  7  لیلا  ( - , mail )  16:41 @ Sat, 26 May 07 

دارم راجع بهش فکر می کنم و به اینکه تا چه میزان عملی هستش . با کامنت خانم یا اقای فارا هم تا حدی موافقم . در مورد ارسال این نوشته واسه دوستانم مخصوصا اونا که به این جور مباحث و پی گیری ها علاقه مند هستند هم OK . بهر جهت به اعتقاد من باید از هر روزنه ای بهره جست .


--------------------------------------------------------------------------------
  6  هاله  ( - , - )  16:39 @ Sat, 26 May 07 

شری جان به نظرم پیش‌نهاد بی‌اندازه عاقلانه و کاری‌ای می‌آد ضمن این‌که دشوار بتونن از وسط این بساط اقدام بر علیه امنیت ملی و چه در بیارن.

من که ایران نیستم ولی از نظر انعکاس در اختیارت هستم.


--------------------------------------------------------------------------------
  5  فاني  ( url , - )  16:37 @ Sat, 26 May 07 

(پاييني فكر مي كنم يه كم نا مفهوم بود تصحيحش كردم)۱- نمی دونم. ولی با همه ناباوری احساس می کنم که اصلاح طلبی بهتر از انقلابه! می ترسم با يه انقلاب ديگه و يه شلم شوربای ديگه و با فرض به اينکه اوضاع بهتر هم بشه اما عمر ما به اين مد کفاف نده! به خاطر همين يه خاتمی گوگولی رو ترجيح می دم از اينكه دوباره کن فيکون شدن بشه همه چی ۲- ببين من با خط کش گذاشتن مخالفم. با اينکه بيام و يه طرحی بدم و بگم هرکی قبول نکرد و نبست پس درد نکشيده و نمی فهمه و اينا. ۳- عرض به خدمتت که خوب فرض که همه بستن! که چی؟ که حکومت بفهمه مردم مخالفن!؟ فکر کردی نمی دونن؟ يعنی فکر می کنی که حرفايی رو که درباره ملت گل و بلبل می زنن قبول دارن؟ به قول احمدی نژاد ترمز قطار اینا بریدن!می رن تا بالاخره یه جایی بخورن به زمین و کوه و یه جای گرم و فاتحه۴- من مخالفم! گرچه می تونم اگه چونه بزنی ممتنع بشم :)


--------------------------------------------------------------------------------
  4  فاني  ( url , - )  16:26 @ Sat, 26 May 07 

۱- نمی دونم. ولی با همه ناباوری احساس می کنم که اصلاح طلبی بهتر از انقلابه! می ترسم يه انقلاب ديگه يه شلم شوربای ديگه و فرض به اينکه اوضاع بهتر بشه عمر ما کفاف نده! به خاطر همين يه خاتمی گوگولی رو ترجيح می دم از کن فيکون شدن همه چی ۲- ببين من با خط کش گذاشتن مخالفم. اينکه هرکی بيام يه طرحی بدم بگم هرکی قبول نکرد و نبست پس درد نکشيده و نمی فهمه و اينا. ۳- عرض به خدمتت که خوب فرض که همه بستن! که چی؟ که حکومت بفهمه مردم مخالفن!؟ فکر کردی نمی دونن؟ يعنی فکر می کنی که حرفايی رو که درباره ملت گل و بلبل می زنن قبول دارن؟ به قول احمدی نژاد ترمز قطار اینا بریدن!می رن تا بالاخره یه جایی بخورن به زمین و کوه و یه جای گرم و فاتحه۴- من مخالفم! گرچه می تونم اگه چونه بزنی ممتنع بشم :)


--------------------------------------------------------------------------------
  3  فارا  ( - , mail )  16:24 @ Sat, 26 May 07 

شراگيم عزيز ميدانی که تعداد افرادی که در ادارات و مراکز دولتی کار می کنند و یا محصلین مثلا دبیرستانی در ایران کنونی کم نیست...به نظر من اين اعتراض(بستن نوار مشکی) برای اين گونه افراد حتی اگر جزو معترضین هم باشند تا حدی غير ممکن است.......من هم اين پستت را برای دوستانم ميفرستم...اميدوارم حداقل تکانی باشد...


--------------------------------------------------------------------------------
  2  خانوم شین  ( - , - )  16:20 @ Sat, 26 May 07 

I'm agree. and will be with you


--------------------------------------------------------------------------------
  1  Mahshid  ( url , mail )  15:53 @ Sat, 26 May 07 

نکات بسيار قابل توجه و قابل تاملی را مطرح کردی شراگيم جان. ترس من هم همين است ، که از ترس مار به اژدها پناه ببريم . که دولت احمدی نژاد بشود طريقی برای رو آوردن دوباره به اصلاح طلبان. که تاريخ را دوباره تکرار کنيم.
اين پستت را برای دوستان ميفرستم.


--------------------------------------------------------------------------------


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:51  توسط شراگیم زند  | 

اگر نوشته "رنج و لذت" را که در اصل جواب یک نامه بود و قرار نبود یک پست وبلاگی شود را به حساب نیاوریم حدود بیست روز است که برای اینجا چیزی ننوشته ام...فقط بحث گرفتاری نیست چرا که در همین مدت حداقل بیست نامه نوشته ام که هرکدامشان از نظر حجم میتوانست یک پست وبلاگی باشد...ماجرا این است که توی فاز مناسب نیستم...انگار همه اتفاقات دست به دست هم داده اند که حال من را بگیرند...نمیدانم میتوانم مسائلی که اذیتم میکند را لیست کنم یا نه...اما میخواهم سعیم را بکنم بلکه با نوشتنشان از شدت آلامم کاسته شود و یا راه مناسبی برای مقابله با آنها پیدا کنم:

1- از این موهای سفیدی که کم کم دارد سر و کله شان در بغل گوشها و روی شقیقه پیدا می شود متنفرم...روز به روز هم دارد زیادتر می شود...به قول شاملو " ...این برف را دیگر سر ایستادن نیست..."احساس میکنم به سرعت در حال گذر از دوران جوانی به دوران میانسالی هستم...تمام فرصتهایم از دست رفته است و باقی فرصتهایم هم از دست خواهد رفت...
2- چند ماه است که خودم را ول کرده ام...نه انگیزه ای برای ورزش کردن دارم و نه اراده ای برای نخوردن...به وضوح شکم در آورده ام و رانهایم هم روز به روز دارد چاق تر می شود...خوشبختانه من همانطور که سریع چاق می شوم به سرعت هم وزنم را از دست میدهم اما در حال حاضر سر سوزنی در خود اراده برای لاغر شدن نمیبینم...دیشب با سهیل و مهیار و روزبه و چند وبلاگر دیگر در درکه نشسته بودیم و چند بار به طور جدی سفرهای بین شهری من با دوچرخه مورد تشکیک قرار گرفت که شراگیم با ان شکمش چطور میتواند مثلا در عرض یک روز صد و شصت کیلومتر رکاب بزند؟
3- در رابطه ام با خانوم شین دچار سر در گمی شده ام...دختر فوق العاده دوست داشتنی و خوبی ست...با مزه است و در عین حال فوق العاده باهوش...رابطه مان آنقدر خوب است که فقط ممکن است رفتن من از ایران نقطه پایانی برایش باشد و دقیقا به خاطر همین که حالا حالاها هیچ پایانی بر آن متصور نیست اعصابم را خورد میکند...از من انرژی می گیرد...مجموعه ای از فاکتورهای مثبت و منفی در این رابطه وجود دارد که رابطه مان را گاهی در فاز لذت و گاهی در فاز رنج قرار میدهد...
فکر نکنم منظورم را فهمیده باشید...
4- این شماره بعد از یک گفتمان مفصل با خانوم شین و به خاطر پاره ای ملاحظات حذف گردید...!
5- یک چیزی وجود دارد که شاید به نظر مهم نیاید ولی هروقت به یادش میفتم اعصابم به شدت متشنج می شود...چند وقت پیش برای گرفتن یک امضا به اتاق رئیس کارخانه مان رفتم...رئیس کارخانه ما آدم فوق العاده خشک و عصا قورت داده ایست...هیچوقت هم آنطور که باید و شاید کسی را تحویل نمیگیرد...یعنی برخوردهایش معمولا سرد و رسمی ست...یک برگه توی دست راستم بود که باید میدادم امضا کند...نمیدانم از چه دنده ای بلند شده بود که زده بود به سرش با من دست بدهد...من هم نمیدانستم که دستش را برای دست دادن دراز کرده است و به ضرب و زور سعی میکردم برگه را بچپانم توی پنجه های باز مانده اش...!شاید بگویم چهار یا پنج ثانیه دست او دراز بود و هی برگه را پس میزد که با من دست بدهد و من هم هی به زور سعی میکردم برگه را بگذارم توی دستش...خیلی بد بود...!
6- این سهیل خیلی آدم نامردی ست...دیشب برایم فیلمها و کتابهایی که بهش قرض داده بودم را آورد...دست بر قضا لا به لای فیلمها یک فیلم از "تینتو براس" هم بود...کسانی که با کارهای این کارگردان فقید ایتالیایی آشنایی دارند میدانند که فیلمهای ایشان کمی مورد دارد...یعنی ممکن است گاها صحنه های قبیحه داشته باشد...از شانس بد ما عکس روی جلد این فیلم هم یک دخترک موطلایی بود که با پایین تنه ی لخت نشسته بود روی یک صندلی...این سهیل هم از آنجا که میخواست ما را مثل خودش بی آبرو کند نه گذاشت و نه برداشت و جلوی همه فیلمها و کتابها را داد دست ما که شراگیم بیا این هم کتابها و فیلمهایت...! و مخصوصا جوری آنها را به دستم باد که تصویر قبیحه ی روی جلد فیلم در معرض دید همگان قرار بگیرد...با اینکه من زرنگی کردم و در یک حرکت برق آسا کتابها و فیلمها را چپاندم توی کیف اما سهیل آنقدر بی آبرویی کرد که همه متوجه شدند که جریان چه بوده است...!
7- گفتم کتاب...یکی از بدبختیهای من این است که حداقل سی جلد کتابم دست این و آن است و خیلی هایش را خودم هم نمیدانم به چه کسی داده ام...هرکسی می آید خانه من و سراغ کتابخانه ام می رود دستش انگار چسب دارد...بعضی ها واقعا پر رو هستند...خود من شخصا اگر چیزی از کسی نزدم امانت باشد شب و روز خواب ندارم و تا امانت را به دست صاحبش نرسانم آرام نمیگیرم...ولی بعضی ها آدم باید التماسشان بکند و هر روز جلویشان گردن کج کند و یاد اوری کند که فلانی کتاب ما را بیاور و اخر کتاب را که نمی آورند هیچ یک چیزی هم طلبکار می شوند...!(این قضیه عینا در مورد پولهایی هم که به این و آن قرض داده ام صادق است!)
8- یک گربه لاغر و نچسب این روزها به اعضای خانواده من اضافه شده است...گربه متعلق به یک خانوم دکتریست که به خاطر مسافرت مجبور شده آن را نزد من امانت بگذارد...نمی دانید چه گربه ی لوس و از خود راضی ای هست...از آن گربه های نی قلیان که نه از زور بی غذایی که از زور ناز و افاده غذا نمیخورند...روزی که گربه را به خانه من آوردند یک طبق کشی حسابی راه افتاده بود...اگر بدانید همین یک ذره گربه چه جهازی با خودش به این خانه اورد...ظرف مخصوص قضای حاجت...خاک مخصوص گربه...تشت مخصوص استحمام...شامپوی مخصوص گربه...لیف مخصوص گربه نشان...حوله و ربدوشامبر گربه ای...یک ست کامل ظرف غذاخوری...کنسرو ماهی...غذای مخصوص گربه...اسباب بازی مخصوص گربه...باور کنید همه اینها عین حقیقت است...من برای گربه خودم از سر خیابان هر ده روز یکبار یک سطل خاک و شن و ماسه می آوردم که انجا قضای حاجت کند...ولی اگر خاک مخصوص این گربه را ببینید...یک کیسه بزرگ وکیوم شده با پروانه ساخت و کد بهداشت و کاملا دانه بندی شده و استریل...باورکنید بعضی وقتها وسوسه میشوم بروم توی سطل گربه کارم را انجام دهم...یا مثلا یک غذای مخصوصی دارد که شبیه برشتوک است...به همان تردی و خوشمزگی...مخلوطی از عصاره جگر و مرغ است که با روشهای خاص فرآوری شده است...یکوقتهایی که چشمش را دور میبینم ناخونکی به غذایش هم میزنم...!بی نظیر است... گربه خودم که اینجا بود سیب زمینی و پیاز را هم جلویش میگذاشتی دو لپی میخورد و شاکر بود...ولی این گربه ی بورژوا جوری با تن ماهی و غذاهای فرنگی برخورد میکند انگار که مثلا نان خشک میخواهد سق بزند...!
خلاصه در این گیر و دار این گربه هم شده است آیینه دق...نه می گذارد بهش دست بزنم و نه از جلوی چشمم گم می شود...شبانه روز یا روی تخت من ولو است یا توی کمد لباسهایم...هیچ شباهتی با گربه هایی که تا به حال داشته ام ندارد...دریغ از یک ذره عاطفه و محبت و قدر شناسی که در وجود این گربه باشد...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:50  توسط شراگیم زند  | 

فعلا علی الحساب و دست به نقد این نوشته زیبا را از <a href="http://doomdam.com">ابراهیم نبوی</a> داشته باشید تا کمی که سرم خلوت تر شد بیایم و چند خطی بنویسم :

صدای ضجه دخترکی که جیغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشین پلیس شود، بی شباهت نیست به صدای فریاد و ضجه صحنه ای از فیلم هزاردستان که در آن امنیه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشید، با این تفاوت که در اولی تمشیت و تنبیهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تیز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند.
روزی را به یاد می آورم که دختران دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز در همان سال 57، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان یک جور لباس می پوشیدند، تی شرت های آستین حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهید وقتی در حیاط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشیدن در تمام فضا احساس می شد، تا اینکه در تهران ماجرای « یاروسری یا توسری» پیش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای دیگر حجاب تقریبا اجباری شود. من و یکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آیت الله خمینی بودیم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شیراز نگاه می کردیم و هرچه چشم می بستیم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتیم، اصلا قدرت تصورش را نداشتیم... اما برایتان داستانی را بگویم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شیرازی نبود، رفیقی بود که هر روز می دیدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتیم و از قضای روزگار، همین دکتر جعفر توفیقی وزیر هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. این دخترک که رفیقی بود و شلوار مخمل کبریتی مد آن روزها را می پوشید و پیراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جایی است که محمد از آن پیام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عیسی پشت کوه کاری کرده بود، اما این را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتیم و صبح زود به خوابگاه رفتیم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهیم نامی از دوستان را دیدم که صدایم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ایستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر دیده بودیم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهیم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختیش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که دیروز موی و رویش را می دیدیم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اینطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همین طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شریعتی از هر بلندگویی به گوش می رسید و هر بلندگویی دائم در حال اثبات این مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگیرید، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهین و مهین اشتباه نگیرید، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسید ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برویم.
اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شریعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربیتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همین دلیل وقتی پانزده ساله شد، زیر زیرکی با همه بچه های آپارتمان شان فیلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می دیدی که در حال دویدن است و وقتی به موتور پسرک می رسید چادر را گوله می کرد توی کیفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لایی می کشید وسط ماشین ها که نکند غربتی های حزب الله گیر بدهند و ضایع بازی دربیاورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، یک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جایی که اسلام محکم ایستاده است و فاطمه هم دیگر اصلا فاطمه نیست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چیزی دیگر، تنها چیزی که توی کتش نمی رود این است که فاطمه فاطمه است.

تو چه می گوئی رئیس؟ تو حرف حسابت چیست؟ تو که دست دختر مردم را می گیری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشین پلیس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشین و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بیایند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تیر زهر آلود که از چشمان برادرش یا شوهرش به سوی تو شلیک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که دیگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کلیه اش را هم بفروشد، دخترش را از این جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که دیگر گرفتار لجن هایی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصیحتش کنی، همان نصیحت هایی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فایده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسید: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ و تو یک باره بوی لجن پر می شود زیر بینی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی این لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گوید: همین هایی که اون دختره رو بزور سوار ماشین می کردند و اون جیغ می کشید؟ و تو می مانی که چطور همه این تصویر را دیده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گوید: بابا! خدائیش تو هم جزو همین لجن هایی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سویش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از این کارها بکنم؟»
رئیس! من که چیزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشیدی که چنین کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزیز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گوید دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خیابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همین طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختیار این مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برایش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برایش خریدی از کجا آوردی، رویت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هیچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو دیگر در نیروی انتظامی نیستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! این چه پولی است که می گیری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا دیروز مجاز بود و امروز نیست؟ پول فحاشی و مزخرف گویی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشیدن آنها ندارند، تو برای شان تعیین تکلیف کنی؟ این چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گیری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اینکه اشک زنان مردم را دربیاوری و با یک مشت زن نکبت بدقیافه عقده ای وسط خیابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشیدند، بگیری، چیست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح 003 ؟ یا اضافه کاری برای امر به معروف؟
من نمی فهمم این آقای موسوی اردبیلی چه می کند؟ این آقای جوادی آملی چه می کند؟ این آقای طاهری اصفهانی چه می کند؟ این آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کدیور و اشکوری چه می کنند؟ مگر یکی از شرایط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فایده نیست؟ وقتی مرجع تقلید و مجتهد جامع الشرایط یا هر مجتهدی می بیند که 25 سال است دارند به این مردان و زنان، امر و نهی می کنند که حجاب تان را رعایت کنید و سال به سال روسری ها عقب تر می رود و آرایش زنان غلیظ تر می شود، لابد یک اشکالی وجود دارد. حداقل این است که مفید نیست. مگر امربه معروف در شرایطی که فایده ای برآن مترتب نیست ساقط نمی شود؟ مگر این بچه ها در محیط بسته و کاملا اسلامی که جلوی هر مغازه پیتزافروشی اش هم نوشته شده « رعایت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده اند؟ مگر صدا و سیما 27 سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سریال ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده اند؟ مگر نه این که این بچه ها دستاورد جمهوری اسلامی اند؟ اگر امر به معروف فایده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن دیده می شد. وقتی امام معصوم می گوید که اگر کسی ببیند دارند خلخال، که یک وسیله آرایشی محسوب می شد، از پای زنی می کشند و از غصه نمیرد، مسلمان نیست. شما چه مسلمانی هستید که می بینید دختری را بخاطر لباسش می زنند و می کشند و می برند و عین خیال تان نیست؟ شما چه مجتهدی هستید؟ چه فایده ای دارید؟ امر به معروف با این شداد و غلاظ می شود؟ چرا کاری می کنید که هر دختربچه و پسربچه ای پایش به زندان باز شود و خود را در موقعیت روسپی و فاحشه ببیند؟ سالها بر دیوار نوشتند بی حجابی زن از بی غیرتی شوهر اوست. فکر می کنید با نوشتن این جمله ذره ای از عشق آن مرد به همسربی حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زیباتر می داند، داده شد؟ جز اینکه عرض دین را بردید و زحمتی چند روزه داشتید، چه فایده ای از این رفتار شداد و غلاظ بردید؟ جز اینکه مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن دیگر حالا اصلا مشکلی با حجاب ندارید. مشکل مردم چیست که شما همه چیز را با تاخیر می فهمید؟
آقای ناصر مکارم راست می گوید که وضع حجاب در آمریکا بهتر از ایران است. این درست است، در آمریکا زنان مجبور نیستند برای نمایش خود از همین یک وجب صورت استفاده کنند، می شوند موجودات طبیعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می روند و وقت تفریح هم شاید آرایشی رقیق کنند. اما چه شده که در ایران، این همه مردم می خواهند گونه ای دیگر باشند، پسرها می خواهند شبیه کسی شوند که نیستند و دخترها می خواهند شبیه کسی باشند که با شخصیت شان فاصله دارد. در هیچ جای جهان این همه جراحی پلاستیک برای تغییر شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نیستند. شما دائما به زنان می گوئید که عروسکند، مانکن هستند، کثیف و پلیدند و در حال تحریک کردن هستند. انتظار دارید یک مانکن چطور لباس بپوشد؟ انتظار دارید یک عروسک چگونه آرایش کند؟ شما هر روز به نیمی از مردم توهین می کنید و این نیم مردم هر روز به شما دهن کجی می کنند. آنان دشمن نیستند، دشمن شمائید.
می گوئید که ماهواره ها زنان و مردان را فاسد می کند. چرا این ماهواره ها در کشور خودشان این اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمریکا پیدا کردن زنی که هفت قلم آرایش کرده این قدر سخت است؟ اصلا کسی آرایش نمی کند. آدم ها خودشان را دوست دارند، مجبور نیستند دائما خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ایران دولت و حکومت و روحانیون کشور هستند، آنان هستند که با اجبار کردن آنچه لازم نیست، کاری می کنند تا این بت عیار هر لحظه به شکلی درآید.
این سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پلیس برای اینکه بودجه بیشتری بگیرد، پول تحقیر خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن این پول دختر و خواهرش تحقیر خواهد شد، می گیرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال یک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خرید بنز و لندکروزر و لباس و عینک ترسناک پورسانت می گیرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بیچاره این مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز یا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجیر کنند و تازه یادشان بیفتد که جنایت و دزدی و شرارت در کشور بیداد می کند و آنها همین یکی را که جذاب ترین نوع مبارزه است، برای جنگیدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگیدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کیف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشید. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان یک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشین پلیس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر دیدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از این جور و بیداد بنویسند. واقعا شرم آور نیست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنید و سنگ که نه، حتی فریاد زدنی را نیز از ملت دریغ می کنید؟
آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کردید و گفتید که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتید که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتید که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نوامیس مردم ایجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتید مصرف مشروبات الکلی غیرقابل تحمل است. گفتید و گفتید و از میان دهها عامل براندازی، پس از یک هفته تمام نیروی تان را گذاشتید برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانید چرا؟ برای اینکه این کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نیروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نیروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذریم از اینکه در این مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستید. من با شما عهد می کنم که صدای این سازی که حالا می زنید بزودی در می آید، چنان زود و سریع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنید. دیگر مردم به پلیس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سیاست ده ساله گذشته پلیس را خراب کردید، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کردید که بعدا مجبورید ده برابر همین باج بدهید، مجبورید بدحجابی را ده برابر همین تحمل کنید. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، یعنی احمدی نژاد و اصولگرایان و هر کسی که در این وضع خاموش بنشیند را از بین بردید.
روزی که نظامیان احمدی نژاد را چون دلقکی بر چوبه ای کردند تا با بازی انقلابیگری چند صباحی اصلاحگران جامعه بیمار ایران را از بالین این بیمار مشرف به موت دور کنند، گفتیم و گفتند که این مردک برای دادن پول نفت نیامده و این مردک برای مبارزه با امپریالیسم نیامده و این مردک برای مبارزه با غارتگران نفتی نیامده و این مردک برای جنگیدن با اسرائیل نیامده و این مردک برای تولید انرژی هسته ای نیامده، او آمده است تا مردمان ایران زمین را تبدیل به نکبتی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خیابان کتک بزند و لباس مردم کنترل کند، همان کاری که 25 سال کرده بود. احمق ها باورش کردند و گفتند، نه، چنین نیست، این بیچاره به فکر منافع ملت است. چپ های احمق پست کلنیال دل شان را خوش کردند که احمدی نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پیراهن عثمان. گوئی که این بازی اولین بار است که می شود. استالین آمد، مدتی با روشنفکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد میلیون میلیون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم پنه ملت را به دلیل غرب زدگی می کشتند، در عراق بدلیل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دلیل اینکه دماغ شان پهن بود و در ایران گروهی عقب مانده می خواهند چیزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله مردم فرو کنند. چه شد آن وعده و وعید رئیس جمهور که گفت: « ما نمی خواهیم جلوی لباس پوشیدن زنان و جوانان را بگیریم»؟ چه شد آن وعده انتخاباتی مشاور رئیس جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس آنجلسی را هم می بوسیم، بخصوص خانم های شان؟» خرشان از پل پیروزی گذشت و بوی گند پس مانده شان در هوا پیچید.
آقای احمدی نژاد! با همین تصویری که از ایران ساختید، می خواهید سازمان ملل را و آمریکا را اصلاح کنید؟ با همین تصویر کتک زدن زنان می خواهید به داد خانواده های آمریکایی برسید؟ با همین ضجه ای که از پایتخت ام القرای اسلام بلند است، می خواهید به فریاد مظلومان جهان برسید؟ چه کسی در کجا، مظلوم تر از کسی است که زیر پای شما دارد لگد می خورد؟ یک مشت نادان عوضی رابه جان مردم انداختید. جواب بدهید که سفره نفتی کجاست؟ غارتگران بیت المال کجا رفتند؟ سانتریفیوژ های تان کی ما را غنی می کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می شود؟ به میلیون ها نامه درخواست کار کی قرار است پاسخ دهید؟ کم دردسر درست کرده بودید، این هم اضافه شد. این نمره صفر درس اخلاق تان، اقتصاد را که تک ماده کردید، ریاضی را که با آن آمارهای تان زیر ده گیر کردید، در نقاشی تان که از کشیدن یک چشم انداز عقبید، در تاریخ که درس ترکمانچای و گلستانچای را نخوانده اید، آقای دانشمند! علم را برای چه می خواهید؟ برای زدن توی سر مردم؟ این که دیگر علم نمی خواهد، یک چوب می خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور یا خودشان یا خواهر و مادرشان یا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ایران، کدام یکی را پیدا می کنید که شامل تعریف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می خواهید جهان را مدیریت کنید؟ با دیوانه روانی ای مثل فاطمه رجبی که پدرش و برادرش او را عصبی می دانند می خواهید مصداق بارز زن مسلمان بسازید؟ شما فکر می کنید پس از این غائله حجاب در تمام جهان هیچ چپی حاضر است در کنار یک وحشی که به زنان مردم حمله می کند بایستد؟ مثل گاو نه من شیر تمام دروغ های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنیای عرب داشتید، با یک لگد ریختید زمین. حالا دیگر جرات می کنید به خبرنگاران خارجی بگوئید که بین دولت و ملت شکافی نیست و اگر می خواهند دلیل پیدا کنند، به خیابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگیر نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند.

آقایان! ملت ایران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذیرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذیرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذیرد، این گروهی که نمی توانند این وضع را رعایت کنند، حداقل نیمی از جامعه ایرانند، شما اگر از نیمی از جامعه ایران متنفرید، مثل خیلی از مردمانی که از دیدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانید به روستاها پناه ببرید، یا از خانه خارج نشوید، اما یادتان باشد که این رشته حجاب 27 سال است که هر سال در همین روزها تکرار می شود و روزی دیگر یا ماهی دیگر، ماجرا خاتمه می یابد و شما می مانید و شرمساری و خجلتی بخاطر آنچه در این بازی به باد دادید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:49  توسط شراگیم زند  | 

دیشب ایمیل زیر به دستم رسید...:
"سلام
میخوام بدونم چقدر از من عقبید شایدم جلو؟
روند فکری و سیر تحولات جهان بینی و انسان شناسی رو عرض میکنم
از اونجایی که سخن آشنایی در نوشته هاتون دیدم پس یهو میرم سر اصل مطلب
شما که به آزادی و شعور انسان اعتقاد دارید نظرتون در مورد ارتباط یه نفر همزمان با چند نفر (جنس مخالف) چیه؟
میدونی من آدم تجربه گرایی هستم و اصولا اول یه فکری به ذهنم می رسه واسه اینکه بتونم در موردش حرف بزنم خودم تجربه ش میکنم (بماند که چه پدری از ما در میاد)...حالا...
به جایی رسیدم که مطمئنم که (البته قطعیتی که وجود نداره) دنیا داره به سمتی میره که آدما برای ارضای نیازهاشون با یه نفر کار به جایی نمیبرند. میخوام این دفعه ( با توجه به بهای گران) نظر یه نفر رو بپرسم (تو زندگی فقط یه دفعه نظر یکی رو پرسیدم که همون کرد انچه نباید می شد البته چون جواب غیر منطقیش مطابق میلم بود ازش پرسیدم تا یه حالی به خودم داده باشم)
پس تصحیح میکنم میخوام قضایا رو آنالیز کنی!
این قضیه دو تا بعد داره:
1- من با یکی تئاتر میرم، با یکی استخر، با یکی هم کوه حال میکنم، یه نفر از لحاظ عقلی و گفتگوی منطقی منو ارضا میکنه، دیگری از لحاظ سکس.
با این شرایط چطور ما باید دنبال گمشده وجودمان باشیم؟ آخه این همه دروغ رو اینا از کجا در آوردن و کردن تو کتابا؟
مهمتر از اون، انگار ناخودآگاه منم باورش شده و نمیدونم دنبال چی می گرده؟ (این در مورد همه آدمهای فرهیخته و نریخته(؟) ی اطرافمون مشهوده فقط کافیه به چشمهای همیشه منتظر آدما تو لحظه لحظه روز توجه کنی)
2- گاه پیش میاد که من با دو نفر تئاتر رفتن رو دوست دارم با چهار نفر کوه و 3 نفر روشنفکر رو میشناسم که از صحبت و آنالیز قضایا با انها لذت میبرم و دوست دارم تجربه کنم و چهار تا آدم رو از لحاظ جنسی.
چرا داشتن 20 تا دوست کوه اشکال نداره اما این اخری؟؟؟
فکر میکنید این از یک اصلی که در نهاد ما گذاشته شده سرچشمه میگیره یا اینم خیلی ساده برای گذراندن یه دوره کردن تو مغز آدما (مثل باور بهشت زیر پای مادران است، آیا واقعا هرکس یه بچه زائید مادره؟)
منتظر نظر شما هستم
موفقیت یعنی رضایت خاطر، موفق باشید."
 
من به نامه ایشان اینچنین جواب دادم:
سلام...
میدانی؟ من فکر میکنم در روابط آدمها (و علی الخصوص رابطه با جنس مخالف) تنها یک اصل باید وجود داشته باشه و آن اصل «صداقت» است...اگر این را بپذیریم دیگر مهم نیست که تو با چند نفر دوست باشی و حتی با چند نفر توی تخت بروی...من مدتها چنین چیزی ذهنم را درگیر کرده بود و همیشه فکر میکردم که چرا من باید خودم را از لذتی که برایم ممکن است محروم کنم...موتور محرکه ی تمام رفتارهای ما "کسب لذت بیشتر" است و لذتهای هر آدمی هم مختص خود اوست...نمی شود یک نسخه واحد برای همه ی ابناء بشر پیچید...هر رفتاری در خود مقداری لذت و مقداری رنج نهفته دارد...چیزی که تعیین کننده ی این هست که ما رفتاری را انجام بدهیم یا ندهیم این است که برآیند این نیروها رفتار ما را در زمره ی رفتارهای لذتبخش قرار بدهد یا رنج آور...یک مثال میزنم...داشتن رابطه جنسی برای همه افراد سالم لذتبخش است...اما هر آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند...یعنی ممکن است برای کسی داشتن رابطه ای خارج از هنجارهای اخلاقی یا اجتماعی با جنس مخالف (مثلا خیانت به همسر) چنان از نظر روانی تخریب کننده و مصیبت بار باشد که هیچوقت داشتن رابطه ای اینچنینی برایش در مجموع لذتی را به همراه نداشته باشد...دقت کن اینجا صحبت از "برآیند نیروها" ست...یعنی اگر داشتن یک رابطه سکسی را عملی مطلقا لذتبخش با مثلا نمره ی 20 فرض کنیم آنوقت نیروهایی مثل عذاب وجدان و خطر به دام افتادن و مجازات و از هم گسیختگی زندگی و دهها مورد روانی و یا فیزیکی دیگر هرکدام با نمره های بین منفی 10 تا منفی 100 (به طور مثال) باعث این می شوند که برآیند چنین عملی احیانا یک فلش در جهت منفی (یا همان درد و رنج) باشد...طبیعیست که چنین عملی از آنجا که در مجموع برای فرد لذتبخش نیست و رنج و درد به همراه دارد هیچگاه مطلوب و مورد اقدام او واقع نمیگردد...اما شخصی که به خاطر شرایط تربیتی و روحی خاص خود فاکتورهای درد و رنجی مطابق آنچه که بالا گفته شد را نداشته باشد طبیعیست که خیانت به همسر هم برایش عملی لذتبخش و به همین دلیل موجه و پذیرفتنی باشد...!
در جوامع مختلف بسته به سیاستهای حاکم همواره هنجارهایی خاص برای مردم تعریف میشود و سعی می شود که مردم بر طبق چنان هنجارهایی پرورش پیدا کنند...یعنی کودکی که در جامعه ای به دنیا می آید و بزرگ می شود تمام نهادهای تربیتی (از خانواده تا آموزش و پرورش و رسانه ها...) این کودک را در جهتی پرورش میدهند که بعد از مدتی پاره ای رفتارها برایش ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی – تشویق و تنبیه - مثبت) و پاره ای از رفتارهای دیگر برایش ضد ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی منفی) باشد...طبیعیست که "اغلب" چنین کودکی  وقتی بزرگ شد رفتارهایش در جهت هنجارهای جامعه خواهد بود...یعنی خیلی ساده برای اینکه جامعه تحت کنترل درآید با آموزش و تلقین رفتارهایی برای فرد مطلوب و لذتبخش می شود...البته این راهکار گاهی برای حفظ جامعه یک ضرورت است...مثلا همیشه هنجارها به نوعی تعریف می شوند که تجاوز به حریم دیگران و یا دزدی رفتاری توام با درد و رنج باشد...همه ما دوست داریم با کمترین تلاش بیشترین را به دست بیاوریم و این خود میتواند انگیزه ای قوی برای به طور مثال سرقت اموال دیگران باشد...اما در مرحله اول از نظر "اخلاقی" و در مرحله دوم از نظر "قانون" چنین اعمالی با پوئن های منفی بالا "مارکدار" می شوند تا در زمره ی رفتارهای نا مطلوب (توام با درد و رنج) قرار گیرند و جامعه قابل کنترل شود...
در حکومتی که دینی و بنیاد گراست (مثل حکومت خودمان) حتی خصوصی ترین جنبه های زندگی افراد را هم "مارکدار" و ارزش گذاری میکنند و برای متخلفین مجازاتهایی در نظر میگیرند...نمونه بارزش همین طرح های مبارزه با بدحجابی ست...
نسلی که امروز به سن بیست و سی رسیده است تا چشم باز کرده است حجاب برایش یک ارزش معرفی شده است...اینکه امروز میبینیم در شهرهای بزرگ کم کم چنین ارزشی برای قشرهایی از مردم رنگ باخته است به خاطر وجود ماهواره و اینترنت و مانند آن است...و به همین دلیل است که حکومت بنیادگرایی مثل حکومت ایران که جامعه ی مطلوبش جامعه ایست که تا آداب توالت رفتن مردمانش را مجتهدان و بزرگان دینی تعیین و تشریح میکنند با چنین شدت و حدتی مشغول مبارزه با ماهواره و سانسور اینترنت است...برای چنین حکومتی جامعه مطلوب جامعه ایست اسلامی و اسلام هم دینی ست با مختصات و مشخصات منحصر به فرد که نمیتواند بپذیرد زنی طره ای از مویش را به نمایش بگذارد...اسلام دین حلال و حرام است...در چنین دینی مردم گله های گوسفندی فرض می شوند که نیاز به قیم و بزرگتر دارند که با ترکه بالای سرشان بایستد و راه و چاه را نشانشان بدهد...اسلام دینی ست که حکومت را مکلف میکند در ریز ترین و خصوصیترین جنبه های زندگی مردم خود را دخالت دهد...حکومت اسلامی حتی در مورد اینکه مردم چه بخورند و چه نخورند تصمیم می گیرد و  متخلفین را تحت تعقیب قرار میدهد و به شلاق میکشد...!حکومت اسلامی حکومتی ست که در آن حتی  برای عشق ورزی و عشقبازی باید مجوز داشت و الا پدرت را در می آورند... حکومت اسلامی حکومتیست که در دنج ترین اتاق خانه ات برای تماشای تصاویری که حکومت دیدنش را برای تو غدقن کرده است! باید جریمه بدهی و مواخذه شوی...!
همین امروز در همین تهران اگر قانون حجاب اجباری ملغی شود عده کثیری از مردم به خاطر سی سال آموزش و تلقین نمیتوانند بدون حجاب در جامعه ظاهر شوند...اوضاع در شهرهای کوچک به مراتب بدتر است و حتی شاید بعد از ملغی کردن چنین قانونی هیچ تفاوت محسوسی در پوشش مردمانش ایجاد نشود...!
میدانی چه میخواهم بگویم؟ درد بدیست... قانونگذار  بنیاد گرا که برای پیروی از متون دینی اش هنجارها را تغییر میدهد دقیقا همان کاری را میکند که در مصر قدیم با فشار دادن جمجمه کودکان تازه متولد شده باعث تغییر شکل و بعضا آسیب زدن به سلامتی نوزاد میشدند به این دلیل که داشتن جمجمه ی مخروطی شکل نشان اشراف زادگی و مایه ی تفاخر است...یک حماقت که آنقدر تکرار می شود که قسمتی از زندگی مردم می شود...همین مردم پنجاه سال دیگر اگر وضع به همین منوال پیش برود برایشان کاملا عادی می شود اگر یک روز که در خانه خود نشسته اند ناگهان ضابطین قوه قضائیه با لگد در خانه را بشکنند و هنگام عشقبازی زن و شوهری را غافلگیر کنند و به جرم هم آغوشی در ماه مبارک رمضان و در ساعت غیر مجاز راهی زندان کنند...! باور کن برای دیدن چنین روزی فقط باید پنجاه سال دیگر صبر کنی!
از بحثمان دور افتادیم...اما سر درد دلم باز شد و شاید به عنوان یک مقدمه طولانی برای یک نامه کوتاه لازم بود...

بگذار به تو بگویم...مرزهای آزادی انسان تا جایی گسترش می یابد که با مرزهای آزادی دیگران تداخل نداشته باشد...تنها اصل این است که به دیگران آسیبی نرسانی...در روابط دوستانه و عاطفی " تنها شرط " لازم و کافی برای رفتارهای تو داشتن «صداقت» است...پارتنر تو حق دارد انتخاب کند و برای انتخاب باید به او اطلاعات درست بدهی...اگر تو آدمی هستی که دوست داری  چند پارتنر سکسی داشته باشی این حق توست...هیچکس حق ندارد به تو بگوید که اشتباه میکنی...زندگی تو و لذتهای تو فقط و فقط به خود تو مربوط می شود...اما من به عنوان پارتنر تو باید بدانم که فکر و احساس و حتی جسمم را با چه کسی به اشتراک گذاشته ام... این هم حق من است...! اگر بتوانم با چنین قضیه ای کنار بیایم که با تو میمانم...اگر هم برایم چنین شرایطی قابل تحمل نباشد خودم را کنار می کشم و به دنبال فرد مطلوب میگردم...!
مسلما کسی که با تو کوه میرود اگر فقط پارتنر ورزشی تو باشد حق دخالت در سائر شئونات زندگی تو را ندارد...تو میتوانی خیلی ساده و صریح او را از موقعیت خودش آگاه کنی...اما از نوشته ات برمی اید که تو میخواهی چند "بوی فریند" داشته باشی که با یکی کوه بروی و با یکی مثلا بحث فلسفی کنی و با دیگری توی رختخواب بروی...خب این غلط است...یعنی ان بنده های خدا که هرکدام از یک جنبه شما را به اوج لذت میرسانند این حق را دارند که بدانند دقیقا در کجای زندگی تو قرار دارند تا بتوانند آنها هم با توجه به اعتقادات و خواسته ها و نیازهای خود در مورد ادامه یا ترک این رابطه تصمیم گیری کنند...!
نمیدانم نوشته ام چقدر به تو کمک کرد و چقدر پاسخ سوالهایت را گرفتی...اما در آخر میخواهم دوباره بر این مساله تاکید کنم که در هر جامعه هنجارهایی وجود دارد که از طرف نهادهای قدرت برای حفظ و اداره ی جامعه ترویج و تبلیغ می شود...رفتارهای انسانی همیشه بر پایه رسیدن به لذت است...و نهاد قدرت با سد قرار دادن جلوی برخی لذات که میتواند بقای جامعه را تهدید کند عملا برخی رفتارهای فی نفسه لذتبخش را با بستن پارامترهای درد و رنجی که به آن اضافه میکند(درست مثل وزنه ی قپانی که به آن بیاویزد) به پارامترهای کمتر لذتبخش و یا توام با درد و رنج تبدیل میکند...(شخصی را در نظر بگیر که به خاطر معذوریت اخلاقی و یا ترس از مجازات کش رفتن یک کتاب گرانقیمت از یک کتابفروشی را عملی مطلوب نمیداند)...
همانطور که گفتم به خودی خود تربیت ذائقه مردم برای داشتن رفتارهایی که باعث حفظ جامعه می شود مذموم و نکوهیده نیست...مشکل جایی شروع می شود که حکومتی بنیاد گرا یا توتالیتر با استناد به متون دینی هزاران سال پیش و یا یک ایدئولوژی خاص و بدون استناد به دستاوردهای علمی جدید (جامعه شناسی – پزشکی- روانشناسی و...) و بدون توجه به دستاوردهای ارزشمند بشر در راه آزادی و برابری، با استفاده از ابزارهایی که در اختیار دارد (آموزش – رسانه- قانون) سعی کند رفتارهای مردم را ولو به زور به سمت و سوی مورد نظر خود هدایت کند...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:47  توسط شراگیم زند  | 

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد همه برنامه هایم را کنسل کنم و بنشینم توی خانه و به ثبت این لحظات احمقانه بپردازم...امروز صبح باید برای خریدن چند تا کتاب میرفتم انقلاب و از آن سو هم میخواستم برای انجام کاری به جمهوری بروم...موقع رفتن همانطور که کیفم دستم بود کیسه ی آشغالها را هم برداشتم تا سر راه بیندازمشان توی شوتینگ زباله...باور کنید نفهمیدم چه شد...موقعی به خود آمدم که دیدم با دو تا کیسه زباله پر از پوست پیاز و پرتقال و تفاله چایی و دستمال کلینکس دماغی و کلی چیزهای دیگه ایستادم توی ایستگاه اتوبوس جلوی منزل و و منتظر اتوبوسم...! همینجور ایستاده بودم و داشتم فکر میکردم که چطور ممکن است آشغالهایی را که انداخته بودم توی شوتینگ هنوز توی دستهایم باشد و سعی میکردم این اتفاق نادر و احتمالا متافیزیکی را برای خودم حلاجی کنم که یکدفعه دوزاریم افتاد که احتمالا آن شئ ای را که انداخته ام توی شوتینگ کیف نازنینم بوده...! فکرش را بکنید...یکبار دیگر هم قبل ها این بلا سر من آمده بود و آن موقع دسته کلیدم را به جای کیسه های زباله از آن بالا ول داده بودم پایین...باور کنید قضیه عشق و عاشقی نیست...اصلا توی باغ این حرفها نیستم...فکرش را که میکنم میبینم همه ی نوابغ همینطورند...نمونه اش همین نیوتون خودمان که در آشپزخانه اش همیشه جای تخم مرغ ساعتش را آب پز می کرد...!تازه خیلی شانس آوردم جای کیف، خودم را از دریچه شوتینگ نیانداختم پایین...اگر یک مقدار نبوغم بیشتر بود احتمالا الان با دست و پای شکسته توی بیمارستان خوابیده بودم...خلاصه دردسرتان ندهم... توی سر زنان برگشتم و با اصرار و التماس نگهبان را راضی کردم که کلید مخزن شوتینگ را بیاورد که من بتوانم کیفم را از میان انبوهی از زباله پیدا کنم...اوه...فکرش را بکنید...اگر آن تراول چک صد تومانی لعنتی داخل کیفم نبود عطای کیف را به لقای آن همه سبزی و میوه ی گندیده و گلاب به رویتان پوشک مستعمل بچه و انواع و اقسام نوار بهداشتی های نفرت انگیز میبخشیدم...داخل مخزن شوتینگ اینگونه نیست که مثلا یک دستکش دستت کنی و دانه دانه کیسه های گره زده ی زباله که کنار هم چیده شده اند را کنار بگذاری تا به شی گمشده ات برسی...آنجا کیسه زباله اگر در بسته و سالم هم باشد بعضا 11 طبقه سقوط آزاد می کند و وقتی میرسد به مخزن چنان منفجر میشود که محتویات داخلش  مولینکس شده در تمام محوطه مخزن پراکنده می شود...
بالاخره با مساعدت مسئول خدمات بلوک و بعد از نیم ساعت شنا در میان تهوع آور ترین زباله های روی زمین کیف نازنینم را یافتم و  دوان دوان به خانه برگشتم...کیف مورد نظر در حال حاضر داخل یک تشت پر از آهک در حال گند زدایی ست و قرار است تا ساعاتی دیگر برای مراسم شستشو با اسید کلریدریک و محلول پرمنگنات آماده شود...!

بگذارید ماجرای آن تراول صد تومانی را هم که برای بازیابی اش اینهمه میان زباله ها خفت کشیدم بگویم که از دیروز تا حالا غمباد شده و راه گلویم را بسته است...من کلا آدم چلمنگی هستم...یعنی بعضی وقتها رفتارهایم از شدت آداب دانی و ملاحظه کاری احمقانه می شود...نمونه اش اینکه الان دو سال است پولی که دو ماهه به کسی قرض داده بودم را با خواهش و تمنا و من بمیرم تو بمیری ذره ذره از او گدایی میکنم و هنوز که هنوز است نصفش را هم نگرفته ام و هر بار که مثلا بعد از شش ماه ملق زدن و خواهش و التماس پنجاه هزارتومانش را می گیرم چنان با حرارت تشکر و قدر دانی میکنم  که او واقعا خیال میکند در حق من لطف بزرگی کرده است که قسمت کوچکی از قرضش را ادا کرده است...!
نمونه دیگرش همین ماجرای تراول صد تومانی بود...صد بار به خودم گفته ام که در کار با کسی رو در بایستی نداشته باش...اما مگر میشود...بعد از انجام کارهای یک سایت اینترنتی که تقریبا یک ماه و نیم به طول انجامید صاحب سایت که از بستگان هم هستند تا آمد طبق روال هنگام تحویل پروژه در مورد مسائل مالی و تصفیه حساب و این چیزها حرف بزند من احمق در حالی که مثل سگ به پول نیاز داشتم نه گذاشتم و نه برداشتم که این حرفها چیست؟ و اصلا حرفش را هم نزنید و من که کاری نکردم و از این قبیل مزخرفات و تعارفات شاه عبدل عظیمی...!یعنی چنان مصمم و جدی این چیزها را می گفتم که واقعا امر به ایشان مشتبه شد که اگر بخواهد بیشتر از این برای پرداخت دستمزد من پافشاری کند به من بی احترامی میشود...بعد ایشان یک دستگاه جی پی اس را که حدود سیصد هزار تومانی می ارزید به من نشان داد که فلانی این را ببین و شروع کرد برای من توضیح دادن اینکه این دستگاه چه قابلیتهایی دارد و چگونه کار میکند...از آنجا که قبلا هم بارها تلویحا گفته بود که میخواهد یک دستگاه جی پی اس به من بدهد حس کردم که آن لحظه موعود فرا رسیده است ولی باز خودم را به خریت زدم و بعد از گوش دادن به توضیحات ایشان در یک اقدام کاملا احمقانه گفتم واقعا دستگاه جالبیست و اولین پولی که دستم بیاید می آیم و یکی از آنها را میخرم و با خنده اضافه کردم به شرطی که مایه کاری با ما حساب کنی...طرف هم که انگار در یک لحظه آنی چنین چیزی به مغزش خطور کرده بود و  هنوز دو دل بود که چنین حاتم بخشی ای بکند یا نکند (چون به هر حال ارزش آن دستگاه از ارزش کاری که من برایش انجام داده بودم بیشتر بود) یکدفعه با این حرف من انگار تصمیمش عوض شد و با خنده گفت خیالت راحت...با تو به قیمت خرید حساب میکنم و با این جمله دستگاه را سر جایش برگرداند...!(قسم میخورم اگر آن لحظه با ذوق و شوق آن دستگاه را می گرفتم و در حالی که به شدت خودم را هیجانزده نشان میدادم می گفتم "یعنی این دستگاه را میدهی به من؟" الان لااقل صاحب یک دستگاه جی پی اس بودم!)
به هر حال بعد از تمام این کش و قوس ها گفت لااقل بگو بهای هاست و دومین سایت را که از جیب داده ای چقدر می شود و من با کمال شرمندگی چون میدیدم دیگر چنین مساله ای قابل تعارف نیست گفتم سی و پنج هزار تومان که آن هم قابلی ندارد...(این قابلی ندارد آخر را دیگر خیلی سفت و محکم نگفتم!)...طرف هم جیبهایش را گشت و چون دید پول خرد ندارد یک تراول صد تومانی به من داد و اصرار کرد که باقی اش هم باشد برای زحمتی که برای سایت کشیدی...!من هم از آنجا که دهنم کف کرده بود بس که تعارف کرده بودم و از طرفی آنقدری هم نداشتم که باقی پولش را بدهم با کلی من و من و تشکر و قدر دانی و تظاهر به خوشحالی تراول را قبول کردم...!
الان دقیقا حال کسی را دارم که هم پیاز را خورده باشد و هم شلاق را و دست آخر هم میرغضب به او تجاوز کرده باشد...نمیدانم متوجه حال من می شوید یا نه...اگر پول نمی گرفتم احساس خیلی بهتری می داشتم...اما اینکه با این همه فعل و انفعالات پولی را گرفتم که خیلی کمتر از ارزش کار من بود و مهمتر از آن طوری وانمود کردم که انگار خیلی بیشتر از ارزش کار ناقابلی! را که انجام داده ام گرفته ام باعث میشود که احساس پوچی کنم...جالب اینجاست که من اصلا اهل تعارف و رودربایستی در مناسبات اجتماعی خودم نیستم...اما هر جا پای پول وسط می آید به صورت بیمارگونه تعارفی می شوم...!
البته این تعارفی بودن من بعضی جاها به نفعم هم تمام شده...بد نیست به عنوان حسن ختام ماجرای کافی شاپ رفتنم در معیت ده دوازده تا وبلاگر گردن کلفت را هم بنویسم و بروم که نزدیک ظهر شد و هنوز چیزی درست نکرده ام...!

قضیه از این قرار بود که یک خانوم نسبتا محترمی چند وقت پیش برای من ایمیل زد که فلانی من از خواننده های وبلاگت هستم و دارم از کانادا می آیم ایران و در این یکی دو هفته ای که ایرانم خیلی دوست دارم تو و سایر دوستانت را ببینم...ما هم از آنجا که وبلاگری بسیار فروتن و مردمی هستیم گفتیم اوکی...این شماره ی من...هر وقت آمدی زنگ بزن و من هم دوستانم را خبر میکنم که بیایی ما را ببینی...! یکهفته بعد تلفن زنگ زد و قرار بر این شد که فلان روز همه در کافی شاپ فلانجا جمع شویم...در روز موعود من و خانوم شین و <a href="http://soheil1351.persianblog.com">سهیل</a> و دوست دخترش نازلی و <a href="http://mahyarzahed.com">مهیار</a> و دوست دخترش و <a href="http://www.aghaghiyahayekabood.persianblog.com/">غزل</a> و یکی دو تای دیگه که الان حضور ذهن ندارم آمدند و خانوم کانادایی نازنین هم آمد و کلی حرف زدیم و خندیدیم و خوردیم...القصه از آنجا که هیچ خوشی و نشاطی در این دنیا دائمی و پایدار نیست زمان به سرعت گذشت و وقت حساب کردن میز شد...گارسن هم نامردی نکرد و عدل صورت حساب را آورد توی بشقاب و گذاشت جلوی من...البته طبیعی هم بود چون قیافه هیچکسی در آن جمع (البته منظورم جماعت ذکور است) به این حرفها نمیخورد که بخواهد یک میز هشت نفره را حساب کند...سهیل که چنان خودش را مشغول ور رفتن و بازی کردن با فندک زیپویش نموده بود که در آن حال فکر کنم تیر هم اگر از پایش بیرون می کشیدی متوجه نمیشد و مهیار هم طبق معمول سعی داشت نشان دهد که به سن قانونی نرسیده است و داشت با دوست دخترش آن گوشه اتل متل توتوله بازی میکرد و خلاصه تنها مرد باقی مانده در آن جمع من بودم و یک صورتحساب بیست و یکهزارتومانی ناقابل...! یک لحظه رگ لارج بازی ام گل کرد و بی سر و صدا و سریع دست کردم توی کیف و یازده تا اسکناس دو هزار تومانی تا نخورده گذاشتم توی بشقاب و کاپشنم را از روی دسته صندلی برداشتم که بروم...باز خدا پدر این خانوم کانادایی را اگر فوت کرده است بیامرزد که شروع کرد به اعتراض که چرا تو حساب کنی و محال است و بعد هم غزل پی اش را گرفت و خلاصه جوری شلوغش کردند که دیگر هیچ جوری نمیشد کسی خودش را بزند به کوچه علی چپ و سهیل هم که دید بازی کردن با فندک زیپو دیگر فایده ای ندارد پیشنهاد داد که هر کسی دنگ خودش را بدهد...و یک دفعه هشت جفت دست رفت توی جیب و آمد بیرون و  هر کدام با یک چپه هزار تومانی دراز شد سمت من...! من هم بعد از کمی ناز و نوز و کلاس گذاشتن بالاخره با غر غر پولها را جمع کردم و شروع کردم به شمردن و در کمال ناباوری دیدم شش هزار تومان هم بیشتر از پولیست که من پرداخت کرده ام...از آنجا که بسیار آدم صادقی هستم گفتم دوستان یکمقدار این پول بیشتر از پولیست که باید باشد و هرکسی زیاد داده است (یعنی پول زیاد داده است!) بیاید و پولش را  بگیرد و جالب این بود از آنجا که ملت همه جلوی دوست دخترهایشان جو گیر شده بودند همه از سر سخاوت گفتند که ما اندازه داده ایم و اشتباه میکنی و از این حرفها... این بود که عملا در آن روز به یاد ماندنی من علاوه بر خوردن یک دلستر و مقدار زیادی چیپس و پنیر حدود شش هزار تومان پول نقد هم به جیب زدم...! زیبایی و ارزش این ماجرا وقتی صد چندان می شود که تا مدتها همه جا صحبت از این بود که این شراگیم عجب پسر سخاوتمند و لارجی ست که آن روز همه میز را حساب کرد و میخواست همه را مهمان کند...!
خلاصه اینجا تنها جایی بود که من از تعارفات بی جای خودم متضرر که نشدم هیچ بلکه سود هم کردم!

پ.ن: میدونین الان سهیل این رو بخونه چه کامنتی میخواد برای من بذاره؟ مینویسه: "راستش اون روز ما جمع شده بودیم که به یه طریقی یه کمکی به تو
بکنیم که از این فلاکت در بیای...!میخواستیم بدون اینکه متوجه و ناراحت بشی یه پولی برات جمع کنیم...کل ماجرا همین بود...!"
از اونجا که این خیلی تیکه ی سنگین و نابود کننده ای هست خودم پیش دستی کردم و نوشتم که سهیل حسرت همچین تیکه ی آبداری روی دلش بمونه...!:)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:44  توسط شراگیم زند  | 

نمیدانم امروز اخبار حوادث روزنامه ها را خواندید یا نه...یک خبر تکان دهنده و بسیار تامل برانگیز خبر تبرئه متهمین قتلهای زنجیره ای کرمان بود که با اعتقاد به مهدور الدم بودن قربانیانشان آنها را به وحشیانه ترین صورت ممکن به قتل می رساندند...ماجرا اینگونه است که پنج جوان بسیجی در کرمان از حدود 5 سال پیش با تشکیل یک گروه خودسرانه اقدام به شناسایی و قتل افرادی می کردند که از نظر آنها به خاطر فساد اخلاقی و یا سایر جرایم از مصادیق مفسد فی الارض محسوب و مهدورالدم شمرده میشدند...!
امروز روزنامه اعتماد نوشت :

" دیوان عالی کشور حکم تبرئه عاملان قتل های محفلی کرمان را که با اعتقاد به مهدور الدم بودن دو زن و سه مرد را به قتل رسانده بودند تایید کرد...
...نخستین قربانی این باند، جوان 19 ساله ای به نام مصیب افشاری بود که 13 شهریور ماه 81 به قتل رسید. متهمان در اعترافات خود درباره این جنایت گفتند: مصیب در میدان امام خمینی کرمان مواد مخدر میفروخت. ما بعد از شناسایی او چندین بار به او تذکر دادیم تا دست از کارهایش بردارد اما او بی اعتنا بود تا اینکه به دستور حمزه (متهم ردیف اول) او را به زور سوار ماشینی کردیم و و به محله هفت باغ بردیم و در آنجا حمزه ابتدا سنگی به سر مصیب کوبید و او را درون چاله ای استخر مانند انداخت ، سپس هرکدام از ما سنگی به او کوبیدیم اما مصیب نمیمرد تا اینکه حمزه  گفت بهتر است او را زنده به گور کنیم. بعد چاله ای کندیم و پیکر نیمه جان مصیب را به داخل آن انداختیم و با شن و ماسه روی چاله را پوشاندیم و به این ترتیب مصیب را زنده به گور کردیم. متهمان افزودند : قتل دوم را یکهفته بعد از مصیب انجام دادیم. ابتدا محسن کمالی را شناسایی کردیم. او فساد اخلاقی داشت،  بنابراین یک روز که در حال خروج از خانه بود او را گرفتیم و به هفت باغ بردیم و در آنجا محسن را هم خفه کردیم و جسدش را همانجا دفن کردیم...قتل سوم را چند ماه بعد انجام دادیم مقتول زنی به نام جمیله بود که خرید و فروش مواد مخدر می کرد و فساد اخلاقی داشت. از آنجا که این زن ازدواج هم کرده بود، پس از ربودن وی او را خفه نکردیم بلکه چاله ای کندیم و با روش سنگسار او را به قتل رساندیم بعد جسد این زن را به بیابانهای اطراف کرمان برده و و در آنجا انداختیم تا طعمه حیوانات شود. متهمان در ادامه گفتند : به ما گفته بودند که محمد رضا نژاد ملایری و شهره نیک پور دختر و پسر فاسدی هستند که با هم ارتباط نامشروع دارند به همین خاطر آنها را در حالی که سوار بر خودروی محمدرضا بودند شناسایی کردیم و بعد از آنکه جلویشان را در جاده گرفتیم آنها را به چاله پر از آب هفت باغ بردیم و هر دو را در انجا خفه کردیم...<strong>ما نمیدانستیم شهره و محمد رضا زن و شوهر هستند </strong>و فکر میکردیم با هم رابطه نامشروع دارند. ماموران در ادامه تحقیقات خود از متهمان دریافتند انها به طرز فجیعی قربانیان خود را به قتل میرساندند.... "

حتما میدانید که من با اعدام مخالفم و هیچوقت خواهان مجازات اعدام برای این پنج جوان بسیجی نبوده و نیستم...اما تبرئه این 5 جوان و اعلام بی گناهی آنها یعنی زدن مهر تائید بر جنایات اینچنینی...در خبرها آمده بود : " از آنجا که متهمین ادعا کرده اند قربانیان را با اعتقاد به مهدور الدم بودن به قتل رسانده اند دیوان عالی کشور حکم به تبرئه متهمین داد..."
نمیدانم چه چیزی باید به این نوشته اضافه کنم تا شما را متوجه عمق فاجعه ای بکنم که هر لحظه بیشتر سایه اش را بر سر ما میاندازد...حکومت با این حکم عملا چراغ سبزی نشان داد به گروه های فشار و تند رو و افراطی در جامعه...فکرش را بکنید...یک زن و شوهر جوان به خاطر ظن یک عده جوان بسیجی با طرح نقشه قبلی به مسلخ برده میشوند و کشته می شوند و بعد متهمین از آنجا که با اعتقاد به مهدور الدم بودن قربانیان جنایت کرده اند بی گناه شناخته می شوند...!اصلا باور کردنی نیست...به کجا میرویم و چه روزهایی در انتظار ماست را من نمیدانم...اصلا دلم نمیخواهد از خانه بیرون بیایم...حالم از روزنامه ها به هم میخورد...این روزها صفحات روزنامه ها پر است از لکه های خون...چند وقت پیش حکم اعدام نوجوانی 18 ساله که در 15 سالگی و در یک نزاع کسی را به قتل رسانده بود اجرا شد...و امروز مسببین چنین جنایاتی بیگناه معرفی می شوند...روزهای سیاه تری در انتظار ماست...میخواهم در چهار دیواری خودم بمانم و فارغ از اینهمه سیاهی که بیرون در جریان است موتزارت گوش کنم...آنها نمیتوانند زندگی من را خراب کنند...من به آنها چه کار دارم...؟من متعلق به دنیای آنها نیستم...
بیرون این دیوارها گاوهای نر را رها کرده اند...مردم با هیجان و لذت اخبار روزنامه ها را دنبال میکنند...هر خنجری که فرود می آید و هر طنابی که به دور گلویی محکم میشود تضمین می کند فروش یک روزنامه را...میخواهم از اینجا دور شوم...آنقدر دور که دیگر بوی خون را نشنوم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:44  توسط شراگیم زند  | 

اینگونه که پیش می رود اگر فردا کاشف به عمل بیاید که  " لودویک ویتگنشتاین" از مقلدین "آیت الله ملا علی قارپوزآبادی" بوده است نباید زیاد تعجب کرد...! ما این علمای شیعه را خیلی دست کم گرفته ایم...یادتان رفته است علامه جعفری در مکاتباتش با برتراند راسل چطور این آقای به اصطلاح فیلسوف را به چالش کشیده بود و به قول معروف فتیله پیچش کرده بود؟ هنوز جوهر آن نوشته ای که در مورد آن نامه نگاریها <a href="http://www.sharagim.net/2006/12/post_80.html">نوشته بودم</a> خشک نشده که دست خدا این بار از آستین "اینشتین" در آمد و محکم زد پس کله ی من بی دین وطن فروش...!
این بار قضیه خیلی بیخ دار تر از ماجرای مکاتبات "برتراند راسل" و "علامه جعفری" ست...گویا اخیرا "پرفسور ابراهیم مهدوی" نامی(که البته ما اسم ایشان را به شش زبان زنده ی دنیا سرچ کردیم و اثری از آثار این جناب در اینترنت نیافتیم) یک روز داشته برای خودش در خیابانهای لندن قدم میزده که تصادفا وارد یک مغازه عتیقه فروشی می شود و پاکت نامه ای توجهش را جلب میکند : پشت پاکت آدرس گیرنده و فرستنده نامه به ترتیب زیر نوشته شده بود :

فرستنده :
ایالات متحده امریکا – نیوجرسی – پرینستون – دانشگاه پرینستون – گروه فیزیک – آلبرت اینشتین

گیرنده :
ایران – قم – حوزه علمیه – برسد به دست آیت الله بروجردی!

(تو را به خدا حالا نیایید گیر بدهید که آیت الله بروجردی مقیم نجف بوده و سوتی داده ای و از این حرفها...اگر آدرس اشتباه نبود که نامه سر از آن عتیقه فروشی در لندن در نمی آورد و احتمالا توی صندوقخانه ی نبیره ی آقای بروجردی توی سامراء خاک میخورد الان !)

خلاصه این جناب پرفسور ما که اصلا معلوم نیست پرفسور چه چیزی بوده نامه را باز میکند و میخواند و میبیند به به...اعتراف نامه اینشتین هست به جهل خود و علم علمای شیعه و اینکه نظریه نسبیتش را از روی دست علمای اسلام و در راس آنها علامه مجلسی! کپی برداری کرده است و خلاصه خوب چیزیست و میشود با این نامه دهن مخالفین اسلام را سرویس کرد...پرفسور همانجا دست میکنند در جیبشان و پول نامه که چیزی حدود سه میلیون دلار!! بوده را حساب میکند و البته چون یک مقدار کم میاورد از رفیقش توی شرکت بنز! هم یک مقداری قرض میکند و اینطور میشود که یکی از بزرگترین اسناد تاریخ که نشان دهنده ی حقانیت مذهب تشیع علوی ست از دست آن عتیقه فروش یهودی خائن خارج میشود و به چنگال مسلمین میفتد...برای اینکه شما دقیقا در جریان عظمت همچین اتفاقی قرار بگیرید متن کامل خبر را بدون کم و کاست و عینا به نقل از <a href="http://hozeh.tebyan.net/tebnews/seenews.php?newsid=6303">خبرگزاری حوزه علمیه قم</a> (که از نظر معتبر و موثق بودن و نیز دقت و بی غرضی از هیچکدام از خبرگزاریهای معروف دنیا کم ندارد) بخوانید : 
 
<em>" آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ
Die Erklarung - von: Albert Einstein - 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.
این رساله درحقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی(فوت1340ش
=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش)و...ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده)تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی"نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول
معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی)که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - اینشتین نظریه ی اخباریون شیعه را( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... .
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها یاد کرده با لفظ"حسابی عزیز"..........................................................
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است...همکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی - توسط دکتر عیسی مهدوی( برادر دکتر ابراهیم مهدوی)- و توام با تحقیق و ارائه ی منابع  مذکور در متن(توسط اینجانب) میباشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است...اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود... "</em>

قضیه شوخی بردار نیست ها...یعنی خیلی اتفاق مهمی ست...ببینید...یک وقت شک نکنید که ممکن است کل این ماجرا چیزی شبیه ماجرای آن نامه چارلی چاپلین به دخترش باشد که بعد گندش در آمد که نویسنده نامه یک روزنامه نگار بی نمک و بی معنی ایرانی بوده است...این دیگر مو لای درزش نمیرود...به دلایل زیر :
1- این نوشته در یک سایت خبری منتشر شده است و همانطور که مطلع هستید فاسد ترین خبرگزاریها هم به خاطر رعایت اخلاق حرفه ای اجازه ی دخل و تصرف در خبر و یا نشر اخبار دروغ را ندارند...خبرگزاری حوزه علمیه قم که دیگر جای خود دارد.
2- اسم مقاله ی مورد نظر کاملا مشخص است و حتی به زبان انگلیسی هم نوشته شده است و خودتان میتوانید با سرچ کردن در اینترنت متوجه شوید که استکبار جهانی نگذاشته است هیچ اثری از چنین مقاله ای در هیچ منبع خبری و یا سایت و یا وبلاگی یافت شود و همین دلیل بر حقانیت این مقاله است.
3-  سال نوشتن مقاله هم کاملا مشخص شده است!
4- این نامه توسط «مترجمین محرمانه شاه ایران»!! که همگی افراد کاملا شناخته شده و موجهی هستند و مو لای درزشان نمیرود و میتوانند به درستی این نامه گواهی بدهند به فارسی ترجمه شده است!
5- اینشتین در این مقاله معاد جسمانی را از نظر فیزیکی اثبات میکند و فرمولها و محاسباتی که در ادامه نامه آمده نشان دهنده اصالت نامه است چون چنین محاسبات پیچیده ای به جز شخص اینشتین نمیتواند کار شخص دیگری باشد!
6- اینشتین در این نامه نشان میدهد به شدت ذهنش درگیر بحث ملاصدرا و بحثهای حوزوی ست و با گفتن اینکه : " حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند.." حمایت قاطع خود را از " اخباریها " اعلام میکند (حالا اینکه "اخباریها" چه کوفت و یا فرقه ای هستند را احتمالا فقط باید بچه ی حوزه باشی تا بدانی!)...اینشتین عملا با این کار طلبه های جوان را تشویق به این میکند که اختلافات فقهی و فلسفی و باند بازی را در حوزه کنار بگذارند...(حتی شایعاتی وجود دارد که در قسمتهایی از نامه که به طرز مرموزی ناپدید شده اما به رویت پرفسور ابراهیم مهدوی رسیده است اینشتین به صراحت اعلام کرده که برادران حوزه ی علمیه قم بسیار فهمیده تر از همتایان خود در نجف هستند!)
7- اینشتین همواره در این نامه از آیت الله بروجردی با عنوان "بروجردی بزرگ" یاد میکند ولی همتای خودش که پرفسور حسابی باشد را "حسابی عزیز" مینامد...این نشان میدهد که رابطه اینشتین با بروجردی رابطه استاد و شاگردی بوده است و رابطه اش با پرفسور حسابی یک رفاقت معمولی!
8- این نامه به هر حال وجود داشته است چون جناب پرفسور مهدوی و یکی از اعضای شرکت اتوموبیل بنز! سی میلیون دلار (که پول کمی نیست) برای خریدن آن به یک عتیقه فروش یهودی جرینگی داده اند...! مگر میشود به خاطر یک نامه جعلی یا خیالی آدم عاقل سی میلیون دلار بدهد؟
9- خداوکیلی این یکی دیگر مو لای درزش نمیرود...ببینید...دستخط اینشتین توسط رایانه چک شده و تائید شده که کار خودش بوده است...خیلی آدم باید احمق باشد که به صحت چنین نامه ای که کامپیوتر هم تائیدش کرده است شک کند!(حالا اینکه این تطبیق و آنالیز دستخط کی و کجا و با چه ابر رایانه ای صورت گرفته را باید بروید از آقای پرفسور مهدوی بپرسید – البته به شرطی که بتوانید پیدایش کنید! - )
10- اصل نامه وجود دارد و میتوانید تشریف ببرید لندن و آقای پرفسور مهدوی و یا برادرشان دکتر عیسی مهدوی را پیدا کنید و در معیت ایشان بروید به اداره ی امانات و با چشمان کور شده تان خودتان نامه را ببینید...برای پیدا کردن آدرس و یا شماره تلفن از این دو برادر دانشمند و بزرگوار مقیم انگلستان هم بیخود اینترنت را شخم نزنید...چیزی پیدا نمی کنید...یک نوک پا تشریف ببرید قم و از خبرگزاری حوزه علمیه قم  آدرس ایشان را بگیرید!
 
 پ.ن: میدانید چه چیزی من را به این نوشته هدایت کرد؟کامنت شماره 150 پست قبلی با این مضمون :

بايد با خواندن چنين مطالبی احساس شرم کنی و برايت زمين دهان باز کند.بجای ولگردی اگر کمی مطالعه علمی داشته باشی دچار نخوت و جهالت نميشوی. لينک زير مشتی از خروار است.فعتبرو يا اولل ابصار:
http://hozeh.tebyan.net/tebnews/seenews.php?newsid=6303

من اعتراف میکنم بعد از خواندن مطالب مستند و متقن ایشان که نشان دهنده دید علمی بالای ایشان</a> است (یعنی استناد به یک خبر مجعول و بیشتر طنز آمیز در خبرگزاری حوزه علمیه!) به شدت دچار احساس شرم شدم و تصمیم گرفتم باقی عمر به جای مطالعه علمی به ولگردی مشغول شوم... الان هم از ولگردی آمده ام و کمی خجالتم ریخته است...گفتم بیایم چند خطی بنویسم تا اولی الابصار حساب کار دستشان بیاید!
پ.ن: برای اولین بار در تاریخ وبلاگ نویسی جمله تخته سیاه را همزمان با گذاشتن مطلب جدید تغییر نمیدهم...حیف است...دقیقا همان چیزیست که باید به بعضی ها در این لحظه گفته شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:43  توسط شراگیم زند  | 

تا حالا فکر کردین خز ترین و جواد ترین ماشینی که بشه تصورش رو کرد باید چه ویژگیهایی داشته باشه؟البته من زیاد توی نخ ماشین و این چیزا نیستم و احتمالا شماها بهتر از من میتونین یه ماشین سوپر جواد رو توصیف کنین...اما ذهنیت من اینه...یه پیکان جوانان گوجه ای مدل 56 با لاستیک پهن دور سفید که کمکهاش رو هم خوابونده باشن...این میشه بیس یک ماشین جواد...اما مهمترین قسمت زلم زیمبو ها یا همون تزئینات این ماشینه...اول که باید با خط درشت و سفید پشت صندوق عقبش چند تا شعر یا جمله قصار مکش مرگ ما از عارف فقید حاج جواد اصل ساوجبلاغی و یا شاعر بزرگ قاسم دره گوزی نوشته باشن...متن مورد نظر اگه شعره حتما باید از نظر وزن و قافیه توی آفساید باشه و اگه جمله قصاره باید حتما موضوعش یا رفاقت و دوستی باشه یا مادر...! (دقت کنید که جملات قصاری با مضمون یار و معشوق  و یا نوشته هایی برای رفع چشم زخم مختص راننده های بیابون و ماشینهای سنگینه و یه جواد واقعی و آگاه هیچوقت از این مدل نوشته ها داخل شهر استفاده نمیکنه)
مثلا به این شعر دقت کنید:
"آخرش میام یه روزی حاجتمو ازت می گیرم...میام تو بین الحرمین برات میمیرم..."
و یا این جمله مختصر و مفید و بسیار گویا که می فرماید: "رفیق بی کلک مادر" !
به هر حال یه ماشین اینچنینی در اصل یه بیلبورد متحرکه که جهان بینی و مرام راننده ش رو باید بشه از روی نوشته هاش از 500 متری به روشنی تشخیص داد...راننده های چنین ماشینهایی ذهنتیتشون اینه که مثلا یه روزی پشت چراغ قرمز که ایستادن و تو عالم خودشونن یه دفعه یکی تق تق بزنه به شیشه و وقتی شیشه رو میدن پایین ببینن که یه خانوم خوشگل و متشخص که در اصل راننده ی پرادوی پشت سری هست گریه کنان خودش رو از همون لای پنجره میندازه توی آغوششون و کاشف به عمل میاد که مثلا با خوندن یه شعر مثل این " بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع...عشق آمد و گفت من بی سوادم! " عاشق مرام و نکته بینی راننده شده...!
برای چنین ماشینهایی داشتن آرم بنز و یا بی ام دبلیو هم مفید واقع میشه و در اصل فلسفه این کار برمیگرده به اینکه طرف احتمال میده از اونجا که خیلی ماشین رو دستکاری کرده ممکنه یه عده فکر کنن طرف واقعا بنز یا بی ام دبیلو سواره...!
حالا دیگه نمیخوام وارد جزئیات بشم و از تیپ راننده که حتما باید کاپشن خلبانی و شلوار شیش جیب بپوشه و پشت مو گذاشته باشه و یا حمیرا گوش دادنش و یا تزئینات داخلی ماشینش چیزی بنویسم...اینا رو نوشتم که به مساله اصلی برسم...
به اعتقاد بنده بعضی وبلاگها شباهت بسیار فجیعی با بعضی ماشینها دارن...دقت کردین؟
مثلا فکر کنین اسم وبلاگ طرف "محسن تک ستاره ی اهواز"ه ...آدرسشم مثلا اینه دبلیو دبلیو دبلیو دات محسن خفن دو هزار و شیش دات پرشین بلاگ دات کام...یا مثلا فکر کنین اسم وبلاگ طرف اینه : "دل به چشمای تو بستم اما تو دلمو شکستی!"
سوای اسم و آدرس، بعضی وبلاگا رو که باز میکنی یه دفعه انگار قیامت میشه...یارو هر تکنیکی توی وب بوده به کار برده که بر جذابیتهای سمعی و بصری وبلاگش اضافه کنه...اول که یه کادری برات باز میشه با این مضمون که : " عزیزم اسم قشنگتو به من میگی؟ " و تو باید اسمت رو وارد کنی...بعد یه دفعه زمین لرزه میشه و تا سی ثانیه این وبلاگ همینطوری میلرزه برای خودش...بعد هنوز پس لرزه ها تموم نشدن که یه اهنگ جک و جواد شروع میشه برای خودش پخش شدن...بعد یه پیرمرد پرنده  مثل جن ظاهر میشه و برای خودش شروع میکنه به حرف زدن و هی از بالای مونیتور میره پایین مونیتور و بالعکس...میای ماوس رو تکون بدی دنبال کون پوینتر یه عالمه آت و آشغال و زلم زیمبو میاد این ور اون ور...بعد همینجوری از یمین و یسار و بالا و پایین صفحه وبلاگ نوشته های آنچنانی (تقریبا مشابه همون چیزایی که پشت بعضی ماشینا میخونیم) شروع میکنن به رژه رفتن...بعد رقص نور و آتیش بازی شروع میشه...خلاصه آش شله قلمکاریه برای خودش...بعد از گذشتن از این هفت خوان رستم میای بری مطلب طرف رو بخونی میبینی یارو نیم خط نوشته چهار خط از این صورتکها و گل و بته هم پشت بندش گذاشته...حالا همون نیم خط فکر میکنین چی هست؟  یا یه تک بیت عاشقانه از حمیراست یا یه جمله عارفانه از کتاب پائلو کوئلیو...یارو خیلی دیگه دمش گرم باشه و مخی باشه برای خودش مثلا چند خط به این مضمون نوشته : " به تو گفتم که دوستت دارم...اما تو به من خندیدی و حرفم را نفهمیدی...و من در تنهایی خود سوختم...ای خدا...عاشقان را غم نده" یا مثلا : " دوستای خوبم...من امروز عاشق شدم...خیلی خوشحالم...این جمله رو تقدیم میکنم به وجیهه ی عزیز تک سوار بی همتای غلبم که بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوستش دارم : "بر سر در غلبم نوشتم ورود ممنوع...عشق آمد و گفت من بی سوادم..." (این جمله رو کجا خونده بودیم؟)
البته دقت کنید این جمله ی توی گیومه با فونت 64 بولد و به رنگ زرشکی (ترجیحا چشمک زن!) نوشته میشه...اینجور وبلاگا معمولا کامنت هاشون هم خوندنیه... : " سلام...وبلاگ پر از مهر و عطوفتت را دیدم...به کلبه ی تنهایی من هم سر بزن " (حالا کلبه تنهایی طرف هم یه چیزیه شبیه همین فقط یه کم رنگ بندیش فرق داره!) یا مثلا: " دوست عزیز...حرفهایت از دل برآمده بود و لاجرم بر دل نشست...بی اختیار بعد از خواندن نوشته هایت اشکهایم سرازیر شد...من هم زمانی عاشق بودم...اما حالا...چه بگویم؟ به کلبه ی ویرانه ی من هم سر بزن و به من بگو که چرا زیبا رویان اینقدر بی وفایند؟ " (دقت کنید
اینها که توی کلبه های هم کامنت میذارن همه از صنف کلبه دار ها هستن) یا مثلا یکی دیگه این مدلی مینویسه "خدا قوت...یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...عشق خیلی خوبه...امیدوارم همه جوونها به عشقشون برسن...خدا رو هم فراموش نکنن...به کلبه ی عشق منم سر بزنن...یا حق" (این بچه باحالشون بود و حتما باید ته نوشته هاش یا حق رو بنویسه)
بعد از همه این ماجراها که دیگه دیوانه شدی و میخوای وبلاگه رو ببندی و خلاص بشی ضربدر رو که میزنی به جای بسته شدن وبلاگ یه کادری ظاهر میشه با این مضمون : " از این که به کلبه تنهایی من اومدی ممنونم" و بعد تو در حالی که توی دلت میگی گور بابات خندیدی که ممنونی و اوکی میکنی دوباره یه کادر دیگه ظاهر میشه با این مضمون: " بازم پیش من بیا و به درد دل هام گوش کن" تو توی دلت باز میگی ارواح عمه ی پتیاره ت...! همین یه بار که اومدم برای هفت پشتم کافی بود  و باز اوکی میکنی (یعنی ناچاری که اوکی کنی والا کادره بسته نمیشه!) و دوباره یه باکس دیگه باز میشه که : " یادت نره ها...منتظرتم " و تو در حالی که داری فوحش زیر شکم حواله ی بستگان طرف میکنی بازم اوکی میکنی بلکه بتونی خلاص شی از دست این مصیبت که بازم یه کادر دیگه میاد که : " این دفعه اومدی نظر یادت نره قشنگم " و این ماجرا همینجور ادامه پیدا میکنه و تا تو هفت جد آباد طرف رو توی دلت پشت و رو نکنی ول کن معامله نیست و بالاخره بعد از ده دوازده تا کلیک میتونی خودت رو نجات بدی...!
حالا همه اینا رو گفتم که یه چیزی بهتون بگم یه کم بخندین...یه وبلاگر از خدا بی خبری که تقریبا 80 درصد ویژگیهای گفته شده رو داشته و داره اومده پیش خودش گفته چی کار کنم و چی کار نکنم که آمار ویزیتور هام یه کم بره بالا و از صنف غیر کلبه دارها! هم بیان مطالبم رو بخونن و نظر بدن و بعد از کلی فکر کردن دیده هرچی بنویسه میشه تو مایه های " بچه ها امروز من عاشق شدم " و " بچه ها امروز من فارغ شدم! "  و چاره ی کار رو توی این دیده که بیاد توی وبلاگای از ما بهترون و مطالبشون رو با اشاره ی یک کلیک کپی کنه و با اشاره ی یک کلیک دیگه پیست کنه توی وبلاگش و به اسم خودش منتشر کنه و به قولی یک شبه ره صد ساله رو بره...این وسط قرعه ی فال به نام من بیچاره زدند و مطالب ارزشمند من سر از <a href="http://www.maniooops.blogfa.com/">وبلاگ جواد ایشون</a> در آورده...! فکر کنین مثلا موتور لامبورگینی رو برداری بری بذاری جای موتور یه پیکان جوانان گوجه ای...!الان ایشون یه وبلاگی داره با بدنه و قالب پیکان جوانان گوجه ای با کمکهای خوابیده و لاستیک دور سفید و تزئینات آنچنانی و موتور یه لامبورگینی 6000 سی سی...! من اصلا موندم چطور یه همچین بدنه ای میتونه یه همچین موتوری رو تحمل کنه...! قاعدتا وبلاگش باید هنگ کنه و اصلا بالا نیاد...! البته ایشون یه ناخونکی هم به وبلاگ خارخاسک هفت دنده هم زده (این کارش تقریبا معادل چپوندن موتور زانتیا توی دل پیکان جوانانه!) و ایشون هم بی نصیب نموندن از این سرقت ادبی...!
جالب اینجاست که یه نفری هم پیدا شده توی کامنتها و عاشق این آقا شده و همینجور تند تند داره قربون صدقه ش میره که تو چقدر آگاهی و چقدر خوب مینویسی و قربونت برم من و از این حرفا...من بیشتر نگران اون دخترم...!یعنی اون من رو با کسی که مطالب من رو داره به اسم خودش منتشر میکنه عوضی گرفته...به قول سهیل فک کن!! ...نه اینکه آدم حسودی باشما...ولی واقعا هرجوری حساب کنین اون دختره قانوناً و وجداناً باید به من پا بده و قربون صدقه ی من بره نه اون مرتیکه...!
البته این آقا یه جاهایی زحمت کشیده و فسفر سوزونده و یک دخل و تصرف هایی هم توی متن من داده...این رو نمیشه منکرش شد...مثلا اون مطلب " <a href="http://www.sharagim.net/2006/10/post_93.html">پیش به سوی قلعه حسن خان</a>" بود که نوشته بودم...این آقا کلی ابتکار به خرج داده و دیده قلعه حسن خان جای بی کلاسیه و کلاس وبلاگش میاد پایین و عنوان مطلب رو اینجوری عوض کرده : " پیش به سوی زیبا شهر " و توی متن هم هرجا قلعه حسن خان بوده رو کرده زیبا شهر و هرجا "سرآسیاب ملارد" بوده رو کرده "طباطبایی"
...آبرو داری کرده بچه م...!:)
بامزه ترین قسمت ماجرا اینجاست که اولا ایشون کلیک راست رو روی صفحه وبلاگشون غیر فعال کردن که کسی نتونه نوشته های وبلاگشون رو بدزده و به اسم خودش منتشر کنه و در ثانی زیر وبلاگشون شما با این جمله گهر بار مواجه می شید که :
<strong>کپی برداری از مطالب بالا فقط با ذکر منبع مجاز می باشد</strong>!

پ.ن : قضیه اونقدرها برای من مهم و جدی نیست...یعنی بیشتر بار طنز دارد تا اینکه باعث ناراحتی ام شود...فقط از این می سوزم که چرا یک همچین وبلاگ در پیت و جوادی باید خودش را به جای من جا بزند؟ همه را برق می گیرد ما را چراغ نفتی...!:(

پ.ن: در آخرین لحظات که مطلب زیر چاپ بود مطلع شدم جناب مانی خان وبلاگش رو بعد از رسوایی اخیر حذف کرده...خیلی حیف شد...واقعا باید آن وبلاگ را با آن مشخصات می دیدید...عصاره ی کامل یه پیکان جوانان گوجه ای بود....!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:42  توسط شراگیم زند  | 

اوضاع خیلی بدی ست...حوصله خودم را هم ندارم...واقعا آدم بدی شده ام...یکی از بهترین دوستانم دیروز پیش من آمد و گفت که به مشکل مالی برخورده است و نیاز مبرم به سیصد هزار تومان پول دارد...پول داشتم اما به او قرض ندادم...به او گفتم که پول دارم اما قسم خورده ام که دیگر به کسی پول قرض ندهم...برایش ماجرای پول قرض دادنم را گفتم...گفتم که دو سال پیش یکی از دوستانم پانصد هزار تومان پول زبان بسته من را گرفت که یکماهه پس بدهد و نشان به آن نشان که هنوز نصف پول را هم پس نداده است...دو سال است که دارم پول خودم را ذره ذره از او گدایی میکنم...! گفت یعنی تو به من اعتماد نداری؟ گفتم چرا...اما به آن رفیق سابقم هم اعتماد داشتم که پولم را دو دستی تقدیمش کردم...!
من یک زمانی به نظرم رذیلانه ترین کار این بود که آدم پولش را توی بانک بگذارد و بعد یکنفر نیازمند از او کمک بخواهد و او ترجیح بدهد پولش توی بانک باشد تا اینکه با قرض دادن آن برای مدتی محدود گرفتاری همنوعش را بر طرف کند...آن روز اولی که دوستم آمد و از من پانصد هزار تومان قرض خواست بدون ذره ای تردید و بلافاصله پولم را به او قرض دادم تا گرفتاریش برطرف شود...خوشحال بودم از اینکه توان این را دارم که به دوستم کمک کنم...پیش خودم فکر میکردم چقدر احمقانه و رذیلانه است اگر ترجیح بدهم پولم بلااستفاده توی بانک باشد و آنوقت بهترین دوستم مثل مرغ پرکنده لنگ پانصد هزار تومان پول باشد...!
این دوست من بزرگترین ضربه را به من زد وقتی قول و قرارش را با من زیر پا گذاشت...نه به خاطر پانصد هزار تومان پول...به خاطر اینکه آن شراگیم بخشنده و دست و دل باز را تبدیل کرد به یک شراگیم خسیس و گدا صفت که حساب ده شاهی اش را هم دارد...!
اعصابم واقعا به هم ریخت...یک دوست خوب را شاید برای همیشه از دست دادم...
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:41  توسط شراگیم زند  | 

من وقتی خونه ی خودم نیستم اصلا حس نوشتن ندارم...این چند خط رو هم برای این مینویسم که در تاریخ ثبت بشه...امروز روز سومی هست که در انزلی
مهمان اریک هستم...کلی خوش گذشته و کلی اتفاقات با نمک برامون اتفاق افتاده که جون میده برای نوشتن...اما واقعا حسش نیست...باشه طلبتون...! فردا صبح با دوچرخه م عازم آستارا هستم...شب آستارا خواهم ماند و بعد به سمت اردبیل و تبریز و بعد از اون به سمت خوی حرکت میکنم...هنوز در مورد مقصد سفرم مطمئن نیستم...شاید بزنه به سرم که از مرز رد بشم و به نخجوان هم یک سرکی بکشم...اما فعلا برنامه ام رفتن پیش خانواده داماد در خوی است...اگه برنامه را تغییر ندهم و همه چیز خوب پیش برود 4 یا نهایتا 5 روز دیگر خوی خواهم بود...احتمالا در چند روز آینده هوا بارانی و نامناسب است  و احتمالا سخت ترین قسمت سفرم رد شدن از گردنه حیران خواهد بود...!کوله ای که بسته ام بیش از حد سنگین و بزرگ است و دوچرخه ام هم باربند ندارد...میدانم طبق معمول به گه خوردن خواهم افتاد...ولی ترجیح میدهم فعلا به این چیزها فکر نکنم...از الان دلم دارد قنج میزند برای مناظر قشنگی که در پیش رو دارم...!جای شما را هم اگر دیدم دارد خوش میگذرد خالی میکنم...
از اریک برای این سه روز خوبی که با هم بودیم ممنونم...در اولین فرصتی که بتونم در ادامه همین نوشته وضعیت سفرم رو مختصر و مفید گزارش خواهم داد...

<strong>قسمت دوم : حسب حالی از آستارا</strong>
اوضاعم خراب است...دیشب حوالی ساعت 10 شب به آستارا رسیدم...وحشتناک بود...تمام طول مسیر بارندگی و بوران بود...اصلا تصور هم نمیکردم هوا اینقدر بد باشد...160 کیلومتر جهنمی را رکاب زدم...! حتی یک نقطه خشک هم در تمام بدنم وجود نداشت...تمام محتویات داخل کوله ام و لباسهایی را هم که همراه داشتم خیس شده بود...فکر کنم وزنم حدود دو برابر زمانی بود که راه افتاده بودم...افتضاح بود...باران را میشود تحمل کرد...اما این اسمش باران نبود...معجونی بود از باران و دانه های ریز یخ که سوار بر باد مثل شلاق به سر و رویم میخورد...تمام طول مسیر همین آش بود و همین کاسه...ماشینهایی که از کنارم رد میشدند آنقدر گل و لای به سر و رویم پاچیده بودند که نصفه شبی هرجا که میرفتم بهم اتاق نمیدادند...حق هم داشتند...چه کسی حاضر است به یک توده گل همراه با کمی آدم اتاق بدهد...!؟ دست آخر یکی از مسافرخانه دارها دلش سوخت و یک اتاق به من داد و اجازه داد از حمام مسافرخانه اش هم استفاده کنم...باورتان نمیشود اگر بگویم نمیتوانستم دکمه های جلیقه و شلوارم  را باز کنم...کاملا بی رمق شده بودم و دستانم از شدت سرما و خستگی اصلا حس نداشت... تا اخر عمرم مدیون صاحب آن مسافرخانه هستم...از همان سر شب میدانستم تب میکنم...اصلا میلی به غذا نداشتم...کمی آب میوه و یک کمپوت به همراه چند تایی قرص تب بر خوردم و خوابیدم...صبح حوالی ساعت 10 که چشمم را باز کردم هنوز بدنم سنگین بود و کمی هم تب داشتم...باران همچنان به شدت ادامه داشت...اخبار هوا شناسی گفته بود که تا آخر هفته نیمه غربی و شمال غربی ایران بیشترین میزان بارندگی را خواهند داشت...این هم شانس من است...نه آنقدر دیوانه بودم که بخواهم ادامه دهم و نه توان آن را داشتم...وقتی کنار دریای خزر برف و بوران است و سرمایش آدم را بی حس میکند تکلیف گردنه حیران و اردبیل و تبریز معلوم است...تصمیم گرفتم خودم را دشمن شاد کنم و  همانجا اتوبوس بگیرم و برگردم به تهران...بگذار بگویند شراگیم کم آورد...خب حقیقت هم این است که کم آوردم...!حوالی ظهر از مسافرخانه بیرون زدم و بعد از خوردن یک ناهار مختصر داخل یک کافی نت چپیدم و الان هم اینجایم و اینها را دارم برایتان مینویسم...احتمالا اگر وسیله پیدا کنم امشب تهران خواهم بود...فعلا دست به نقد این چند خط را داشته باشید تا وقتی رسیدم به تهران اگر دل و دماغش را داشتم مشروح خبرها را به سمع و نظر گرامیتان برسانم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:40  توسط شراگیم زند  | 

سر شب <a href="http://www.soheil1351.persianblog.com">سهیل</a> آمد اینجا و تازه نشسته بودیم و به اصطلاح هنوز کونمان درست و حسابی گرم نشده بود که موبایل سهیل زنگ زد...خانم ب دوست  سهیل بود...این خانم ب یک خانوم خوشگل و نسبتا محترمیست که شاید وصفش را در وبلاگ سهیل خوانده باشید...این خانوم حدودا سی و سه ساله است و گرچه شغل اصلی اش بیزینس است و برای خود شرکت و تشکیلاتی دارد اما کار جانبی و به نوعی سرگرمی اش انرژی درمانی و کارهای متافیزیکی ست و بعضا با هماهنگی با بیمارستانها و مراکز پزشکی کارهای درمانی نیز انجام میدهد...خلاصه قرار شد با سهیل کاسه کوزه مان را جمع کنیم و برویم خانه خانم ب و به اصطلاح دور هم باشیم و شامی بخوریم و فیلمی ببینیم...!
خانه خانم ب یک آپارتمان نقلی بود در یکی از فرعی های خیابان جردن...خانم ب را قبلا یکی دو بار دیده بودم و بعد از سلام و تعارفات اولیه نشستیم و از هر دری حرف زدیم تا اینکه بحث به متافیزیک و انرژی درمانی کشید...خانم ب ادعا میکرد میتواند با انرژی دادن به افراد آنها را زیر و زبر کند و یا بیماریها و دردهای آنها را تخفیف دهد و سهیل برای خانم ب توضیح داد که شراگیم به این چیزها اعتقادی ندارد و ادعا میکند که یک انسان خردگرا ست و برای اثبات حرفت باید ضرب شستی به او نشان بدهی...خانم ب هم نگاه عاقل اندر سفیهی توام با کمی چاشنی تهدید به من انداخت انگار که میگوید "آدمت میکنم!" و قرار شد بعد از خوردن شام و دیدن فیلم ما را حسابی انرژی تپان کند و خلاصه به من ناباور نشان دهد که یک من ماست چقدر کره دارد...! حالا ما را میگویی توی خانه ی غریب کمی ترس هم برمان داشته بود و در دل  گفتیم نکند واقعا راست باشد و این خانم ب با همدستی سهیل نصفه شبی ما را سوسکی چیزی کنند و یا لااقل بیهوشمان کنند و کلیه ملیه هایمان را در بیاورند و ببرند بفروشند...! واقعا جو وحشت انگیزی بر خانه حاکم شده بود...احساس میکردم نگاههای خانم ب و سهیل به من تغییر کرده و امشب من احتمالا  موش آزمایشگاهی مراسم انرژی چپانی شان خواهم بود...خانم ب هم نامردی نکرد و موقع انتخاب فیلم ترسناکترین فیلم تاریخ سینما را انتخاب کرد...فیلم "درخشش" با بازی هولناک جک نیکلسون...!این فیلم به خودی خود از آن فیلمهاییست که آدم در شرایط کاملا روتین هنگام دیدن آن پاپیون میکند وای به وقتی که بخواهی نصفه شب این فیلم را در خانه ای غریبه که صاحب آن قرار است تا ساعاتی دیگر تو را با عالم متافیزیک ارتباط دهد ببینی...!
خانم ب حین تماشای فیلم دائم به قول  سهیل حرفهای خفن خولی! میزد که مثلا این جای زخم را میبینی روی دستم...؟چند روز پیش یک بنده خدایی را داشتم بهش انرژی میدادم یکدفعه اور دوز کرد و افتاد به جانم و اینجور کارها شوخی بردار نیست و ممکن است به خودت یا دیگران صدمه بزنی و امشب هم به تو توصیه میکنم بیخیال انرژی گرفتن بشوی چون اگر دچار حالتهای هیستریک و حمله های عصبی بشوی حتما باید سه چهار مرد قوی هیکل باشند که بتوانند کنترلت کنند والا ممکن است بلایی سر خودت یا ما بیاوری...من هم که این حرفها توی کتم نمیرفت گفتم شده سهیل با چاقو بالای سر من بایستد باید همین امشب من این نیروی متافیزیکی را تجربه کنم و من هم نوشته میدهم و امضا میکنم که خونم پای خودم است و اگر یکدفعه زامبی شدم!!  سهیل میتواند با چاقو  من را بزند...!
آنقدر خانم ب با اطمینان از انرژی دادن و متافیزیک صحبت میکرد که کم کم من هم داشت باورم میشد و هروقت خانم ب میرفت مثلا نسکافه ای چیزی بیاورد من به سهیل با ایما و اشاره میگفتم جان سهیل خودت چنین چیزی را تجربه کرده ای؟ و آیا راست است؟ و سهیل هم خیلی قاطعانه می گفت که واقعا چیزهایی هست و من همیشه موقع انرژی گرفتن در فلان جایم احساس درد میکنم و نمیدانم آپاندیسم عود میکند و فتقم باد میکند و قس علی هذا...!
خب حق بدهید که من در چنین جوی و بعد از این بمباران سنگین روانی کمی در باورهایم مبنی بر نفی متافیزیک متزلزل شوم و خودم را در نقطه ی عطف بزرگ زندگی ام ببینم...!
دردسرتان ندهم...فیلم هم تمام شد و حوالی نیمه شب بالاخره مراسم انرژی تپانی آغاز شد...خانم ب از من خواست که آرام روی صندلی ام بنشینم و چشمهایم را ببندم و البته قبلش از من پرسید دوست داری دهنده باشی یا گیرنده...از آنجا که نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیافتد و در ذهنم هر اتفاقی را مد نظر قرار میدادم ترجیح دادم احتیاط کرده و علی الحساب دهنده نباشم...! ما که شانس نداریم...گفتم اگر یکوقت چشم باز کنم و سهیل را در حال هتک حرمت!! خود ببینم دستم به جایی بند نیست و خانم ب هم میگوید خودت گفتی که میخواهی دهنده باشی...! به هر حال اینطور بود که سهیل دهنده شد و من گیرنده...سهیل هم به فاصله کمی از من روی صندلی نشست و چشمهایش را بست...خانم ب بعد از کمی اس ام اس بازی اول به سراغ من آمد...عطر تنش را کاملا حس میکردم که نزدیک من ایستاده است ولی نمیدیدم چه کار میکند چون چشمهایم بسته بود...بعد از یکی دو دقیقه به من گفت چیزی احساس نمیکنی؟ من هم با کمال وقاحت گفتم نه...! چون واقعا چیزی احساس نمیکردم...خانم ب بعد به سراغ سهیل رفت و ندیدم و نمیدانم با او چه ها کرد و بعد از چند دقیقه که از سهیل پرسید چیزی احساس نمیکنی سهیل گفت نمیدانم در ناحیه فلان جا و فلان جایم درد دارم...!من آن موقع فکر میکردم این سهیل یا دارد فیلم بازی میکند و یا اینکه واقعا دارد زامبی میشود...!
 بعد دوباره خانم ب به سوی من آمد...اینبار دستش را احساس میکردم که با موهای سرم در تماس بود انگار که بخواهد دو دستی بزند توی سر من...!ولی من همچنان هیچ تغییری را احساس نمیکردم...خانم ب از من خواست کوچکترین احساس هایی که دارم را هم گزارش کنم...البته راستش من زیاد رویم نشد...چون یک بادی توی دلم از سر شام پیچیده بود که فکر میکردم کم کم طاقت ضبطش را دارم از کف میدهم...! اما در مورد آن حرفی نزدم...کمی هم پایم از نشستن بی حرکت روی مبل خواب رفته بود که آن را هم مسکوت گذاشتم...چون به هر حال من منتظر تغییرات خیلی مشهود تری از چنین امور پیش پا افتاده ای بودم...خانم ب که دید من نم پس نمیدهم با یک خنده ی موزیانه ای گفت که "هنوز باید خیس بخوری"...دقیقا این جمله را به همین نحو ادا کرد و باز رفت به سراغ سهیل...راستش من دیگر میترسیدم چشمهایم را باز کنم...این سهیل بس که گزارش از احساس درد در قسمتهای مختلف بدنش میداد حتم داشتم اگر چشم باز کنم با یک موجود دگردیسی شده به سبک فیلمهای ترسناک هالیوودی مواجه خواهم شد و یا لااقل می دیدم که سهیل با یکجفت دندان دراکولایی روی مبل نشسته است...!خانم ب بار آخر که به سراغ من آمد فکر کنم دیگر تمام نیروی جادوئیش را به کار گرفت چون خوب که به فعل و انفعالات درون بدنم دقیق شدم احساس کردم کمی هم جیش دارم...! ولی باز هم رویم نشد چنین موردی را گزارش کنم و در جواب خانم ب که مصرانه از من میخواست حتی کوچکترین احساسهایم را بیان کنم گفتم که هیچ احساس قابل عرضی ندارم... من واقعا نمیدانم چرا بدن سهیل برخلاف من که مثل یک گونی سیب زمینی روی مبل افتاده بودم و هیچ ارتباطی با هاله انرژی برقرار نمیکردم به این آزمایشات جواب مثبت میداد و حداقل نشانه های درد در نقاط مختلف بدنش ظاهر میشد...یک حدسی که زدم (و خدا من را ببخشد) این بود که این خانم ب از سادگی و شیدایی این سهیل ما  سوء استفاده میکند و هر از گاهی که به سمتش می رود یک جایی از بدنش را فشارکی میدهد یا نیشگونی میگیرد و سهیل هم طبیعتا از آنجا که پسر فوق العاده ساده ایست و مثل تخم چشمش به خانم ب اعتماد دارد اینها را میگذارد به حساب دردهای متافیزیکی...!
به هر حال بعد از حدود بیست دقیقه کلنجار رفتن خانم ب با گفتن اینکه گیرنده های من قفل شده اند (یا یک چیزی شبیه این) پایان مراسم را اعلام کرد و من با ترس و لرز چشمهایم را باز کردم و خوشبختانه بر خلاف انتظارم سهیل تغییر زیادی نکرده بود...!البته خانم ب گفت آدمهایی مثل من باید یک دوره مقدماتی را بگذرانند که نمیدانم چیچیشان باز بشود و بشود هاله انرژی را راحت تر به آنها منتقل کرد و قرار شد در فرصتی دیگر روی من بیشتر کار کند تا آماده ی پذیرش هاله انرژی بشوم...!
علی ایحال من که چشمم آب نمیخورد...اما واقعا شب خوبی بود...نمیدانم خانم ب اینجا را میخواند و کلا اهل اینترنت گردی هست یا نه...امیدوارم اگر اینها را میخواند از اینکه من جسارت کرده و وقایع دیشب را مطایبه آمیز نوشتم از من دلخور نشود...این خانم ب ی نازنین قطعا تواناییهای زیادی دارد...دختری در سن و سال او که بدون کمک دیگران و به تنهایی از صفر شروع کرده و  به همه چیز رسیده است (حداقل از نظر مادی) حتما انسان با قابلیت و فوق العاده ایست...!من در مورد انرژی درمانی چیز زیادی نمیدانم...نه میتوانم بگویم خرافات است و نه میتوانم قبول کنم که علم است...چیزی که مسلم است بر روی من چنین پدیده ای جواب نداد...حالا یا من آدم نرمالی نیستم و نیاز به این دارم که بیشتر رویم کار شود و یا اینکه چنین نیرویی اصلا وجود خارجی ندارد و صرفا یک تلقین درونیست که باعث میشود بعضا احساس کنیم که در ما تغییراتی در حال حادث شدن است!
به هر حال برای سهیل و دوست نازنینش بهترین آرزوها را دارم...:)
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:40  توسط شراگیم زند  | 

در این روزهای آخر سال میخواهم به شما خیر برسانم و جای تبریک و تشکرهای آبکی که این روزها بازارش داغ است یک مانیفست از خودم در بکنم که اگر به این مانیفست عمل کنید هم در دنیا خیر خواهید دید و هم اگر آخرتی وجود داشته باشد در آخرت...!
این مانیفست دو قسمت دارد...قسمت اول آن یک جمله بدیهی و بسیار بسیار ساده است :
" از حماقت دوری کنید! "
البته وقتی کسی پیدا شود و سوال کند "حماقت چیست؟" میفهمیم این جمله آنقدرها هم ساده نیست... همه ارزش این مانیفست وقتی مشخص میشود که سنگ محکی در اختیار داشته باشیم و بتوانیم با آن عیار حماقت باورها و رفتارهایمان را مشخص کنیم...چرا که به قول شاعر:
"اگر ز جمع جهان عقل منهدم گردد...به خود گمان نبرد هیچکس که نادان است!"
به هر حال من این سنگ محک را هم در قسمت دوم مانیفست در اختیارتان میگذارم...حالا اگر جرئت دارید باورها و رفتارهایتان را با آن بسنجید :
" تمام باورها و رفتارهای محیطی و محلی احمقانه است "
این قسمت دوم مانیفست نیاز به توضیح و تبصره دارد :
اولا که منظور از رفتار "رفتار باورمند" است...یعنی رفتاری که ریشه در اعتقاد و باور تو داشته باشد...مثلا آداب معاشرت (مثل دست دادن و یا روبوسی کردن) و رفتارهای روزمره مثل عادات غذایی خاص و مانند آن که در هر قوم و ملتی خاص همان قوم و ملت است شامل این مانیفست نمیشود...اما اگر اعتقاد داشته باشی که شروع کردن سال نو بدون هفت سین بدشگونی دارد و به خاطر جور کردن سین های هفت سینت در کوچه و خیابان دوره بیفتی این یک کار احمقانه است...یا نمونه واضح تر تمام رفتارهای مذهبی که به حقیقت آنها ایمان و اعتقاد داری...اگر این جهان آفریننده ای داشته باشد و این آفریننده عادل باشد هیچگاه نمی آید تمام امکانهای رشد و کمال و در نهایت رستگاری را در اختیار یک قوم و یا قبیله خاص قرار دهد...باورهای مذهبی به راحتی با این سنگ محک عیار حماقت بالایشان آشکار میشود...طرز کار با این سنگ محک اینگونه است که از خودمان بپرسیم اگر من در توکیوی ژاپن و یا سائوپائولوی برزیل به دنیا آمده بودم کدامیک از باورهایم را میتوانستم هنوز داشته باشم...بعد میفهمی که در آن صورت برای تو نه امامی بود که به آن دخیل ببندی و نه امامزاده ای وجود میداشت که از او حاجت بخواهی...محرم و عاشورا هم همانقدر احتمالا برایت تاثیرگذار بود که امروز در یک کتاب تاریخی تصادفا بخوانی که یک جنگ بین آزتکها و قبیله مجاورشان در آمریکای جنوبی هزاران سال قبل رخ داده است...!
این سنگ محک روی باورهای مذهبی واقعا خوب جواب میدهد...البته بعضی کسانی که مذهبی هستند واقعا توانایی شک کردن در اعتقاداتشان را ندارند...سهیل همیشه یک مناظره جالبش را با یک دوست مذهبی اش تعریف میکند که طرف برای مجاب کردن سهیل به حقانیت اعتقاداتش اینگونه او را خطاب قرار میدهد که : " گیرم که تو خدا رو قبول نداری...پیامبر رو هم قبول نداری...ائمه رو هم قبول نداری...قرآن رو که دیگه قبول داری! "
...از بحث دور نشویم...برای باورها و یا رفتارهای باورمند غیر مذهبی هم این فرمول کارایی دارد...مثلا احساسها و روابط عاشقانه را در نظر بگیرید...این یک حماقت است که باور داشته باشم دختر یا پسری که سر راه ما قرار گرفته عصاره ی همه ی خوبی ها و زیبایی هاست و آنقدر به این احساس پر و بال بدهیم که تصور زندگی بدون او برایمان بسیار مشکل و یا غیر ممکن شود...این یک احساس احمقانه است...با این فرمول احمقترین انسانهای روی زمین عاشق و معشوق هایی هستند که فکر میکنند دنیا خلاصه شده است در عشقشان...!
بگذارید قضیه را کمی باز کنم...حتما در زندگی شما کسی هست که مرد و یا زن رویاهای شما باشد...شاید خیلی از شما عاشق شده باشید و از عشقتان برای خود اسطوره ساخته باشید...واقعا فرآیند عاشق شدن چیست؟ چه چیز باعث میشود که ما احساس کنیم که کسی را چنان نیرومند دوست داریم که بدون او نمیتوانیم زندگی کنیم...؟
اگر از استثناءهایی مثل من!! که واقعا ارزش به دست اوردن و یا غصه خوردن برای از دست دادن را دارند بگذریم بقیه آدمها اکثرا در ردیف هم قرار دارند...سولماز عاشق مملی ست...احساس میکند مملی سرچشمه همه خوبیهای دنیاست و بدون او زندگی برایش غیر ممکن است...اگر مملی آن روز خاص تصادفا به شرکت سولماز اینها نمیرفت و اولین برخوردها و نگاهها و حرفها به وجود نمی آمد چه میشد؟...هیچی...سولماز عاشق یک گردن کلفت دیگر می شد ...! در دانشگاه دختر پسرها همینطور مثل پشکل عاشق هم میشوند...این که شیما و فرهاد هم را در دانشگاه دیدند و آشنا شدند یک اتفاق است...اگر شیما دو تا تست را پس و پیش زده بود اصلا هیچوقت فرهاد را نمیدید که بخواهد عاشق او شود...از اینها مسخره تر و رسوا تر عشقهای فامیلی ست...!
به شما قول میدهم که نیمه ی گمشده وجود ندارد...!اگر وجود هم داشت احتمال اینکه کسی نیمه گمشده اش را بتواند پیدا کند یک در چند میلیارد بود...عشق یک توهم است...اگر ناراحت نمیشوید میگویم یک حماقت است...اگر قبول ندارید به رفتارهای عشاق کمی دقیق شوید...واقعا دنیا را بدون معشوقشان نمیتوانند تصور کنند و به خاطر رسیدن به عشقشان هر کاری  میکنند...سنگ محکی را که خدمتتان دادم لطف کنید و بر روی احساسات عاشقانه تان بکشید...عیار حماقت رفتارهای عاشقانه بسیار بالاست...!
شاید بگویید عشق یک فرآیند تدریجیست که پله پله و مرحله به مرحله به وجود می آید و محکم میشود...عشق یعنی تراش دادن یک سنگ بی شکل و بیرون کشیدن زیبایی از دل آن...من را نمیتوانید با این حرفها گول بزنید...! آنقدر عاشق و معشوق دور و برم دیده ام که بدانم در مورد چه چیزی حرف میزنم...گیرم که خودم تا به حال عاشق نشده ام...
اوه...ولش کنید اصلا...الکی برای خودم دشمن تراشی میکنم...الان هرکسی در وبلاگش کلام عاشقانه ای در وصف معشوق و یا بی قراریش برای رسیدن به یار نوشته باشد می آید اینجا خشتک مرا پرچم می کند...همان بهتر بود که روی مذهب و سنت ها مانور میدادم...!
به هر حال این سنگ محک را به عنوان عیدی از من داشته باشید...اگر واقعا بخواهید در زمره ی احمقها نباشید باید هدیه من را همیشه همراه داشته باشید و نیز البته باید شهامت و جسارت کشیدن این سنگ محک بر روی تمام باورها و رفتارهایتان در شما باشد...
سال خوبی داشته باشید!

پ.ن: دوستان من در وبلاگ هیچکسی کامنت تبریک سال نو نخواهم گذاشت...در جهان سوم هیچ سالی نیست که از سال قبلش بهتر بوده باشد...بخواهیم یا نخواهیم در سراشیبی به سوی نمیدانم کجا پیش میرویم...مثل این است که برای محکوم به اعدامی که روی صندلی الکتریکی نشسته است آرزوی موفقیت کنیم...به هر حال اگر کسانی دوست داشتند طبق عادت مالوف! سال نو را به من تبریک بگویند و آرزوی سالی سرشار از موفقیت و خوشی برای من کنند خودشان میدانند...دمشان گرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:39  توسط شراگیم زند  | 

راستش فکر نمیکردم نوشته قبلی اینطور مورد توجه قرار گیرد...عملا کنترل اوضاع از دستم خارج شد...در عرض یک روز حدود صد کامنت داشتم و طبیعیست که ترجیح دادم به جای سر و کله زدن با این حجم کامنت گذار بنشینم و نگاه کنم که موافقین و مخالفین من چه می گویند...قبول دارم که نوشته ام توهین آمیز بود...نه...اشتباه نکنید...نمیخواهم معذرت خواهی کنم...توهین کمترین کاری بود که میتوانستم در حق حماقتهای شما انجام دهم...! ...همین حماقتهاست که آن <a href="http://www.sharagim.net/2006/12/post_78.html">دختر 16 ساله ی شیرین عقل </a>را که مظلومیتش هزاران بار بیشتر از حسین گردن کلفت شما بود در برابر دیدگان هم محله ای هایش در نکاء بالای دار فرستاد...کدامیک از شما سینه چاکان حسینی مظلومیت آن دختر را دید و فهمید و برایش اشک ریخت؟ همین حماقتهای شماست که امروز هر نویسنده ی دگر اندیشی یا کشته شده است...یا کنج زندان است...یا ممنوع القلم است و یا خارج از کشور...همین حماقتهاست که انسانها را به جرم روابط و زندگی شخصیشان محاکمه و اعدام می کنند و همین حماقتهاست که این قوانین تبعیض آمیز و مضحک خانواده را وضع کرده است.......شمارش آثار حماقتهای شما از اندازه بیرون است!
فراموش نکنید که من زخم خورده ی شمایم...از همان اول قربانی حماقتهای شما بوده ام...همانجا که من را از مادرم جدا کردید و به دست پدر اسکیزوفرنم سپردید...! و بعدها که نویسندگان مورد علاقه من را یکی یکی به آن دنیا فرستادید و یا ممنوع القلم کردید و کتابهایشان را توقیف کردید و بعد تر ها که به اسم دین و غیرت و ناموس کشتید و کشتید و کشتید و هنوز هم از خون سیراب نشده اید...!
آنهایی که من را بیشتر می شناسند میدانند که من تا همین یکی دو سال پیش مسلمان بودم...یعنی معتقد بودم که قرآن کتاب خداست و محمد نیز آخرین فرستاده اوست...متنهای زیادی از من در بحث با مخالفین دین حتما خوانده اید که دو نمونه اش <a href="http://www.sharagim.net/2004/01/post_12.html">درباره محمد و اسلام</a> و <a href="http://www.sharagim.net/2003/10/post_13.html">بحث دینی با یک روشنفکر</a> است...اما همان زمان هم که اوج دینداری من بود مذهب تشیع و آداب و رسومش را احمقانه میدانستم و نسبت به خیلی از بدعتهایی که به اعتقاد من وارد اسلام (چه شیعه و چه سنی) شده بود معترض بودم ...بدعتهایی مثل تقلید...شفاعت...ائمه...احادیث...حجاب...و مانند آن...
آن زمان که مسلمان بودم عقایدم شبیه هیچکدام از مسلمانانی که از کارخانه مسلمان سازی! جمهوری اسلامی بیرون آمده بودند نبود...پیرو قرآن بودم و هرجای قران را هم که مغایر عقل و یا وجدان می یافتم انقدر در موردش تحقیق می کردم که یا برایم توجیه شود و یا با استناد به آیه ی همان قران که " از چیزی که نسبت به آن علمی ندارید پیروی نکنید" آن را به کناری مینهادم...من حدود ده سال از بهترین سالهای عمرم را منقطع و یا پیوسته صرف کلنجار رفتن و تحقیق و خواندن و بحث کردن در مورد ادیان و به خصوص همین اسلامی کردم که امروز کسانی که قسم میخورم که دینشان را از زبان آخوند مسجد محلشان و یا کتب دینی دوران مدرسه شان گرفته اند من را متهم به بی اطلاعی از آن می کنند...!
من امروز هم خودم را آدم بی دینی نمیدانم...چون هنوز از یافتن معمای این جهان ناامید نشده ام...اما معتقد و مطمئنم اگر شعور و هدفی پشت این آفرینش وجود داشته باشد...اگر خدایی باشد و من در این دنیا رسالت و هدفی داشته باشم...احتمالا اولینش این است که از رجاله هایی که تحت لوای مذهب توده های مردم را تحمیق میکنند نفرت داشته باشم و دوری کنم...باید خطاب به همه ی روحانیان و کشیش ها و خاخام ها و بزرگان دینی مرده یا زنده فریاد بزنم که " شما نماینده ی خدا بر روی زمین نیستید! " باید این جمله را هزاران بار با خشم و نفرت فریاد زد...درست همانگونه که آن دختر بخت برگشته در فیلم " خواهران مگ دالین" فریاد زد...با همان خشم...با همان نفرت...و با همان تاسف...!
بگذارید مستقیم به اصل مطلب بپردازم...یعنی به مراسم و عزاداری های محرم و اینکه چرا من ریشه این مراسم را در حماقتهای بی پایان مردم سرزمینم می دانم...
در اسپانیا جشنی وجود دارد به نام جشن گوجه فرنگی...در این جشن هر ساله صد ها تن گوجه فرنگی را به سر و روی هم میزنند...ریشه و فلسفه این جشن هرچه باشد یک چیز مشخص است که انجام چنین مراسمی با عقلانیت در تضاد کامل است...هدر دادن آنهمه وقت و هزینه ای که صرف کاشت، داشت و برداشت گوجه فرنگی ها شده و بعد از آن صرف هزینه و وقت برای تمیز کردن چهره شهر از گوجه فرنگی های له شده و ماسیده بر در و دیوار هیچگونه توجیه عقلانی ای ندارد... یا چرا راه دور برویم...همین چهارشنبه سوری خودمان...هر ساله میلیاردها تومان هزینه میشود و کلی خسارت جانی و مالی به افراد وارد میشود و به بدترین وجهی زندگی دیگرانی که علاقه ای به شرکت در این مراسم ندارند تحت الشعاع قرار میگیرد...چه فرقی ست بین جوانی که شب چهارشنبه سوری هیمه ای را روشن میکند و ان جوانی که در روز عاشورا خیمه ای را به آتش می کشد...؟چه فرقی ست بین جوانی که در جشن گوجه فرنگی سر تا پایش از آب گوجه قرمز است و جوانی که در مراسم سوگواری گِل بر سر و روی خود مالیده است؟
من به شما می گویم...جوان اولی احمق نیست...ماجراجو و به دنبال تفریح و هیجان است...اما جوان دومی احمق است...(دقت کنید که کسانی که به قصد تفریح یا سرگرمی در چنین مراسمی شرکت میکنند شامل بحث من نمی شوند)...احمق است چون باور دارد که ابر انسان هایی در هزار و سیصد سال پیش در عراق میزیستند که مرگشان بزرگترین فاجعه ی جهان خلقت بوده است...من زمانی که مسلمان بودم هم اعتقاد داشتم که وقتی خدا به محمد می گوید که در قرآن خود را بشری مثل ما معرفی کند تنها با این تفاوت که به او وحی می شود، چرا ما باید برای او تقدس قائل شویم؟ معتقد بودم که این پیام رسان نیست که اهمیت دارد...پیام است که مهم است و می دیدم که هم کیشانم چطور محتوی را رها کرده اند و ظرفها را چسبیده اند...!امروز احمقانه ترین اعتقادات و مناسک را در بین پیروان مذهب تشیع میتوان یافت...شیعه گری که زمانی یک گرایش و ترفند سیاسی برای رها شدن از یوغ بردگی اعراب بود امروز تبدیل به یک حقیقت مطلق دینی شده است...اسلام یعنی تشیع و تشیع یعنی شیعه اثنی عشری و تنها این اقلیتی که در ایران زندگی می کند اسلام و حقیقت راستین آن را در اختیار دارد...با حماقت تمام به این باور چسبیده ایم که علی و حسن و حسین تا یازده نسل بعد از آن مقدس بوده اند و دارای قدرتهای جادویی و شفا بخش هستند و امروز میتوانند در کنار خداوند در امور جهان دخالت کنند و مزارشان تبدیل به بتکده های رسمی ما شده است و معتقدیم حاجات را برآورده میکنند و شفا میدهند و مراقب و نگهبان ما هستند...حماقت یعنی این...!اینها مگر اعتقادات شما نیست؟ مگر وقتی در مجلس حسین گریه میکنید یا وقتی زیر علم حسین سینه میزنید چیزهای دیگری در سر شماست؟شما را اینطور بار آورده اند...مثل خمیر در دست صاحبان قدرتید (وقتی میگویم قدرت صرفا منظورم حکومت نیست و همه میدانیم که مرجعیت شیعه درست مثل کلیسا در قرون وسطی همواره در ایران صاحب قدرت بوده است...گو اینکه در این سالها حکومت و مرجعیت با هم تقارن یافته اند)...شما اسیر در جبر جغرافیاییتان مانده اید...فقط یک لحظه تصور کنید که در جایی دیگر به جز این خراب شده به دنیا آمده بودید...آن آقایی که برای من جوابیه مینویسد و هنوز هم آوردن اسم انسانهایی مثل خودش را بدون پسوند و پیشوند و سلام و صلوات گناه میداند یک لحظه خودش را مجسم کند که جبر زمانه او را در جغرافیای دیگری به روی عرصه گیتی آورده بود...آن بنده ی خدایی که در هند گاو می پرستد درست به اندازه تو که به تقدس ائمه ات اعتقاد  داری به تقدس گاو سفیدش اعتقاد دارد...تو اگر هند به دنیا آمده بودی امروز به جای گریه کردن بر مظلومیت حسین از دست رفته ات بر جنازه ی گاو تلف شده ات عزاداری میکردی...! حقیقتی که از یک نقطه تا نقطه ی دیگر میتواند اینگونه تغییر کند حقیقت نیست...اسمش حماقت است...!
حسین کسی بود که در خوش بینانه ترین حالت به خاطر عقایدش و به خاطر دینش خود و خانواده اش را فدا کرد...ترویج مکتب حسین یعنی ترویج این اصل که هدف، وسیله را توجیه میکند...ترویج تعصب و کشتن و کشته شدن در راه ایدئولوژی...همه میدانیم حسین در اقلیت بود...یعنی خواسته اش و هدفش خواسته و هدف قاطبه ی مردم عراق نبود و برای همین هم خود و خانواده اش را به کشتن داد و بعدها به دلایل مشخص سیاسی و تاریخی در ایران طرفدارانی یافت و عده ای به خونخواهی اش قیام کردند...در جهان امروز تبلیغ چنین اندیشه ای صرفا گرایشیست به بنیاد گرایی و خشونت...تروریست ها پیروان واقعی مکتب حسینند...انها وقتی خود را در اقلیت میبینند برای احیای دین خدا (به تعبیر خود)  از جان خود می گذرند و جان دیگران را نیز می گیرند...کشتن و کشته شدن هیچگونه توجیهی مگر اضطرار جانی ندارد...یعنی تنها جایی مجازی که دستت را به خون دیگری آلوده کنی که بدانی اگر نکشی کشته میشوی...این نوع کشتن هم هیچ افتخاری ندارد...یک اضطرار دردناک است...! کشتن و کشته شدن در راه عقیده و هدف و آرمان و دین و هر چیز مانند آن و تقدس دادن به جنایت چیزیست که صاحبین قدرت برای رسیدن به اهداف خود تبلیغ میکنند و مردم را در این جهت پرورش میدهند...در جنگها نباید مدال افتخار و نشان شجاعت به کسی داده شود...جنگ یک فاجعه است و در این کشت و کشتار هیچ کسی قهرمان نیست...همه بازنده اند...!

و در آخر اینکه محرم در ایران نماد و سمبل مذهب است و مذهب همان چیزیست که باعث خاموش شدن چراغ علم و عقب ماندگی تاریخی ایرانیان شد...(رجوع کنید به کتاب "ما چگونه ما شدیم" نوشته دکتر صادق زیباکلام)...مذهب همان چیزیست که عده ای با توسل به آن امروز اینجا تنها شعبه نمایندگی خداوند بر روی زمین را  دایر کرده اند و تمام ابزارها را در اختیار دارند که تمام صداها به غیر از خودشان را خفه کنند و کسی جلودارشان نیست...!
چرا من نباید بر این مراسم بتازم و آن را احمقانه قلمداد کنم؟
 
پ.ن: این نوشته در پاسخ به <a href="http://www.persianblog.com/posts/?weblog=payab.persianblog.com&postid=6167287">کسی</a> نیست...تکمله ایست بر نوشته ی قبلی ام...من معتقدم کسی که آنقدر گوشهایش تیز است که صدای آروغ های معاویه را بعد از هزار و سیصد سال می شنود یک جای کارش ایراد اساسی دارد...کسی که معضل و دغدغه ی بزرگ زندگی اش این است که حکومت سیزده قرن پیش در عراق حق چه کسی بوده است نمیتواند مخاطب نوشته های من باشد...کسی که معتقد به حکومت موروثی در خاندان علی ست و آن را عین شایسته سالاری میداند زیاد پای برنامه های تلویزیون جمهوری اسلامی نشسته است...این آدم نمیتواند همصحبت من باشد...جای این آدم جسارتا پای منبر و مجالس روضه است...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:37  توسط شراگیم زند  | 

 لحظه شماری میکنم که این عاشورای لعنتی هم تمام شود بلکه یک مقدار از غلظت حماقتی که در رگهای شهر جریان دارد کم شود...رادیو و تلویزیون را که دیگر نمیشود طرفش رفت...روشن نکرده میدانی برنامه چیست...! کانال یک عده ای مشکی پوش با شال سبز و چفیه دور تا دور هم ایستادن و دارن تق و تق میزنن توی سینه هایشان...کانال دو  یک آخوند نیم تنی در حال تشریح ابعاد قیام عاشوراست...کانال 3 مجری مشکی پوش و ریشویی در حال دکلمه ی مصیبت نامه ست...در کانال چهار سنج میزنند و کانال پنج هم مطهری در حال فریاد و سخنرانی در مورد عاشوراست...شبکه خبر هم قاعدتا در حال پخش اخبار سوگوارانه ست...! توی خیابان هم که قربانش بروم از لات و بی پدر مادر و چاله میدانی و خانوم باز و عرق خور و کیف قاپ همه یک شبه عاشق سینه چاک حسینی شده اند...!
این دار و دسته و عزاداری و علم و کتل و تعزیه خوانی و سنج و طبل همه یادگار دوران صفویه ست...آن زمان به دستور شاه عباس (اگر اشتباه نکنم) یک وزارت خانه ای تاسیس شد به نام وزارت تعزیه...! در بدو امر "وزیر تعزیه" به دستور شاه به اروپا اعزام شد تا طبق عادت مالوف آداب عزاداری فرنگی ها و از ما بهتران را یاد بگیرد...آن بنده خدا هم چیزی که از عزاداری و تشییع جنازه فرنگی ها فهمید این بود که هروقت کسی میمیرد یک نفر جلو با صلیب راه میفتد و پشت سرش جنازه رو توی تابوت حمل میکنند و پشت بندش هم مردم در صفوف منظم در حالی که آرام توی سینه میزنند حرکت میکنند تا به محل خاکسپاری جنازه برسن...این جناب وزیر تعزیه که برگشت جای صلیب را با یک علم عوض کرد و نتیجه این شد که امروز میبینیم...! و به مرور زمان هی شاخ و برگ داده شد به این مراسم و هر نسلی برای خودش کلی ابتکار و خلاقیت به خرج داد تا رسید به امروز...! مزخرف، رقت انگیز و تهوع آور است...یک واقعه ی مبهم تاریخی را علم کردن و هر سال میلیونها آدم بی مغز را با آن سرگرم کردن و کلی وقت و پول و انرژی را دور ریختن...!
دیروز توی رادیو داشت می گفت سپاهی که برای مقابله با حسین و یارانش آمده بود بالغ بر سیصد هزار نفر بوده...در رسانه ی عمومی یک مملکت بول شت! می گویند و کسی نیست بگوید اخه پدر سوخته ها...کجای دنیا و با چه منطقی برای مقابله با عده معدودی سیصد هزار نفر را تجهیز میکنند و به میدان میفرستند...!؟کل ارتش کشور عراق امروز اینقدر نفر در اختیار ندارد که اگر داشت امریکا عمرا میتوانست عراق را بگیرد...!حالا فکرش را بکنید هزار و سیصد سال پیش که عراق یک صدم امروز هم جمعیت نداشته سیصد هزار نفر فقط از کوفه و اطرافش برای مقابله با حسین تجهیز شده اند!
اینهمه آدم هر روز بی گناه و خیلی مظلومانه تر از حسینی که با انگیزه های سیاسی (و گیرم که دینی!) راهی کوفه شد کشته میشوند... اما ظاهرا خون آن هفتاد و دو تن در هزار و سیصد سال پیش رنگین تر از همه ی خونهایی بوده است که در طول تاریخ ریخته شده و ریخته خواهد شد...!
به قول ایرج میرزا : "در جنگ دو سال پیش دیدی...شد چند کرور نفس رنده...؟ از این همه کشته گان نگردید... یک مو ز زهار چرخ کنده...در سیزده قرن پیش اگر شد...هفتاد و دو سر ز تن فکنده...امروز چرا تو می کنی ریش...ای در خور صد هزار خنده...! " 
مذهب از اساس بر پایه حماقت و تزویر بنا شده است...بروید تاریخ اروپای کاتولیک را بخوانید تا بدانید چرا باید از مذهب منزجر بود...توصیه میکنم فیلم "خواهران مگ دالین" را ببینید...مکانیزم ها دقیقا مثل هم است...جای پاپ را با امام و جای کشیش را با آخوند عوض کنید...بدون رواج دادن خرافات کلیسا و مسجد عملا قدرتشان را از دست می دهند...مردم ذاتا آمادگی سواری دادن را دارند...فقط کافیست زین و افساری به نام مذهب و یا حتی ملیت را بر آنان ببندی تا راهوار تر از همیشه در خدمتت باشند...(در مورد نفرتم از ناسیونالیسم و ملی گرایی بعدها خواهم نوشت) ...توده های مردم ضعیف، نادان و ذاتا مقلدند...نفرت انگیزند...هر بار که سوار ماشینی میشوم که صدای نوحه از آن بلند است و یا پرچم سیاهی از آن آویخته است در چشمان راننده نگاه میکنم بلکه بتوانم بارقه ای از هوشمندی و یا آگاهی و حتی انسانیت را در آن بیابم...چیزی نمیابم...هیچ برقی در آن چشمها نمی بینم...انگار زاده شده است که برده باشد...فرق نمیکند کجا...اگر در اروپای کاتولیک به دنیا آمده بود یک کاتولیک به تمام معنا بود...حالا در ایران است و شیعه است...انسانهایی که اسیر در مکان و زمانند...هویتشان از طرف صاحبین قدرت برایشان تعریف میشود و آن را می پذیرند...چشمهای بی فروغ...خیره به روبه رو...مطیع...فرمانبر...و در عین حال متعصب...!یک خانه تکانی عظیم باید حادث شود تا این مردم به خودشان بیایند...یک رنسانس باشکوه که بتواند تمام انسانها را همزمان reset کند...هرکس مجبور باشد بر پاهای شعور و اراده خودش بایستد...بتواند جهانی بیندیشد...زمان و مکان و هویت و دینش را فراموش کند و به دنبال هویت واقعی خویش باشد...سرگردان...حیران...گم شده...از خانه ی گرم و امن و ایمنش بیرون بیاید...یکبار برای همیشه اربابی را که یک دستش نوازش است و دست دیگرش تازیانه ترک کند...سگی را رها کند...به میان برفها بیاید...و گرگ شود...!

پ.ن: قصدم اصلا نوشتن این چیزها نبود...فقط میخواستم اول نوشته ام گریزی زده باشم به این حماقت بزرگ تاریخی و رد بشوم که سخن دراز شد...این زخم کهنه را...خونابه باز شد!
 یکی از ایرادهای اساسی من این است که وقتی نوشته ای را شروع میکنم خودم هم نمیدانم سر از کجا در خواهم آورد...!
 
بعد التحریر: خبر دستگیری <a href="http://www.farnaaz.com">فرناز سیفی</a> و دو تن دیگر از فعالین جنبش زنان را در فرودگاه امام هنگام سفر به هند در سایت <a href="http://www.zananeha.com">زنانه ها</a> خواندم...خیلی نگران این دختر هستم...فرناز را همیشه دوست داشته ام...البته خیلی اختلاف سلیقه با او دارم و حس میکنم بعضا از من زیاد دل خوشی ندارد...اما واقعا نگرانش هستم...امیدوارم مشکلی نباشد و قضیه فقط یک سوال و جواب ساده باشد و زود آزادش کنند.

بعد از بعد التحریر: ظاهرا فرناز و دو همراهش را فعلا  آزاد کرده اند...اگر کسی خبر موثقی دارد من را بی خبر نگذارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:36  توسط شراگیم زند  | 

همیشه یکی از کابوسهای من کمک کردن تلفنی به افرادی بوده که از کامپیوتر هیچ سر در نمیارن...مثلا طرف دو روزه کامپیوتر خریده و هنوز کار کردن با ماوس براش مثل  سوزن نخ کردن میمونه و اونوقت میزنه به سرش که خودش کامپیوترش رو فرمت کنه و بعد پارتیشن بندی کنه و بعد ویندوز نصب کنه و وسطش که گیر میفته زنگ میزنه به آدم که فلانی الان چی کار کنم...
امروز عصر یکی از دوستان ایمیلی رو برای من فوروارد کرد که نشون میداد توی انگلستان متصدی های مراکز مشاوره ی تلفنی مایکروسافت چه می کشن از دست بعضی مشتریانشون...خیلی جالبه و حیفم اومد شما رو بی نصیب بگذارم...:

<strong>مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده
 در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان  </strong>
 
مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری : یک کامپیوتر سفید...
*
مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...
مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه .. ببخشید ...
*
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
*
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمیتونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه ...
*
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.
*
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده .
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنین .
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...
*
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه .
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم .
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید .
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه !
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست .
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید ... Internet Explorer
*
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه !
*
مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟
*
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم .
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟
 
بعد التحریر:
ایرج میرزا یه شعری داره که اینجوری شروع میشه :

بر سر در کاروانسرایی...تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمائم این خبر را...از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا خلق...روی زن بی نقاب دیدند!
آسیمه سر از درون مسجد...تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق...میرفت که مومنین رسیدند
این آب آورد آن یکی خاک...یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را...با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست...رفتند و به خانه آرمیدند...والی آخر...

حالا حکایت ماست...!نمیدونم کدوم مخبر پدر سوخته ای رفته چغلی (شایدم چقلی) اینجا رو کرده که ارباب عمائم اینطور نگران شدن و با یک دو سه مشت گل از جنس فیل + تر میخوان ناموس به باد رفته ی اسلام و مسلمین رو بهش برگردونن... نگران از دست دادن مخاطبینم نیستم...کسی که نتونه یا نخواد به خودش زحمت بده و یه فیل + ترینگ چسکی رو دور بزنه همون بهتر که وبلاگ منو نخونه... البته یه چیزی هم هست...میدونین...بعضی آی اس پی ها کاسه های داغ تر از آش هستن...یعنی به جای اینکه منتظر بشن لیست سایتهای ممنوعه از طرف مخابرات به دستشون برسه و بعد اقدام به فیل + ترینگ کنن خوش رقصی میکنن و سر خود شروع به کشف! و فیل + تر کردن سایتها و وبلاگهای آنچنانی میکنن...توصیه من اینه که از این آی اس پی های مزدور و پفیوز و دستمال به دست حتی المقدور اینترنت نخرید اگر هم خریدید یک راهی برای دور زدن فیل + ترش پیدا کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:36  توسط شراگیم زند  | 

طرح اعتکاف چهار روزه با شکست مفتضحانه ای روبرو شد...دیروز دختر خاله ام زنگ زد که فردا بنایی دارد و از آنجا که نمیخواهد با دو تا افغانی گردن کلفت در خانه تنها باشد من از صبح (دقیقا از یکساعت دیگر) بروم آنجا...خواهرم هم چند دقیقه بعدش زنگ زد که یکشنبه باید برویم بیمارستان عیادت یکی از اقوام...خب عملا باز هم پرایوسی بنده لجن مال شد...اصلا این پرایوسی به ما نمی آید انگار...همیشه یک چیزی هست که من را از لاک گرم و نرمم بیرون بکشد و به کارهایی که هیچ ربطی به من ندارد وادار کند...البته یک  اعترافی هم بکنم...شما که غریبه نیستید...دیروز که از صبح هیچ تلفنی را جواب ندادم (البته به جز تلفن اقوام) و با هیچکسی هم چت نکردم و وبلاگ هیچکسی هم نرفتم و ایمیل هایم را نیز چک نکردم برخلاف تصورم اصلا خوش نگذشت...!یعنی نه اینکه بد گذشته باشد ها...ولی خوش هم نگذشت...راستش دلم کمی برای این خانم "ش" هم تنگ شده بود...با اینکه میدانست قرار است تا چهار روز تلفنی را جواب ندهم دست کم سه چهار باری زنگ زد...خیلی دختر نازیست...قیافه اش شبیه اوشین است...خیلی کارهای بامزه ای میکند...دست خودش نیست...دفعه قبل که رفته بودیم کوه من جلو میرفتم و او هم پشت سرم همینجور حرف میزد و می آمد... همه ی حواسش به حرف زدن بود و اصلا متوجه مسیر نبود...یک بار دو دور دور یک صخره چرخیدم و او هم بدون انکه متوجه شود و یا اعتراضی کند دنبالم صخره را طواف کرد...هر جا می ایستادم با حفظ فاصله او هم می ایستاد...یکبار ناگهان شروع کردم به دویدن و او هم پشت سرم بدون آنکه رشته کلامش را قطع کند یا از من توضیحی بخواهد شروع به دویدن کرد...آخر طاقت نیاوردم و بهش گفتم تو چرا امروز مثل این جوجه اردکها که دنبال مادرشان وک وک کنان راه میروند شده ای؟...آخی...دختر باهوشیست...میدانید من از کجا میفهمم یک دختر باهوش است؟ برایش یک ماجرای طنز که طنزش زیاد جلوی چشم نیست و یکجورهایی در دل داستان مستتر است تعریف میکنم...اگر بلافاصله متوجه شد و خندید یعنی شیارهای مغزش عمیق تر از سایر همجنسانش است...حالا نمیدانم لذت بردن از طنز ربطی به هوش دارد یا یک چیز ذائقه ایست...اما من ترجیح میدهم آن را به هوش طرف ربط دهم...مثلا به این دیالوگ که نمیدانم قسمتی از یک کتاب است یا دیالوگی در یک فیلم دقت کنید...:

جاسوس اول : وقتی به آنجا می رسی با مردی ملاقات میکنی که بارانی سیاه پوشیده. او از تو سراغ الماسها را می گیرد.
جاسوس دوم: من هم الماسها را به او میدهم؟
جاسوس اول: نه. این کار را نمیکنی. او از همه سراغ الماسها را می گیرد. بعد تو با یک خوشگل موشرابی روبرو میشوی. الماسها را به او بده.
جاسوس دوم: او کی هست؟
جاسوس اول: خودم.
جاسوس دوم: آهان! پس قیافه ات را عوض میکنی؟
جاسوس اول: نه! الان قیافه ام را عوض کرده ام.

از نظر من کسی که با نگاه اول و بدون اینکه به او گفته شود این دیالوگ طنز آمیز است متوجه طنز موجود در آن نشود و از آن لذت نبرد جسارتا از ضریب هوشی بالا بی بهره است...حالا چه شد که به اینجا رسیدیم؟ آهان...این خانوم شین را می گفتم...(دقت کنید روی جلد کتاب مسعود بهنود هم به جای خانم با خط درشت نوشته شده است خانوم...قابل توجه بعضی ها که کل نوشته های من را به امید یافتن غلط املایی زیر و رو کرده اند!)...به هر حال بازی دیگر تمام شد...طرح مدیتیشن بنده از این لحظه کان لم یکن تلقی می شود...زنگ بزنید..آفلاین بگذارید...ایمیل بزنید...قرار بگذارید...بنده مثل همیشه پایه ام...!
اوه...دیر شد...بروم که الان دیگر سر و کله افغانیها پیدا می شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:35  توسط شراگیم زند  | 

از سمت ساری که وارد شهر نکا شوی کمی که داخل شهر بروی دست چپ خیابان درازی وجود دارد که به محله ی نارنج باغ معروف است...در نگاه اول نارنج باغ محله ایست مثل تمام محله های دیگر...کسبه در دکانهایشان به کسب و کار مشغولند و در کوچه پس کوچه هایش بچه ها سرگرم بازی هستند و جلوی مغازه های نانوایی زن و مرد برای گرفتن نان در صف ایستاده اند...همه چیز به طرز رقت انگیز و چندش آوری عادیست...اولین مغازه ی خلوتی را که میبینم داخل می شوم...یک ساندویچی ست و فقط شاگرد مغازه که جوانی بیست ساله به نظر می رسد مشغول نظافت است...خسته نباشیدی می گویم و می پرسم محله نارنج باغ همینجاست؟با سر تائید میکند...می پرسم حدود دو سال پیش ظاهرا دختری را اینجا اعدام کردند، خبر داری؟ با تعجب نگاهم میکند...دستانش را می شوید و نزدیکتر می آید...می گوید بله...عاطفه سهاله...خانه اش صد متر پایین تر بود...همه می شناختندش...دختر چتی بود...چجور بگویم...شیرین عقل بود...همان بهتر که مرد و راحت شد...کارهایی می کرد که هیچ دختری نمی کرد...پرسیدم مثلا چه کار می کرد؟ جواب داد مثلا اگر کسی را در خیابان می دید که به نحوی می شناختش می رفت و با دست محکم به پشتش میزد و بلند بلند حال و احوال می کرد...یا در خیابان جلوی همه ی مردم راه می رفت و بستنی اش را لیس می زد...(ظاهرا در بعضی شهرستانها بستنی خوردن دختر در خیابان عجیب و یا نشانه ی جلفی ست!)... گفتم همین؟ به خاطر همین می گویی که همان بهتر که مرد و راحت شد...؟! می گوید نه...وضعش هم خراب بود...اینجا همه می دانستند...باورت نمی شود که پای چند تا از معتمدین همین محل را هم به کثافتکاریهای خود کشانده بود...موقع اعدامش اینجا بودم...بلند بلند زیارت عاشورا میخواند و از مردم طلب بخشش می کرد...حتی به اون حاج آقایی که طناب دار را دور گردنش انداخت  گفت اگر من را اعدام نکنی قول می دهم دیگر دور این کارها نگردم...مردم یک عده دلشان سوخته بود و یک عده ی دیگر هم می گفتند توبه ی گرگ مرگ است...!گفتم چند سالش بود؟ گفت بچه سال بود...البته هیکلش کمی درشت بود ولی با این حال فکر نکنم 18 سال هم داشت...
کمی  پایین تر در خانه شان را پیدا میکنم...پرس و جو که میکنم می گویند خیلی وقت است از اینجا رفته اند و در حال حاضر فقط چند تا کرد اینجا زندگی میکنند که آنها هم اطلاعی از چیزی ندارند...هیچکس نمیداند که پدر و برادر و عمه ی عاطفه کجاست...
چند متر پایین تر پیرمردی را جلوی مغازه اش سوال پیچ میکنم...وقتی میفهمد به دنبال ردی از عاطفه آمده ام نطقش باز می شود...می گوید با پدر عاطفه زمانی همکار بوده است...گفت هر دو روی چرخ دستی میوه میفروخته اند و بارها به خانه ی عاطفه رفت و آمد داشته است...می پرسم چطور دختری بود؟ می گوید فقط مخ و ملاجش ایراد داشت...می گویم ظاهرا جرمش فساد اخلاقی بوده است...با بغض و نفرت می گوید چه فسادی؟ او که بچه بود و اصلا عقل درست و حسابی هم نداشت...پدرش را باید اعدام می کردند...پدرش آدم لاابالی و مزخرفی بود...از همان کودکی پای این دختر را به خانه ی این و آن باز کرد...خود من بارها به خانه شان رفته بودم...دخترک همینطور دراز به دراز با یک تا پیرهن و شلوار جین تنگ که همه جایش هم معلوم بود گوشه ی خانه افتاده بود و حتی به خود زحمت نمیداد کمی خود را جمع و جور کند...پدرش بی غیرت بود...حقش بود او را اعدام می کردند...می پرسم موقع اعدام عاطفه آنجا بودی...؟جوابش منفیست اما می گوید که زنش آنجا بوده است و از پشت پستوی مغازه زنش را صدا میکند...دلم میخواست تمام جزئیات را بدانم...از زنش پرسیدم عاطفه موقع اعدام ترسیده بود؟ گفت که نه...گفت اصلا انگار نمیدانست میخواهند اعدامش کنند...گفتم پس اینکه می گویند زیارت عاشورا میخواند و از مردم حلالیت میخواست چه؟ گفت نمیگویم که نمیدانست...اما به هر حال کسی که میداند تا چند لحظه ی دیگر میمیرد باید کمی رنگ پریده و ترسیده باشد یا لااقل زبانش بند بیاید...ولی او انگار نه انگار...حرف خودش را می زد...با همان خل بازیهایی که خاص خودش بود...حتی دم آخر گفت که یادتان باشد یک آب هم به من ندادید که بخورم...حیوانات را هم که میخواهند بکشند لااقل یک آبی بهشان می دهند...! دستانش را از پشت با دستبند بستند و چشم بندی هم روی چشمهایش گذاشتند...از مردم حلالیت میخواست و قرآن میخواند...احتمالا توی زندان یادش داده بودند...قاضی پرونده (حاج آقا رضایی) خودش طناب را چند دور دور گردنش پیچید و بعد بالا کشیدندش...عمه اش تنها کسی بود که شیون و زاری می کرد و آخر هم از حال رفت...باقی مردم هم یک عده با شنیدن حرفهای عاطفه دلشان سوخته بود...یک عده هم موافق اعدام او بودند...
از حاج آقا رضایی (قاضی پرونده) پرسیدم که الان کجاست و چه میکند...ظاهرا پیرمرد خوب میشناختش و دل پری هم از دستش داشت...گفت منتقل شده است...البته نمیدانیم به کجا...عده ای هم می گویند تصادف کرده و قطع نخاع شده است...می گویند برای گرفتن حکم اعدام این دختر خودش 8 روز به تهران آمده بود و دنبال پرونده دویده بود تا توانسته بود حکم اعدام را تائید کند...ظاهرا عاطفه در دادگاه مسخره اش کرده بود و دستش انداخته بود و خلاصه طبق معمول خل بازی در آورده بود...می گویند راست یا دروغ اسم کله گنده های نکا  را برده بود که با او خوابیده بودند که مثلا حاج آقا فلانی و حاج آقا فلانی هم ترتیب مرا داده اند...و گفته بود خود تو هم اگر من همین الان لخت شوم می آیی و ترتیبم را می دهی...ظاهرا کل کل کردن های عاطفه توی دادگاه باعث شده بود که قاضی سر لج بیفتد و قسم بخورد که طناب دار را خودش دور گردن او می اندازد...که انداخت...!
در مورد محل دفن عاطفه می پرسم و اینکه چطور میتوانم یکی از بستگانش را پیدا کنم که پاسخشان کمک چندانی به من نمیکند...
از این دو خداحافظی میکنم و به سمت محلی می روم که مراسم اعدام آنجا اجرا شده بود...دلم میخواست ریز ترین جزئیات را هم در ذهنم ثبت کنم...محل اعدام یک بلوار خلوت بود که با خیابان اصلی تقریبا دویست متری فاصله داشت...در دو طرف بلوار خانه های مسکونی و تک و توکی مغازه وجود داشت...خانه هایی با درها و پنجره هایی چفت شده که آن روز صبح احتمالا همه پنجره هایشان باز بوده و جلوی هر پنجره چند نفری برای تماشای مراسم اعدام جا روزرو کرده بودند...روز اعدام ظاهرا جمعیت زیادی در این بلوار خلوت جمع شده بودند چون از چند روز قبل از طریق برگه هایی که پخش شده بود و هیچکس نمیدانست کار کیست خیلی از مردم از محل و ساعت اعدام مطلع شده بودند...
داخل یکی از مغازه های تقریبا مشرف به محل اعدام می شوم...صاحب مغازه مردی حدودا 50 ساله است که ته ریشی هم دارد و به نظر حزب اللهی می رسد...اما چاره ای نیست...شاید بتواند جزئیات بیشتری را از مراسم اعدام برایم بگوید...وقتی سوالم را می پرسم اولین سوالش این است که از کجا امده ام و برای چه میخواهم این چیزها را بدانم...می گویم دارم داستانی مینویسم که حول و حوش زندگی عاطفه دور می زند و میخواهم اطلاعاتم را تکمیل کنم...با خنده می گوید خودت می گویی داستان...داستان چه ربطی به واقعیت دارد...؟خودت یک چیزی سر هم کن و بنویس...و بعد با کنایه می گوید هیچ آدم عاقلی باور نمیکند که تو اینهمه راه برای یک موضوع بی اهمیت به اینجا آمده باشی...می گویم بی اهمیت؟ اعدام یک دختر 16 ساله بی اهمیت است؟ می گوید اولا که دختر 16 ساله نبود و یک زن هرزه بود...همه ی اهل محل از دستش به ستوه آمده بودند...جوانهای این محل را همه را به فساد کشیده بود و در حالی که صدایش را پایین می آورد که انگار دارد مطلب مهم و در عین حال شرم آوری را برای من بازگو میکند می گوید ...و در ثانی...ظاهرا ایدز هم داشته است!
حالم دارد به هم میخورد و بدون هیچ حرف اضافه ای تشکر میکنم و میخواهم از مغازه اش بیایم بیرون که میبینم موبایلش را در می آورد و دوربینش را سمت من می گیرد و با خنده می گوید قبل از رفتن بگذار یک عکس از چهره ات بگیرم...دیگر بر نمی گردم و با عجله از مغازه اش خارج می شوم...میشنوم که لحنش عوض می شود و با تهدید می گوید بهت می گم وای سا...من نظامی ام!
در حال رفتن بلند بلند می گویم هر کاری دلت میخواهد بکن و همه اش خدا خدا میکنم که دنبالم نیاید...بلوار خلوت است و حدس میزنم اگر دنبالم نیامده حتما رفته که از داخل مغازه زنگ بزند به جایی که بیایند و من را ببرند...غرورم اجازه نمیدهد که بدوم...با همان قدمهای تند دور می شوم و به محض رسیدن به خیابان اصلی ماشین دربستی می گیرم و از این شهر بی عاطفه دور می شوم...!

پ.ن: فکر و غصه ی عاطفه سهاله دختر 16 ساله ی خل وضعی که در سحرگاه 25 مرداد 1383 در محله ی باغ نارنج نکا به جرم فحشا اعدام شد دو سال است که مثل خوره به جانم افتاده است و مثل یک سرطان بدخیم دائم رشد می کند و بزرگ می شود...نه با شعر و نه با نوشتن و نه با گفتن از مرگ او نتوانستم این درد را تسکین دهم...این که چرا عاطفه و چرا هزاران نفر دیگری که گناهکار یا بی گناه قربانی قصاوت و بیرحمی جامعه شان شده اند نه را نمیدانم...من با این دختر احساس برادری دارم...دلم میخواست مزارش را پیدا می کردم و هر هفته یا هر ماه به او سری میزدم و با گلاب سنگ قبرش را که تنها و متروک افتاده است میشستم و شاخه گلی برایش می گذاشتم و آنوقت امیدوار می نشستم کنار قبرش...امیدوار به اینکه عاطفه با تمام خل بازیهایش الان یکجایی آن بالا ها تک و تنها نشسته است و من را می بیند و خوشحال است که حالا دوستی دارد که او را برای جسمش نمیخواهد...جسمی که لابد تا الان کاملا متلاشی شده است... و آنوقت دلش میخواهد بیاید پایین و با دست محکم بکوبد به پشتم که بیخیال پسر...گریه نکن...! هرچه بود دنیای بدی بود که گذشت...از آن دنیا دلم فقط برای یک چیزش تنگ شده...آن هم بستنی های خوشمزه اش است...اگر میتوانی جای این گلهای بی خاصیت برایم بستنی بیار...!

یک توضیح:  در مدت سه ساعتی که در شهر نکا بودم با هشت نفر صحبت کردم که فقط چکیده ای از گفتگویم با چهار نفر را اینجا آورده ام...مطلب خاصی در حرفهای آن سه نفر دیگر نبود جز اینکه تقریبا هر سه اعتقاد داشتند که اعدام عاطفه به نحوی یا به نفع خودش بود!! و یا حقش بود...قصدم این بود که شب بمانم و صبح به پرس و جو ادامه دهم تا شاید نشانی از پدر، عمه و یا برادر عاطفه پیدا کنم و یا لااقل محل دفنش را...اما به خاطر اتفاقی که افتاد مجبور شدم شهر را ترک کنم...بعید میدانم این دختر من را دوباره به این شهر نکشاند!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:33  توسط شراگیم زند  |